سلام خوبی؟ خب، سلام! خوبی، سلام؟! خب خوبی، آخ سلام... خیلی خوب، سلام..
- ۰ نظر
- ۰۷ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۰۰
سلام خوبی؟ خب، سلام! خوبی، سلام؟! خب خوبی، آخ سلام... خیلی خوب، سلام..
یعنی حتی یه نفرم نیست بشینم باهاش شعر بخونم؟ بله، که چی شه، ولی چیکار کنم ذوق و احساسی که داره کور میشه رو؟ عجب بلایی به سرم اومد... کاش میمردم و پرپرشدن شعر در مقابلمرو نمیدیدم.. چیکار کنم؟ تو که هیچی نمیگی بگو؟ ثواب داره..مثل بقیه بشم، مثل بقیه هستم؟ چیکار باید بکنم؟ ... تو خواهشا هیچی نگو، تو که چیزی نداری بگی؛ تو که فکر میکنی میفهمی ولی نمیفهمی، تو که تظاهر به احساس میکنی ولی یه ذره حس نداری... مرده متحرک شدن راه و چاره نمیخواد، فقط دوتا چشم بسته شده میخواد... حس گناه دارم، عذاب وجدان شدید، حتی از کار نکرده، حرف نگفته... آشوب دل از دیدن ضمیر و باطن این مردم، از شنیدن حرفهای خرابشون از بوبردن از نگاههای تهی خودم و دیگران.. همه چیز قابل فهم نیست، پس لااقل فهم چه چیز ضروری است؟ تو میفهمی حرف دلم را، آه نگاهم را؟ وقتی جای سخنگفتن نیست و توانش، وقتی اشتیاقی به شنیدن نیست پس چه باید کرد؟ مگر میشود دهان دل را بست و گفت ساکت باش، حواسش را پرت کرد به پرواز پرستویی یعنی دل برکن و برو؟ دل است، اگر به حرف ما بود که نمیگفتند کار دل، ...
خارج از چارچوب میخوای بشی بشو، فراتر از قابها و کادرها میخوای عمل کنی بکن، قواعد رو میخوای بالا و پایین بکن، راههای جدید تجربه کن تا به قول حافظ طرحی نو دراندازی... ولی بیرون از انصاف نزن، انصاف رو ذبح نکن، میانه رو نشانه بگیر...
وقتی میرسی به آخر شب و میبینی ای دل غافل امروزم همون دیروزی بود، هیچ غلطی نکردی، هزارتا حرف بیخود تو کلهات میجنبه، زورت تو بازوهات گندیده، پنجهزارتا ایکاش و اما داره جیگرت رو شخم میزنه، بدشانسیهای امروزتم همون کرمای دیروزن که زاییدن و دارن وول میخورن.. دههزارتا دلهره ترس چه شود و علامت سوال برای فردا.... همه اینا کنار، هیچکسی نیست بشینی مثل آدم بگی دردت چیه، اون کسی که نبودنش حسرته و نیست و مشکلت و گیج و ویج روزتم برای همینه... چرا خودم رو گول بزنم؟ چرا خودمون رو گول بزنیم؟ من به شخصه میخوام بگم من آدم بدبختیام، فلکزدهام، بیچارهام، من که اینطوری علافم اصلن حقمه که بگم گه بزنه به این زندگی، شاشیدم تو قسمت و تقدیر و انسان و زندگی... من که به جایی نرسیدم باید بشینم گل بگیرم چال و چشمم رو، خاک بپاشم رو سرم، خودم رو بزنم به در و دیوار.. با این وضع من ترجیح میدم تو اون هواپیما میخوردم به نوک کوه تا لااقل به ظاهر تو اوج خداحافظی کنم، اونم درست نزدیک قله... ایهاالناس، آی آدما حیوونا عوضیا، گه بزنه که زده به این زندگی، لعنت به من و این زندگی گه، آره حق دارم یه جا اعتراض کنم خودم رو خالی کنم یعنی دراین حد هم آزاد نیستم؟ ... حالا میخوام تسبیح بردارم بگم گه گه گه... خاک تو سرم خاک تو سرم خاک تو سرم... به فلانم به فلانم به فلانم.. برید به جهنم برید به بهشت برید عشقتونو بکنید به من چه به کسی چه خودتون باشید پست نباشید تو سری خور نباشید بیعرضه نباشید مثل من نباشید زبونم لال... ببین تو رو حضرت عباس چی میگم، یه بار توجه کن ادا نیا برام زندگی گه...
بابا پشت هم صفحه نذاریم، نکنین این کار رو خوبیت نداره.. ول کنید کله یارو رو.. بابا ول کن.. کور نکن چشمش رو چون ابروش کمونه، جیبش رنگینکمونه.. نکنید، جلوی من پشت یه نفر دیگه حرف نزنید، نقد و تحلیل نکنید بالا و پایین نکنید... دوروز متوالی چیزایی شنیدم که.. بابا من دوستتون دارم خیرتون رو میخوام میگم یقه یارو رو ول کن، بابا ناراحتیم عقدهای شدیم درست، کلهمون به کاج رفته درست، شیکمه رفیقت هم پیالهایت هم تنفست رو چرا سفره میکنی.. بخدا به خودت که هیچی نمیرسه بیشتر اعصاب خودت رو خرد میکنی.. دلگیر از خودت باش از عملت باش از فکرت باش از تهی بودن خودت شرمسار باش.. گور بابای دنیای و پول و مافیها.. مرد باش.. لااقل درد داری میبینی حل نمیشه فکر میکنه بدبختی سیخ نزن به بغلی.. به خودت فحش بده به دیوار مشت بزن ولی آخرش بدون دلگیر الکی نباش وحشی نشو... چی بگم والا فایده نداره... ناراحتی تمومی نداره.. امان از اینکه یه چیزایی عقده باشه تو گلو بمونه اونوقت نسبت به زمین و زمان جری میشی و طلبکار و سرخورده و بیاعتماد و سهنقطه...
دراز به دراز افتاده بودم. مامانم آروم شروع کرد از اون سر آشپزخانه که لالا لا لا گل پونه.... انصافن این هیکل دیگه گل پونه براش صدق نمیکنه، خر زهرهای، خارشتری، خار مغیلانی حتی.. والا..
ولی اینو بدون، خندوندن تو خیلی هنر نداره، هنرمند کسی است که گریهتو بتونه دربیاره... آدم به خنده روحش زنده نیست، این گریه است که نشان از زنده بودن دل میده... یه انیمیشن کوتاه خارجی هم خیلی وقت پیش دیده بودم باحال بود، الان یادم اومد. یه خپل مانندی بود که به آدمیزاد هم نمیاومد. این کارش این بود چشمه سربازا رو میبست از یه بلندی پرتشون میکرد پایین. یه قورباغه هم بود یادم نیست دقیقا نقشش چی بود، اونا رو میبلعید یا هرچی؛ سقط میشدن دیگه بدبختا.. اصلن درست خیلی یادم نیست،(اینقدر بدم میاد تعریف یا بیان چیزی که نصف و نیمه میدونم یا یادمه یا بلدم، ایششش).. خلاصه لب مطلب اینکه حال میکرد، جیگرش حال میاومد و خنده مستانهای میکرد.. به قوس شیکمش و زیرشکمش هم نبود که اون مادرمردهها مثل پرتقال، پق میترکن...قسیالقلب شده بود، بیرحم شده بود، بیتفاوت بود، چشمه چشمانش و وجدانش خشکیده بود، عاطفه و مروت از سینهاش رخت بربسته بود، آدم خودخواهی شده بود،..... اگر اگر قطرههای اشک به دلش میرسید کم کم دل سنگش نرم میشد، شکاف برمیداشت، جوونه میزد... البته یه پایان اخلاقی خاصی هم داشت که باز یادم نیست چی میشد عاقبت این خپل، بالاخره دلش شکست، لرزید، به خودش اومد، خدا میدونه... الحاصل..
میخوام به یاد ابراهیم سینمای ایران بگم که، (:) عشق آموخت به من شکل دگر گرییدن.. (علاوه بر خندیدن و خوردن و خوابیدن و دویدن و نشستن و سخنگفتن و روم به دیفال ریدن و گندزدن و ...)
به علی...
...یه دفعه موبایلم این رو پخش کرد: چون دهان بستی دهانی باز شد، تا خورنده لقمههای راز شد، الیآخر و بعد ربنا... چه روحانیتی چه احساسی چه نوایی.. یاد ماهمبارک افتادم.. خدایا! باوفا! این رسمشه؟ رفتیم که رفتیم؟ مگه خودت نمیگی عطا میکنی بیآنکه از تو بخواهند، حتی اگر تو را نشناسند.. باوفا! اینه آیین مهر و وفا!؟ از کریم بخواه و ...توسل، دعا، نذر.. تو زیر بغل ما رو نگیری دست ما رو نگیری پس کی بگیره؟ چندوقتی بود به این رسیدم که نه، دعا فایده نداره، شاید من کسی نیستم، هرچند خودت گفتی دست اون کج و معوجا رو بهتر میگیری ولی خب، من مشکلدار هرچی، میگم با خودم شاید قواعدی هست قوانینی هست... گفتم اگه تا الآن قرار بود چیزی بشه چیزی ببینم لطفت رو نشون بدی شده بود...باز گفتم دعا برای هم فرق میکنه... خب، من صبرم تموم شده تو رو حضرت عباسی؛ گفتم حضرت عباسی یعنی شفاعت خوبا هم تاثیری نداره؟ نذار اینطور بشه، اینطور فکر کنم... رفیقم یه چیزی گفت دلم سوخت براش و برا خودم. اینه؟ اینطور هوای ما رو داری؟ نذار دستمون بمونه تو پوست گردو.. بندهنوازی کن اطمینان و ایمانت رو به قلبمون بچشون و اون نتیجه خوبه رو رقم بزن.. دست ما رو جدا نکن، دل ما رو بهم نزن، این دل آشوبه... روسفید کن خوب بودن رو، خدا چی دارم میگم تو رو حضرت عباسی، ما رو پیش خودت نگهدار. خودت میدونی چی میگم، ف نگفته همه جا رو فرحزادی....
چرا همینطوره.. حتی مسایل حلشده و معلومالحال هم آخر شبی لاینحل و مبهم میشه... و این نشون میده فرق نور با ظلمت رو... خلاصه تکتک خودشون رو نشون میدن میگن حاضر؛ تو قلبتم رو مختم عزیزم. عزیزانم نمیخوام، ولم کنید تو رو حضرتعباس...
نه همینه... فکر میکردم از هر نظر مستضعف محسوب میشم؛ حتی حتی از نظر عقل و فهم که میگن هیچکسی اذعان نمیکنه به کمبودش، من اعتراف میکنم.. و به راستی برای صاحبان خرد اعتراف بزرگی است.. حالا چرا؟ چه لزومی داره گفتنش؟ هیچی، یک حس حقیقتجویی خودآزاردهنده..
اون دانشکده شده مثل مملکت خارجه. یه نفر از رفقای هم دوره رو که میبینم حس عرق ملی و دیدن هموطن بهم دست میده... عجیبه خیلی عجیب... کاش یه چیزایی رو همون اول میدونستم و بلد بودم و ای کاش یه چیزایی رو تا آخر نمیدونستم و نمیشنیدم... اما الآن دیره خیلی دیره... و من کارم ناتموم تمومه...
کاش کرک و پرم نریخته بود، اصلن علم و کتلی داشتم واسه خودم... اونوقت توی اتفاقاتی مثل امروز سکوت و دندان به لب گرفتن رو ترجیح نمیدادم.. حیف،... هرچند ادب رو کنار نخواهم گذاشت گرچه میبوسمش فراوون..
و غم.. حرمت نهید عزیزانم، بزرگ بشمارید این حقیقت باارزش را، این نگین آفرینش را... زندگانی را پنهان در این دوحرف آشکارا ببینید.. و غم آن اسم اعظمی است که عارف ژندهپوش دیار خفتگان در زیر خرقهاش نهان کرد تا شامه سگان آنرا درنیابد.. و غم آن دلیل اول است برای خلقت؛ همان عشق ازلی که شمایان در رویای امروزینتان رنگی از آنرا میبینید... و بدانید که غم از آن شماست، پس چه بهتر که با شوق به استقبال آن بروید.. نفس با نفس امتداد پیدا میکند همانطور که غم از پی غم میآید، پس جز با غمی بزرگتر نمیتوان غم اکنون را شست، باید اشک ریخت، باید تا انتهای جاده درماندگی دوید تا یاس را پشت سر انداخت، باید این التهاب را به جان خرید، چون هر قدم که برمیدارید و از نفس میافتید، نوید غمی عمیقتر و جاودانهتر به شما داده میشود و غم یعنی جاودانگی...
در سرم حرفهایی مدام بالا و پایین میرود؛ بیآنکه بخواهم و درست بفهمم به نظاره ایستادهام؛ خودم را مات و مبهوت میبینم و همه شما را و همه شما را نشسته و گنگ... دارم دیوانه میشوم...