مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی

ای آقایی که به سیادتت مینازی ولی در مسلمون بودنت تردید است؛ یعنی خودت هم دلت رضا نیست به اسلام، که البته در سیادتت هم شک‌ه.. من متعجبم واقعا، خنده‌دار واسم... اگر به سیّدبودنه من از تو سیّدترم، بی‌شوخی چندبرابر تو سیّدم، که چی بشه؟! هنره؟!! یه پیشوند اومده پشت اسمت فکر کردی خبری‌ه؟ بله که افتخارکردن داره ولی جای فخرفروشی نه؛ این باید باعث بشه اخلاقت بهتر بشه نه پشته‌ی نفسانیتت سنگین‌تر...


آقا همین مغربی سوار یه پراید شدم؛ گذرا... حالا من درحالت چرت و بیهوشی یه دفعه گفت شما کجای هفت‌تیر پیاده میشین؟ گفتم تا کجا میرید.. خلاصه همراه شدیم باز هم.. یه تابلو فوتبال بود در مورد شعار و طرفداری از تیم‌ملی... با لبخند گفتم چرا باید اینقدر اهمیت بدن به فوتبال و مانور برن روش که اگر _خدای ناکرده خدای ناکرده_ تیم ملی رید (خراب کرد) که خب بعید هم نیست، همه آحاد ملت به فنا نره با آمال و دلخوشی و آرزوهاش... آقا این شروع کرد به صحبت؛ شما باید میدیدی شیوایی گفتارش، فهمش، متانت و وزانت نگاهش، فهمیدگی، اطلاعاتش و آمارش، دید روشن و باز سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، تاریخی، مذهبی... تحلیلش از گفتمانها و شخصیتها..‌ آقا من چی بگم آخه، یک ربع صحبتش می‌ارزید به تمام تحلیل‌های ریاستی و سیاستی... فراتر از مزخرفات ترمیک ریدمونی (باعرض معذرت) کلاسهای دانشگاه... اصلن کم کم در حد یک کاندیداتوری ریاست‌جمهوری.. همه چی به پول و سواد و قیافه و ...ها نیست..... لحظه‌ی آخرش پیاده شدنم برگشت بهم گفت به امید دیدار، یعنی احتمال دوربین مخفی هم داشتم که یکی بیاد بگه آقای پروفسور رو چطور دیدین... والا چی به چیه قضیه.. ما کجاییم در این بحر تعمق تو کجا... تجربه است دیگه، زمانه است، اشارات سپیدی مو در آسیاب دیدن و نفس کشیدن است... القصه..


من الان موقعیتم درست مثل تیم‌ملی‌ه.. سه تا امتحان داشتم به مثابه‌ی بازی با مراکش که خب در مجموع ریدن بازیکنام تو زمین برگه.. امروز ساعت ۸ یه امتحان سخت دارم. در حد باخت آبرومندانه هم امید ندارم بهش...


نه انصافا نامردا کی ساعت ۸ صبح مسابقه با اسپانیا میذاره؟!
____
دبستان یکی از بچه‌ها فوتبالش خیلی خوب بود و خب تو زمین هم ژست میگرفت و مانور و دریبل میزد... اسمش امید بود. در مواجهه با تیم کلاس بغلی کاپیتان میشد، میگفتیم:  امید پاطلایی، امید تیم مایی...


آنچه که ما را از پا درمی‌آورد، خستگی جسم نیست، خستگی روح است...

از امام خمینی نیست، از خودمه ولی خب قابل تقدیر در نوع خودش... قابل توجه شما دوست انقلابی *)


قربون دستخط‌تون برم، اینقذه که خوشگله.. عشقبازی میکنم باهاشون... فقط خیلی ورجه وورجه میکنن با اون زلفای تاب داده‌شون، سیخونک میزنن به چشمام.. درد داره ولی اشکال نداره، درد واس‌ه مرد.. مرد هم که زن و مرد نداره همونطور که شیر نداره ولی پاکتی و لوله‌ای داره.. زیادی شکسته و خودمونی‌ه خط مبارکتون خلاصه...


تو رو خدا! بفهم‌ مصطفا. خسته‌ام کردی بخدا. بفهم نفهم، احمق، ابله، قصه تا آخرش همینه، اینجا آخرش‌ه اصلن... افهم یا فلان فلان‌شده.... چرا نمیفهمی چرا درک نمیکنی.‌. لااحد و لا شخص.. یعرف هذه المساله الشاقه.. و انت فرد وحید فی هذاالوادی‌الغریب... بسه..‌دوره‌ی مزخرف‌گویی تمام شد،  فصل قریحه‌پردازی به سر رسید.. به فکر کاسه کوزه‌ها باش که چگونه بر سرت بشکنند... مطلع عزت افول کرد.. حال مغرب خفت است...

حافظ: میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق، ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست...
اخوان: سوزد دلم به رنج و شکیبت، ای باغبان بهار نیامد...
نه آقاجون! فهم زورکی نمیشه. همانطور که کار دل زورکی نمیشه، احساس زورکی نیست. عقل و دل در این مساله متفقند. روح با اجبار سازگار نیست. جسم ولی هم با اجبار سر خم میکند و هم خودش از عوامل بیرونی تاثیر میگیرد و جالب اینکه بر تمامیت خودش و انسان فشار می‌آورد. این جسم جز زحمت و اذیت، لذت و آسایشی نداده است؛ لااقل من اینگونه فکر میکنم. وقتی چیزی قرار نیست فهمیده شود، فهمیده نمیشود. یعنی که چی قرار نیست؟! یعنی دوچیز: یا انسان از فهم آن ابا دارد؛ یک لجاجت ریز پنهان یا به جهتی فرار میکند؛ یا اینکه مستعد فهمیدن نیست... به هر جهت چه گوش و چشمت را ببندی که چیزی را نبینی و نشنوی و چه اینکه نتوانی بفهمی یا نخواهی بفهمی، نخواستنی سوای آن بستن راه ورود فهم، نتیجه یکسان است، نفهمیدن...
....
یک راهی را که میدانی از یک جایی به بعد نمیتوانی قدم از قدم پیشتر نهی و ادامه دهی، یا نهایتی برای خودت متصوّر نمیدانی یا اینکه پایان معلوم آن مطابق اراده یا میل تو نیست، باید چه کنی؟ نادیده بگیری؟ عقلانی این است که اصلا ورود پیدا نکنی؟ از گزینه تجربه چشم‌پوشی کنی؟ این به نظر من یک انتخاب است... واقعیّت این است که تفاوت انسانها به انتخابهایشان است.. حتی، حتی اگر که در یک موقعیت مساوی، دوانسان یک چیز را انتخاب کنند و برگزینند، با این وجود انتخاب‌هایشان یکی نیست؛ چون آنچه که آن دوانسان را بر این انتخاب داشته است، افکار و امیال یکسانی نیست... پس لاجرم انتخابها متفاوت میشود. میگویم لاجرم چون دلم برای حرف دیگری میسوزد که همگان میگویند و اشتباه متداولی است و بگمانم گفتنش جایش اینجا نیست، بماند تا بعد اگر شد. این مقدار تفصیل علی‌الظاهر کفایت میکند...

سکوت میکرد و حرفها میزد؛ حرف میزد ولی چیزی نمیگفت...

بیدار بود مانند مردگان و در خواب میرفت مانند زندگان...

از ظهر چشمانم شروع کرد به درد گرفتن.. حتی به نور شدیدا حسّاس.. حتی تا همین حالا هم.... ولی وقتی اینطور میشوی هیچکس نمیفهمد که اینطور شدی.. مگر از تو سوال بپرسد که چرا صورتت در هم رفته است.. یا خودت بگویی که اینطور شده.. اگر کسی باشد که بگویی.. و صبح وقتی از در ...گاه میخواستم سرازیر بشوم درحالیکه میدانستم کارتم را جا گذاشته‌ام، از پشت شلوغی خواستم یواشکی بگذرم تا نگهبان از من چیزی نپرسد..اما پرسید؛ گفت آقا کارتتون؟ ایستادم.. برای اطمینان دوباره جیب‌هایم را گشتم.. گفتم ندارم.. قبل از اینکه بگویم گفت کارت نداری بگو ندارم ولی اخم نکن.. با یک حالت لبخند پژمرده نیشخندی گفت.. شاید هم جایی وقتی طلبکار بود... گفتم بخاطر نور آفتاب است، چشمانم حساس است... خود بخود بسته میشود.. اما دیگر تاییدم نکرد.. او تنها نمیخواست اخم مرا ببیند تا حال خودش خراب نشود... با خودم گفتم حتی‌الامکان سرم را پایین بیندازم تا کمتر کسی را ببینم‌تا شاید کسی گمان نکند به رویش اخم کرده‌ام.. اما خب.. وقتی بعد مدتها سکوت میخواهی حرف بزنی، وقتی دهانت به سختی خشکیده است مانند آنچه از یک خواب دهشتناک پریده باشی، کلمات تا در دهانت جا بگیرند طول میکشد، تا چشمانت به درست دیدن و صورتت به دلچسب خندیدن واقف شود زمان میبرد.. و امروز هم همینطور بود.. اما همینطور هم ماند.. چه فرقی میکند.. دیگر چه فرقی میکند.. پس از این سکوت با فریاد یکی است.. از چه چیزی بگویم؟ از مصطفایی که دیگر یک ذره باورش ندارم؟.. یک ذره قبولش ندارم؟  .. عذاب این روزهای من این است که با هم چنین کسی شب و روز دمخور هستم.. اما شمایی که محبتتان این روزها نادره گوهری است..‌با شمایانم که دوست می‌پنداشتم‌تان.. با شمایانم که دوست دارمتان.. هرچه میکنید بکنید.. هرچه میخواهید بکنید.. هر چه بر زبانتان می‌آید بگویید.. دق دلی‌هایتان را کمبودهایتان را خستگی‌هایتان را عقده‌هایتان را دردهایتان را محکم به صورت من بکوبید.. من مستحق هر آنچیزی هستم که شما میکنید.. من عاشق تمام‌افعال و حرکتهایتان هستم.. من با تمام وجود پذیرای شما هستم.. اما بخدا اگر نوع دیگری هم رفتار کردید خیرش را می‌بینید... من از بریدگی می‌آیم، من سخت بریده‌ام.. مانند شیری که بجوشانی‌‌اش و در نهایت هم ببرد..‌هم به جوش اضطراب افتادن و هم بریدن.. سرنوشت غم‌انگیزی نیست برای روسفیدان؟ برای روسفیدانی چون شما قابل قبول است؟ ما میرویم، یکی دیرتر و یکی زودتر.. امروز یکی از عزیزانم رفت.. از این دنیا رفت.. شاید گمان کنید که از آشنایان بود ولی نه، کسی بود که دوستش داشتم.. همین کفایت میکند که رفتنش چارستون بدنم را بلرزاند که در کدام نقطه ایستاده‌ام.. حال شما هم چنین کسی را پس میزنید؟ هلا ای دوستان عهد ماضی! حتی به اندازه‌ی چای و خرمایی هم آشنایتان نیستم؟ عجبا... خدا را صدهزار مرتبه شکر میکنم که مرا از یاد برده‌اید.. من را با شما چه کار و من به چه کار شما؟ الاهی بر این منوال بمانید.. کسانی باید به یاد انسان باشند که دلبستگی‌شان از جنس دوست داشتن باشد نه خاطره.. من به حق مصداق از همه جا مانده و رانده‌ام.. و به هیچ جا نرسیده و بر این امر باز هم خدا را شاکرم..  من انسان پررویی نیستم؛ یعنی گمان میکنم اینگونه است.. من جسور نیستم.. من بیعرضه‌ام.. افتاده‌ام......