مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی

 

 

مشقّات، فشارها، تنگناها، افکار و دغدغه‌ها و وظایف و مسئولیّتهایی که به هر شکل و دلیلی روی دوش انسان سوار میشود جزئی از زندگی‌اند که نه خود زندگی‌اند! زندگی همین است و جز این نیست... امّا کاش گاهی جایی دل آدم به یک چیز بند بود، به یک دلخوش کنکی در ساحتی از زندگی، به خصوصیّتی از خویش دست یافته باشد، به چشمه‌ی حیات معرفتی رسیده باشد که..! کاش این آگاهی و خودآگاهی و رفتار هوشیارانه را سیطره‌اش را بر سراسر شبانه‌روز میشد کشید، با این چاشنی و این توجّه که برای آنچه خارج از حیطه توان و اراده‌ی توست غصّه نخور و دو اینکه انسان با نیروی اراده و پشتکار و باور به نیروی خویش و اتکا به قدرت خدادادی عقل میتواند بیشترین استفاده را از عمر خویش ببرد و برسد به جاهایی که در مخیّله‌ی ناامیدان هم رسوخ نمیکند...! امان از حالی ‌که سخت شود قبولاندن این نکات و انسان بخواهد برای معطوف ذهن به چیزی دیگر یا فرار از تنهایی و کسالت زندگی روزمره دست به این دنیای شلخته و شلوغ مجاز دراز کند و جز اضطراب بیشتر و هدررفت زمان و فزونی غصّه و احساس تنهایی بیشتر و عصبانیّت و اعتیاد به غرق شدن بیشتر به چیزی نرسد...!

 

 

شاید حسرت چیزی که تموم شده، روزی پایان بپذیره ولی حسرت چیزی که هیچوقت شروع نشده، تمام نشدنی است! درست مثل یک موقعیّت شغلی خوب، یک خانه خوب، یک خاطره یک عشق خوب و... در معنای گسترده زندگی!

 

 

کاش میشد هر چی از دهنم و دلم درمیاد رو بهت بگم...

( شدی یه تیکه سنگ، دلت نمیشه تنگ، کوهتو ول نکنی!)

 

 

من به حماسه نیاز دارم، همیشه نیاز داشتم!

 

 

 

 

 

شکر برای همین که هستم و هنوز هر روز هر لحظه میتوانم یک قدم به جلو بردارم!

 

 

کاش برای ما انسانهای معمولی نیز وحی وجود داشت تا لازم نباشه برای چزهای کصشر حرفها و کارها و دردلهای الکی رو به کس و ناکسی بزنیم...!

 

 

 یکی از خالصانه‌ترین ارتباط‌های من این روزها، با رفتگر محلّه‌ی مان در حین رفت یا برگشت از پادگان مشاهده‌اش میکنم. شاید برخورد و تلاقی ما یک نگاه و دوسه ثانیه سلام و احوالپرسی باشد امّا بی‌شائبه‌ترین و بی‌ریاترین سلام و علیکی است که بین من و یک غریبه ردّ و بدل میشود، او خستگی تکلّف مرا میبیند و با روی گشاده ابتدا به سلام میکند و من صداقت زحمت او را میبینم و به بزرگ منشی‌اش غبطه میخورم!...

 

 

یکزمان برمیگردی میبینی که تو اونقدرها هم بد نیستی و دیگران، آنقدرها هم خوب نیستند و آنوقت به همه‌ی کسانی که دست رد به سینه‌ات زدند و پشت پا به تو زدند و نادیده‌ات گرفتند و ناچیزت شمردند و فراموشت کردند و تمام خوبی‌هایت را بحل کردند و خرد و خاکشیرت کردند بدت می‌آید...!

 

 

تصویر پاره کردن طناب دار با چاقوی میوه خوری...!

 

 

اتفاقی گوش دادم، کاری به کیفیت آهنگ و پیشینه کار خواننده ندارم چون چندان آشنایی ندارم باهاش، ولی آواز قوی احمدوند برای منه!