مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی

 

 

کاش کسی را که دوست می‌داری، دوستت می‌داشت!

 

 

 آخ که تنوّع در این زندگی کسالت‌بار تکراری سربازی میچسبه... زندگی همینه نکنه؟ همینقدر کسالت‌بار؟ ولش کن خودت رو به زحمت ننداز نخواستیم، با همین سر میکنیم...!

 

 

من نمیدانستم معنی هرگز را...

 

 

ما خویش ندانستیم بیداری‌مان از خواب...‌ دیگه واقعا..

 

ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما.. یاد این مصراع از سعدی افتادم..احساسم این است که چه زود واداده‌ای، چرا، نمیدانم چرا، نمیدانم دلخوش به چه چیز باید شد برای ادامه دادن، باید سر خودت را با چه چیز شیره بمالی، میدانم امّا دیگر خیلی واژه‌های دهن پر کن برق در چشمانت نمی‌اندازد؛ زندگی چیزی را که نباید از ما بگیرد گرفت، خیلی زود هم گرفت، از کجا و چطور چندان معلوم نیست ولی گرفت، حتّی نمیدانم آنچیزی که گرفت دقیقا چیست، نامش چیست، چه شکلی است، حالا تو آنور خطی و مابقی که چون تو نیستند اینور خط..

 

 

کاش همه‌ی آنچه گذشت یک دروغ بود، ایکاش همه‌ی آنچه به سرمان گذشت یک خواب بود، بیداری به سراغمان می‌آمد حال که قدر بودنش را میدانیم...!

 

 

 در این جهان شلوغ ماتمزده که در آن اصالت با لذّت است، عاشقی (لااقل به سبک و تعریف قدما) کار بیهوده‌ای است...

 

 

عمیقا تنهایم، عمیقا خسته و راهی برای جبرانش متصوّر نیستم.. پس تو مخی نده رفیق... بیخاصیتم، احساس حماقت میکنم، درمانده‌ام، زندگی‌ام باری به هر جهت شده ولی هنوز اندک شرافتی در من هست، مرا بیهوده و پست نپندار..

 

 

حرف خاصی برای گفتن با هیچکسی ندارم، جز آنکه از حواشی فلان خبر چیزی بگویم که اهلش نیستم، خود طرف چشم و گوش دارد میبیند یا نهایت چند عدد بیت بلغور کنم همینطوری که به مذاق هرکسی خوش نمی‌آید و خب ثم ماذا، بحثی فی نفسه فی ما بین من و آن فرد شکل نمیگیرد.. به خصوص در جمع‌های خانوادگی.. شما هم همینطوری هستید؟!!..

 

 

 هیچ پشتوانه‌ای پشتم احساس نمیکنم، نمیدانم مشکل ما نسل جدید است که محل اتکایی نداریم یا مشکل من یکی است فقط... جز خدایی که واضح نمیبینمش! هست و آنطور که میخواهم نیست! در تمام لحظات تنهایی و استیصال میخوانمش و نمیدانم، تنها یک نور بی‌رمق ته قلبم می‌نشیند که مرا از نوع بندگی‌ام شرمنده‌ میکند.. گرفتار بد کثافتخانه‌ای شده‌ام، بد نامرد عاشق‌کشی، شده‌ایم، چه میدانم، تا وقتی از موضوع من نگذرم نمیتوانم دست تنها به ما برسم وقتی هیچ فرد دیگری خودش را به من نزدیک نمیکند.. دورم، از همه کس و همه چیز و هیچ رغبتی به هیچ چیز خاصی ندارم جز اینکه این رنج بیهوده هرروزه پایان یابد و لااقل یک بیهودگی بسیط دوباره به سراغم بیاید، من بی‌ارزش با شمای بی‌ارزش کاری نداشتم و ندارم و نخواهم داشت.. دیگه نمیخوام هیچ بنی‌بشری را مجاب کنم به لبخند و یا آنکه برای خوشامد تو و او لبخند الکی بزنم.. به این قیافه‌ی جدّی و بی‌واکنش عادت کن!