کاش راه جبران غصّههایی که خوردهام را میدانستم، راه تخلیهی غصّههایی که در دلم انباشت شده!
- ۰ نظر
- ۰۵ شهریور ۰۰ ، ۱۷:۰۰
کاش راه جبران غصّههایی که خوردهام را میدانستم، راه تخلیهی غصّههایی که در دلم انباشت شده!
آشفتهام بدون هیچ دلیلی! دستم به هیچکار نمیره بدون هیچ خستگیای!
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری...
آنقدر در قفس ماندهایم که نمیدانیم دست به کدامین سو دراز کنیم و در هوای کدام آسمان پرواز کنیم!..
کاش میشد روی چشم فیلتری گذاشت که بعضی چیزها را ندید.. فشار حرفم روی چیزهای وسوسه کننده نیست بلکه تحریک کننده ناراحتی است.. گمان میکنم یکی از مراتب اوج عرفان همین ندیدن است که خود به عبارتی خوب دیدن است..!
خودتون میخواید ما هم (مثل خودتون) افعی بشیم، انگار راهش همینه، امّا یجوری افعی خواهیم شد که صدتای شما لاشیا رو خواهیم بلعید!
دردت را میبینند و بیتفاوت از کنارت رد میشوند.. تو به این میگویی رفاقت؟ تو به این میگویی زندگی؟!.. مسالهای نیست ولی ایکاش هیچوقت کسی بیهوده ابراز دوستی نمیکرد تا انتظار واهی در انسان برانگیزاند.. از هیچکس کاری برنمیآید جز خودت، قطع کن همه چیزت را از دیگران.. همانقدر که به سمت انسانها میشتابی، همانقدر هم ازشان میگریزی.. کاری از دستشان برنمیآید چونکه اصلا تو را نمیشناسند..
مانند سگ پاسبانی که پایش مجروح است و نمیتواند بیرون کند اطفال بازیگوشی را که به حیاط عمارت اربابش آمدهاند و به میوههای چنددرخت گوشه و کنار دست درازی میکنند، من نیز جسم من نیز ناتوان از این است که افکار نیمهجان و متکثّر را از مغزم بیرون کند...