مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی
وفاداری انسانها زمانی مشخّص میشود که اشتباهی در حقّشان انجام دهی و مرام‌شان هنگامیکه محبّتی در حقّشان بکنی...


تو هم به نصیب ازلی اعتقاد داری؟ حافظ میگه: دلا منال ز بیداد و جور یار که یار، تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست... کنون به آب می لعل خرقه میشویم، نصیبه ازل از خود نمیتوان انداخت...  میدونی من چی میگم؟ میگم یه چیزایی، یه چارچوبایی در زندگی هرکسی مشخص‌ه، عوض شدنی نیست تغییرکردنی نیست، به خواست و اراده ما نیست و نخواهد بود.. عوض نمیشه دیگه هست.. زور نباید زد الکی.. و خب یه قسمت از رضایت ما از زندگی و معرفت ما بستگی به فهم همین نکته داره.. حالا بقیه بحث حضوری اگر اگر وقتی شد... دوتا جاهل با هم بشینیم فقط ببافیما، حالا بباف کی بباف... و متخلفات هم باشه، بهبه :) شکلک خنده و چشمک و دلقک...

چه راحت به تمسخر میگیرید.. از این نگاه‌های لجام گسیخته و این حجم از دریدگی که پشت پنجه‌های هر حرفتان پنهان است، عن قریب است که خودم را به زیر تله‌ای خاک پنهان کنم...

....

ساعت مدتهاست ایستاده است؛ دقیق روی دوازده و پنجاه و دودقیقه و ده ثانیه.. هربار که چشمانم را در پی یافتن گذر زمان بسرعت روی آن متمرکز میکنم، از ایستایی آن می‌ایستم و متعجب از اینکه چگونه همچنان از یاد میبرم که عقربه‌ها دیگر حرکت نمیکنند و من به چه انتظار و امیدی به ساعت مینگرم. ولی باز به ترکیب آن دست نمیزنم؛ میگذارم در خواب آسوده خویش باشد، بی‌التهاب از دیرشدن و عقب ماندن از زمان و فروماندن از وظیفه‌ی گذشتن و گذشتن و گذشتن... من از جان ساعت چه میخواهم؟ و زمان از جان من...

....

صدای پر و بال زدن پرنده‌ها می‌آید؛ برای چه به پرواز درمی‌آیند و به کدام سمت میروند؟ صدای بر هم خوردن در فضای خاموش ساختمان پخش میشود؛ چرا و به کجا؟ صدای بازشدن شیر آب می‌آید؛ این آب از کجا آمده؟ چه قدر طول کشیده تا بدینجا برسد، آیا در اینجا باید می‌آمده یا بهتر بود به پای درخت و بوته‌ای برسد؟ صدایی از آشپزخانه می‌آید؛ برای چه اینقدر غذاخوردن برایمان مهم است؟ چرا برایمان غذا درست میکنی؟ به قابها نگاه میکنم؛ کدام هنرمند و در چه حال و هوایی این اثر زیبا را خلق کرده است؟ آیا بگمان خودش هم زیباست؟ گربه‌ای را میبینم که آهسته گام برمیدارد؛ آیا به روزی خود دست یازیده است؟ بچه‌ای در دست نان سنگک برشته‌ای دارد اما خود قیافه‌ای درهم و خواب‌آلود؛ به دستور چه کسی به نانوایی رفته است؟ پیرمردی سر کوچه بر صندلی نشسته است؛ به چه امیدی و در چه فکری روز را میگذراند؟ ماشینی لوکس با سرعت از کنارم رد میشود؛ آیا زن و شوهر داخل ماشین با هم خوشبختند و از هم احساس رضایت میکنند؟... و هزاران سوال که حتی تنها با شنیدن به ذهنم می‌آید و تصاویر بی دیده شدن تخیل میشوند و ذهنی که به این در و آن میزند و گرفتار میشود و در هم می‌پیچد و بازمیماند...من اینجا چه میکنم؟ کجا میتوانستم باشم؟ کجا باید باشم که نیستم؟ کجاها میتوانم بروم که نرفته‌ام؟ آیا وقتش نرسیده که یکبار رفتن را تجربه کنم؟ چرا جای آن بچه نیستم، بجای آن پیرمرد، بجای آن زن...؟ چرا اینگونه‌ام؟ چرا اینگونه میشوم؟ چرا اینگونه است... چرا چرا چرا...


مشکل اینجاست که از یه طرف داری، از یه طرف هم میگی خب ندارم. اگر جیبت خالی بود یا سوراخ بود شاید خیالت راحتتر و حسابت با خودت مشخصتر بود...

...

باری، من همیشه دوست داشتم حالتهای مختلف رو امتحان کنم. حداقلش اینه خیلی تو فکر یه حالت خاص نیستم که همیشه اونطور باشم. گاهی شلختگی حتی لازمه ولی تمیزی همیشگی باید باشه. برای من تمیزی و پاکی خیلی مهمتر از خوشتیپ بودن‌ه حتی.. شاید یه روز پروفسوری رو و حتی انواع دیگه رو هم امتحان کردم؛ شاید خوشم اومد و یه نفر هم بهم گفت بهت میاد و حرفش به دلم نشست... ولی من نسبت به اونهایی که یا همیشه میزنن و از ته ندارند و یا همیشه به یه اندازه دارند سوال دارم، خسته نمیشن؟ مثلا پدرم حتی... حالا باز برای یه نفر گذاشتنش یه نماد، سنت، وظیفه است یک مقدارش حالا آدم میگه عادت کرده ولی کسی که میتونه حالتهای دیگه رو امتحان بکنه چرا نمیکنه؟ یعنی همین بیشتر بهش میاد که هست؟ شاید یه حالت دیگه بیشتر بهش بیاد و بهش تیپ جالب جذابی بده.. نمیدونم والا.. البته این هم هست که سنین مختلف و حالتهای متفاوت هم دخیل‌ه در این مطلب آمدن یا نیامدن. برای همین میگم باید تنوع رو تجربه کرد... من که دوست دارم حالتهای مختلف رو امتحان کنم، البته هر لحظه به یک شکل شدن نه‌ها که هرلحظه به شکل بت عیّار درآمدن و یا به گونه‌های عجیب و غریب درآمدن نه‌ها... درمورد صورت و ریش دارم حرف میزنم بلم جان...

بنویس، خواهش میکنم! من به نوشتن تو محتاجم...! در پوست گردو، داخل کندو، تو چشم آهو (یا قسمت نافه‌اش حتی) نگذار انگشتان ما را.. ما به کمند گیسو نیازمندیم و تلالو آب بر روی زیبایت.. بنویس خلاصه! ما به نوشتن تو محتاجیم، بسی مشتاق نیز و کم‌صبر...


در یک زاویه‌ای از خانه نشستم که سه‌سال پیش نشسته بودم.. یاد شعری افتادم که سه‌سال پیش گفته بودم.. یاد عکسی افتادم که سه‌سال پیش انداخته بودم.. یاد حس و حال سه سال پیش، بهتم زده از این گذشت زمان و این حالت تکراری نشستن و زل زدن و در فکر فرو رفتن... و به عادت سه‌سال قبل قرآن رو باز میکنم و دوباره همان آیات... اما وضع فرق کرده، نمیشه گفت فرق نکرده، اما چطوری؟! کجاش، چیش دقیقا عوض شده؟!... این حالت گنگ تکراری که در یک زاویه‌ی شکسته بر انسان قائم میشود، برای خراب شدن انسان کافیه..‌ خدا نصیبتون نکنه...

شهر رو آدمها دور از وجود حیوانات بنا کردند تا راحت باشند... اما باید خودت ببینی به چشم خودت که چه حیوونایی اینجا زندگی میکنند... گاوان و خران باربردار به ز آدمیان مردم‌آزار... عجب حال و هوایی این حال و هوا؛ بهبه خدایا شکرت، من رو آدم کن... ولی با همه این حرفا یه خرس قشنگ نازنازی امروز دیدم...


مگه چه هیزم تری احتمالا به تو فروختم من؟!! که خوشت نیومده.. توت بود، عناب بود...؟ از اونا؟ خار و خس خز..!؟ آره قربونت.. ما ز اسب و اصل افتاده‌ایم...

مایوسم از دوست داشتن و دوست داشته شدن... و این یعنی حالم بد است، حالم بد است، بد است.... و مشتاقم به مردن.. این شما و زندگی و سرخوشی و راحتی‌ و بی‌پروایی‌تان... آخرین غزل شاعرانه‌ام سکوت است؛ خوب بشنوید از من نجوای درماندگی مرا...

من محکوم به پرده‌پوشی‌ام، فراموشی‌ام، خاموشی‌ام... خاموش میشوم تا فراموشم کنید..