مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی

به با به شین دا به تو ها یا به چه ما گاف و ...

کی این حال داغون به شود؟ مگر لکه ننگ از دامان روح بدنام شهر پاک میشود؟ شاید فردا آخرین روز زندگی‌ام باشد، شاید...

... یه وقتی دقیقا برعکس بود ماجرا، حالا یکی باید به خود من نفس مصنوعی بده. دقیقا از چی حرف میزنیم؟ از چی حرف میزنم؟ من که هیچی، اصولا به این رسیده‌ام که نباید حرفی زد، خفه‌خون فعلا بهترین راهی هست که میشناسم..
غربت یعنی چی؟! هان؟ مگر نه اینکه تو را نشناسند و تو هم کسی را نشناسی؟ مگر نه اینکه زبان دیگران را نفهمی و زبان تو را نفهمند؟ مگر نه اینکه همدل و مونسی نباشد و حتی حداقل علقه‌ای که تو آن دیار را موطن خویش بپنداری و نه دلآرامی که تو او را یار بدانی و نه غمخواری... نه، غمخوار فصل دیگری از نیکو زیستن است و به غربت آنچنان مربوط نیست که اگر این بود شاید خیلی‌ها در خیلی مکان‌ها و زمان‌ها غریب بودند... میفهمی؟ میخواهم بگویم من زبان خودم را هم نمیفهمم، من خودم را درست نمیشناسم؛ آه، غربتی از این بالاتر؟! به چه کسی دردم را بگویم؟ از دست هیچکس کاری برنمی‌آید؛ به هرکسی بگویی جز درد بر درد نیفزاید.. یا نادیده‌ات میگیرند یا گمان میکنند چیز مهمی نیست. خب شاید چیز مهمی نیست واقعا؛ چیز مهمی نیست واقعا؟! این غربت عظیم دیوانه‌وار؟! به چه کسی پناه باید برد؟ دوستان نزدیکم هم حالشان چندان بهتر از من نیست یا به گونه‌ای فارغند از من. بخدا من انتظاری ندارم، توقعی ندارم، چه کسی میتواند مرا با انبوه دردی که به جانم چنگ انداخته و شاخه دوانده ببیند؟ که مرا به من بشناساند؟... آمد جلو. با یک حالت انکساری گفت آقا سیگار داری؟ غربت در چشمانش غوطه‌ور بود. گفتم آتش داری، با حالت نجابتی گفت نه. آنسوتر سرش را به نیمکت گذاشت و خفت... گاهی کسی در حیاط روحم خطاب به تو میگوید که ای تو، خدایا، تو خدای خوبی نبودی برای من. میگویم ساکت باش تو که هستی خموش و چون بادی ناگهان پخش میشود و ناپدید... میگویم: گمان میکنم که هرانسانی به اندازه بزرگی روحش به خوشبختی و بهروزی و نیکنامی میرسد. انگشت اشاره‌ای مرا به خودم نشان میدهد. کبوتری چون برق از بام سرم میجهد. میگویم پس من چقدر... زبانم در دهان بسته میماند و حرف کوچکی چون اقیانوس اندوه، بزرگ، میماسد... عزیز من! میشنوی من چه میگویم؟ من هیچ نشدم، من درها را بسته میبینم... این چندروز حتی پس از برخاستن که بهتر بگویم پریدن از خواب حالم بدتر هم هست.. احساس دلسردی عجیبی میکنم، به همه بدبینم، از همه دلسردم، گاهی احساس نفرت مبهم عجیبی میکنم. آری! من سخت فسرده شده‌ام، بر این حال زار نزار چه کس ترحم میکند و میگرید؟ دیگر فرصت تحول را از دست داده‌ام، دیگر در سرازیری تباهی هستم. این حرف ساده و راحت من است که اگر تا امروز میشد کاری کرد، که به مضامین فلسفی مغلق در وقت فراغت پرداخت، دیگر نمیشود.. اگر تا امروز میشد و بود که کسی تو را دوست داشته باشد، با این حالت خسته ضعفت، با این صورت تکیده رنگ‌پریده‌ات، نه، دیگر.... میدانی؟ میخواستم‌بارها بگویم‌حرام باد بر هر که این سطور را میخواند، اما با خودم گفتم این آخرین سنگر راندن و گسستن و فرارکردن است. چه سود، چه تفاوت... تو در میدان مهلکه جنگ با خویشتن و عالم افتاده‌ای، چه تفاوت که ترکش‌های بیشتر نادیده به تن واژه‌هایت اصابت کند... آه خدا! یک دنیا حرف برای نالیدن دارم. کاش سپیداری بود و باغ تاریک روشن از چراغ‌های مات؛ سیگار پشت سیگار، شعر پشت آواز و تار در یک شب آرام و تار؛ چقدر دلم گریه میخواهد، به حال خودم، به حال همه آرزوها و آرمان و اهدافی که داشتم، به پای درخت بی‌بر اندیشه و اعتقادم. همه چیز خشکیده است و من در بحبوحه این خشکسالی خشکم زده است... میخواهم به قدر غربت انسان بگریم، برای زخم‌های مادرم، به حرمت خون آن پیرمرد، برای دردهای عزیزانم... میخواهم به حال این راه بی مقصد و بی‌بازگشت سخت بگریم، به فریاد ناراحتی یک مرد مستاصل، به مویه‌های زنی که کسی صدایش را در دل تنهایی معصومانه‌اش نمیشنود... این زندگانی برای چیست، که چه شود؟!... آی مردمان! من با هیچیک از شما دعوا ندارم، تعارف نیز ندارم، من به شما دروغ نگفتم، از شما حقارتم را پنهان نکردم، دورو و دورنگ نبودم، پشت شما بدگویی نکردم و سخت از این کار تنفر داشته‌ام و دارم. اما پس چه؟! من چه باید بکنم؟ من در این غربت دهشتناک گرفتار دلتنگی نیز هستم.... من همان جوان جویای نام بودم که از نام بدم می‌آمد و حال هر چه دهانم را به شکوا و گریه باز کنم، حتی اینزمان که فضای کوچه‌ها به صدای سوزناک سگان و ماه آغشته است، شهره خواهم شد؛ به چه چیزی شهره خواهم شد؟ به خفت و ننگ........ من با هیچکس تعارف ندارم، من حسرت زیستن شمایان را به دل ندارم، من سخت دلتنگ غربت خویشم... کاش پای رفتن بود... آری! من دست و پا بسته و بیفایده و شکسته‌دلم، من هیچ نمیدانم، شاهکاری نکرده‌ام و نه قوت انجام کاری.. ساده میگویم! من به درد ترحم هم نمیخورم چه برسد به... اما نبایست به حال همچو فردی بخندید و کوچکش بشمارید... شما حق دارید از این گذر تنگ بگذرید و این افتاده را نادیده بگیرید، اما به چشم تحیر و تخفیف به او ننگرید؛ نکند به لگدجسارتی او را بنوازید که او نی در دستان ناتوانش قصه غربتی قریب و عجیب را مینوازد، نکند بشکند کاسه خواهش صبرش....... کاش به کام عقده‌های تو در تو نیفتم و نه به دهان اژدهای خشم... حال با این وجود از چه رو و چه کس با من این حروف را میخواند؟

آهنگ رندوم: تصنیف گنبد‌مینا؛ محمدرضا شجریان...

این دنیا خیلی کوچیک‌ه داره کلافه‌ام میکنه؛ این دنیا بیش از اندازه بزرگ‌ه داره خسته‌ام میکنه...

...

یعنی واقعا تو این بیمارستان‌ها و درمانگاهها خیلی خوب میفهمید که باید قدر سلامتی رو دونست.. قشنگ دهن آدم رو سرویس میکنن تا کار راه بندازن.. السرویس بعد السرویس.. سرویس دِ بیگ مَوث..

من خیلی چیزا رو میفهمم هیچی نمیگم..‌ خب خیلی چیزا رو هم نمیفهمم و هیچی نمیگم..

خلاصه فقط اینو خواستم بگم یه وقت فکر نکنی ما یوغیم...

یه وقت نشه، یه زمان نشه بزرگ شدی به پسرت، به جای اینکه بگی از زندگی من عبرت بگیر، بگی عبرت ب.یر... حالا این دفعه استثناءاً گاف بده....

بسم حکایت دل هست با نسیم سحر، ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید...


مابقی ابیات... فعلا این غزل به نوعی نزدیکترین سروده حافظ به حال منه...


در زیر گفتگویی می‌آید که کاملا ساخته و پرداخته یک ذهن مریض است و واقعیت ندارد و صرفا به صورت دیالکتیکی و گذرا و بدون تمرکز به مفهوم یا غایت خاصی پیش میرود... چه بسا ارزش چندانی نداشته باشد ولی خواندنش شاید خالی از لطف نباشد... قطعا نکات بدیهی یا اصولی‌ای وجود دارد که متوجه ذهن خواننده میشود به جهت اصلاح، اما شاید بد نباشد که مشارکت خواننده را هم به نوعی به دنبال خواهد داشت.. رد و قبول یا تکمیل و اصلاح برعهده مخاطب.. این بیشتر یک مونولوگ است درقالب یک دیالوگ...


× گاهی فکر میکنم خدا هم داره به من میگه، چشم تو چشمام میکنه و میگه: مشکل خودته خودت یجور حلش کن...

+ خب؟!

× خب حس خوبی نیست، هست؟

+ خب اشتباه میکنی هم‌چنین فکری میکنی. نمیکنی؟

× یعنی خدا یه هم چنین حرفی نمیزنه به آدم؟

+ خدا!؟ تو منظورت از خدا کیه؟ طرف حسابت، منظورت کیه؟ میخوای خدات چطوری باشه یا الآن فکر میکنی خدات چه جوریه؟

× خب خدا بهترین چیز برای آدم‌ه، یعنی منظورم همراه...

+ بهترین آدمه؟! تو تصورت از خدا یه آدم خوب و خوش‌اخلاق و بی‌شیله و پیله است که همه دنیا زیر فرمانشه؟

× من کی هم چنین حرفی زدم چرا تو دهنم میذاری این کفریات رو.. منظورم اینه بالاخره تنها کسی موجودی نمیدونم چه واژه‌ای به کار ببرم، که ما رو آفریده و همه چیز ما رو میدونه و به کسی نیاز نداره پس حسد و بخل و این مسایل براش معنا نداره...

+ باشه، باشه بابا.. چرا ناراحت میشی، اخماتو واکن... ولی اینکه تو میگی خدا میگه مشکل خودته یعنی ناخودآگاه تو یه هم چنین خدایی تو ذهنت هست...

× چی پس بگم؟! یعنی خدا نمیبینه ما رو؟ این همه صداش میکنیم پس کجاست جوابش؟ هان؟! دعا، نماز، کار خوب، احترام به والدین، چی؟! تو فکر کردی تو این زندگی به جایی میرسی؟

+ یعنی تو واقعا انتظار داری به صرف گفتن به همه چیز برسی؟ لنگ رو لنگ بندازی خود خدا بسازه تقدیمت کنه؟ تو اصلن چیکار کردی چیکار میکنی که انتظار معجزه داری برای زندگیت؟

× من انتظاری ندارم. یعنی خیلی وقته دیگه هیچ انتظاری ندارم. من حرفم اینه، بابا من نمیگم چیزی میخوام، این حال‌ه بد رو ببین، این بی‌اعصابی رو ببین، من باید قرصی بشم باید سیگاری بشم باید خودم را با چندتا چیز دیگه گرم کنم که خودم هم میدونم هرز‌ه، عمر بر باد دهنده است، پس کجاست خدایی که ما رو از حال بد بیرون کنه، از دنیازدگی نجات بده، ما پس به کی پناه ببریم.. انصافا این همه گریه و خواهش و اراده هیچی به هیچی؟

+ اراده؟! تو از چی داری حرف میزنی؟ هیچی به هیچی؟! دقیقا هیچی چیه چیز چیه؟! تو خیلی پرتوقع شدی، حواست نیست، نمیدونم شاید از یاس‌ه از ترس‌ه، دست خودت هم نیست حقم شاید داشته باشی، ولی من میفهمم که راضی هم نیستی به این شرایط.. پرادعابودن طلبکاربودن پرتوقع بودن..

× چیه؟! میخوای بگی من اینا هستم؟ من پرتوقعم؟! خیلی بی‌انصافی، نه تو خیلی بی‌انصافی. تو هر فحشی رو که میخوای به من بده ولی این سه‌تا کلمه و مثلش رو به من نچسبون که از صدتا فحش خواهرمادر بدتره...

+ من میفهمم. این حالت بدت خیلی چیز بدی‌ه. من میفهمم که تو با همه این غرایی که به عالم و آدم و خودت میزنی باز خودت میدونی که اینا از ناراحتی‌ه، این حرفا واقعی نیست میشه با شرایط عوض بشه، که تو همه‌ات طرف حق نیست، همه حرفات حق نیست..

× جمعش نکن. من اومدم باهات حرف بزنم دلم باز بشه ولی.. فایده نداره حرف زدن. هیچ کسی حرف هیچ کسی رو نمیفهمه. تو هم ریدی به اعصاب من، گند زدی به هیکل من..

+ ببین چرا اینطوری..

× نه بذار حرفم رو ادامه بدم. تو اگه میدونستی من چی میگم و چی میخوام و تو درونم و وجودم چی میگذره اینطوری خردم نمیکردی. تو فکر میکنی من بلد نیستم این حرفایی رو که تو میزنی رو بزنم؟ یه نفر بیاد پیش من از تو چندبرابر بهتر راهنمایی‌اش میکنم تازه به هیکلش هم گند نمیزنم..

+ کرامت و این حرفا دیگه :)..

× شوخی نمیکنما دارم جدی میگم. خواهشا شوخی نکن تو این شرایط. آدم لال میشه گاهی. تو یه بحبوحه قرار میگیری، دهنت بسته میشه. کلمات از جلوی چشمت رژه میرن ولی نمیدونی چی باس بگی. فقط تو دلت همه‌اش میگی اینجا چرا اینطوری‌ه؟ من کجام؟!.. به در و دیوار میزنی اما چیزی باز نمیشه. تو میدونی کجایی ولی نمیتونی باور کنی. نمیدونم چرا اینطور میشه گاهی. تو میدونی ولی نمیفهمی، تو حرف میزنی ولی ساکتی. بچه که بودم بعضی وقتا کابوس میدیدم؛ میخواستم حرف بزنم صدام در نمی‌اومد. هرچی زور میزدم حنجره‌ام انگار توان نداشت، چیزی ادا نمیشد، صدام به گوش هیچکسی نمیرسید. یه چشمایی من رو انگار می‌پایید که من بالاخره میتونم یا نه؛ چشمایی که من نمی‌دیدمشون درست. یه صدای قهقهه از دور هم می‌اومد گاهی. آه اگه بدونی چه وحشتناک میشد احساس اینکه لال نیستی ولی حرف هم نمیتونی بزنی. اینقدر فشار می‌آوردم به خودم، از شدت ترس تا از خواب میپریدم. من تو اون کابوسا از گلوم فقط چند فرکانس بی‌معنی و نامفهوم بیرون می‌اومد. صدای خیلی ضعیف.... حالا که فکر میکنم میگم شاید این روزام تعبیر اون کابوسا باشه.. مادرم میگفت خواب بد رو برای کسی تعریف نکن، ولی حالا که تعبیر شده چی؟ خوابها انگار تاریخ انقضا ندارن؛ خوابها زمان مشخصی ندارند، مدت ندارند و شاید مفهومی نداشته باشند ولی خیلی مهمند، حتی جذابتر از بیداری...

+گفتی ساکت باش منم هیچی نگفتم. اشکالی نداره که بهت بگم منم درکت میکنم؟ که منم گاهی فکر میکنم چندقلو زاییدم؟ بابا، مگه من خواب نمی‌بینم؟ اصلن تو میدونی من شبا قرص میخورم تا به زور خوابم ببره؟! همونم دکتر گفته دیگه نخور برای قلبت بده. نمیدونم شب تا صبح فشار بیماری دخترم، قرض و قوله چکام، غصه‌های مبهم و احساسات لاینحل قدیمی رو برای خودم بشمرم یا قرص بخورم. تو میگی باید چیکار کرد؟ جز کنار اومدن؟ جز راضی بودن و مبارزه کردن؟ جز خوش باشی و خیررسوندن و خوبی کردن بی‌چشمداشت؟ جز دوست‌داشتن با چاشنی چشم‌پوشی فراوان؟ عزیز من! نمیخوام حرف کلیشه‌ای بزنم که دنیا دار مکافات‌ه، میخوام بگم تو باید حال خوب رو بسازی. میگم تو باید کنار بیای، تو باید بفهمی که ناکامی و یاس برای همه است. ..

× باشه، باشه. دوباره شروع کردی به یکسری حرف که هیچ نتیجه‌ای هم نداره. برو کتاب خب چاپ کن..

+تیکه میندازی؟

× خب تو که اینقدر خوب حرف میزنی پس حتما خیلی هم باید خوشبخت باشی. هان؟! خوشبختی؟! یا منظورت از این حرفا اینه بمیر و بدم. بالاخره زندگی کن تا زمانی که بشی یه پیر خرفت. زندگی به چه قیمتی، واقعا به چه دلیل و انگیزه‌ای؟

+ تو اصلا میفهمی زندگی چیه؟

× نه من نمیفهمم، اون آقایی که با ماشین فلان میره یا اون پسر و دختری که دست تو دست هم میرن به چپشون هم نیست میفهمن. چرا من جای اونا نباشم؟

+ چرا تو جای اون دانشمند بیچاره نباشی که صبح تا سحر سرش تو کتاب نسخه خطی و گردوخاک و چراغ مطالعه کم سو، هیچکسی هم بهش کار نداره اون هم به کسی نداره..

× چون اون لذت میبره از کارش. دقیقا مساله همینه. خوشبخت کسی‌ه که لذت میبره از موقعیتش و امکاناتش.

+ یعنی فکر کردی بقیه مشکل ندارن، همه خوشبختن فقط تو بدبختی و بدشانسی بالا آوردی؟ خوشبختی یعنی همه چیز مطابق میل و خواست من باشه و جور بشه؟ اصلا میشه؟ یعنی آدم خوشبختا، اگه قایل باشیم به اینکه یه هم‌چنین فردی کامل میتونه باشه، خودشون لذت میبرن یا بهشون میگن لذت ببرین؟ میخوری یا میبری:)

× نمک نریز خواهشا شور نکن این آش شلم‌شوربا رو. من چه میدونم. اصلا ببره بیارن واسش، من الان تو موقعیتی نیستم که ببرم. من معادلاتم بهم خورده. در بسته است، قفل و زنجیره، چارچوب و قواعد خارج از خواست منه..

+ خودت میدونی که چقدر حرفات گنگ‌ه؟ میدونی که این حرفها میتونه به ضرر خودت تموم بشه. میدونی این حرفها ته نداره مزخرفه..

× اینکه حرفای منه که تو میزنی؟! چی شد؟

+ خب تو روم تاثیر گذاشتی. البته که منم از اول قبول داشتم که فایده‌ای نداره این حرفها چون پایه و اساس خاصی هم نداره. ولی گفتم شاید با یه کم حرف زدن خودت رو از حرفها و افکار الکی خالی کنی و یه ذره به خودت آرامش بدی..

× واقعا؟!

+ بله، واقعا..

× یعنی تو راه‌حل خاصی نداری؟!

+ میدونی؟! دقیقا تو مشکلت اینه که دنبال یه راه حل کوتاه و مختصر و راحتی که به جواب کامل برسی. ما یه معلم ریاضی‌ای داشتیم یه حرف خیلی خوبی میزد. میگفت درست‌ه که فلان فرمول شما  رو به جواب میرسونه و من بهتون میگم حفظش کنید ولی این دلیل نمیشه که حتما بخواین از همین فرمول استفاده کنید. یه نفر حال میکنه اصلن از یه راه طولانی‌تر به جواب برسه، اینطوری خیالش هم راحته که حتما به جواب درست میرسه. یا تو امتحان هرچی زور میزنه یادش نمیاد، خب یه نفس عمیق بکشید یه کم تمرکز با آرامش صحیح و غلط کنید تا به یه راه‌حل برسید. شاید کامل به یه جواب نرسید یا جوابتون کلا اشتباه باشه ولی خب به اندازه‌ای که تونستین نمره خواهید گرفت. تازه‌شم خود راه حل هم فارغ از پاسخ نهایی نمره داره... خلاصه میخوام بهت بگم راه‌حل خودت رو پیدا کن، آره تا میتونی زور بزن و عرق بریز ولی یه کاری بکن. بدون تو هم میتونی اگه بخوای تو هم کارهات بی نمره و جواب نخواهد ماند، تو هم یه راه خاص خودت رو داری.. از این صحیح غلط کردنا، تجربه کردنا، از زندگی‌ات که واقعا مثل درس ریاضی پر است از مجهولات و فرمول‌ها لذت ببر.. ولی این رو بدون که اگه همون اول کار با دیدن مشکل بودن سوال خودت رو ببازی و از تک و تا بیفتی و تمرکزت رو از دست بدی، باختی همه چیز رو. اونوقت هیچ کس هم نمیتونه بهت کمک کنه به جواب برسی حتی اگه راه‌حل درست رو بهت تقلب برسونه. تا وقتی یادنگیری که فهم درست سوال خودش نصف‌ه جواب‌ه، تا وقتی یادنگیری درست شنیدن و دیدن یه قسمت از اینه که تو درست بتونی بگی و بنویسی، قلم تو دستت نمیمونه.. تو میخوای فقط زنگ امتحان بگذره و تموم بشه و خودت رو از بار فشار یاس بیرون بیاری.. نترس و راهت رو پیدا کن، که نه بساز...

× ممنون، واقعا ممنون...

+ ولی باز هم فکر نکن با این حرفها چیزی حل شد یا میشه‌ها. با قطع شدن این حرفها و سکوت دوباره خیلی چیزا هجوم میاره. خیلی خوب آماده باش و خودت رو آماده کن تا غافلگیرنشی. یه جنگجو نباید هیچوقت غافلگیر بشه وگرنه ضربه هلاکت رو خورده. تو چیزهای خوب رو منتظر باش و چشم به راه ولی اگه چیزی خلاف میلت از راه رسید متعجب نشو. کسی تو این زندگی موفق‌تره و بااعتماد‌به نفس‌تر و صبورتر که بدونه که اتفاق یک اتفاق‌ه. هیچ پدیده‌ای بعید نیست، تا این حد... ولی خب قواعد هم همیشه حاکمه و این اصل قوت دهنده و امیددهنده برای جبران‌ و پیش رفتن‌ه..

× هاهاها ممنون..

+ الان خوبی؟ شوخی اجازه هست بکنم؟!

× راستش دوباره این آخری به شعاری حرف زدن و پشمی گفتن افتادی ولی اشکالی نداره. با اغماض نمره قبولی سخن‌وری رو میگیری:) حله ایشالا...

+ عشقی تو پسر بخدا..

× قربونت.............

............

................

............


...

..

اما به راستی او با چه کسی حرف میزند؟! دستی چراغها را خاموش کرد....




میدونی؟! آدمی که لال نیست و میتونه حرف بزنه، درست مثل یک سرباز در میدان جنگه... هر کلمه یک گلوله، هر جمله یک خمپاره، هر نطفه‌ای که در ذهنت ساخته میشود یه جراحت.. تو هیچوقت نمیتونی آدم قبلی باشی؛ تو ثانیه به ثانیه تغییر میکنی و این دست تو نیست...میمیری و زنده میشی، پوست میندازی و از نو متولد میشی... تو بیش از آنکه بر دیگران تاثیر بگذاری و از دیگران اثر بپذیری، بر خودت اثر میگذاری.. هر کلمه یک انفجار است و هر انفجار هم معنادار است و هم ادامه‌دار؛ و این ادامه‌دار‌بودن خاصیت خاص کلمه است... حتی کلمات گاهی پیش از چکانده شدن آسیب میزنند و مشکل دقیقا همینجاست...

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم؛ آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند..


این هم مساله و دردی است. راست میگه حافظ...