مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی

دیگه واقعا به اون دانشکده خاکستر مرده پاشیدن... خیلی دلم گرفت... همش با خودم میگم کاش کاش کاش کاش... زرشک.. کشمش.. خماری، خرابی... هرجا هستین حالتون خوب باشه.. گرچه یاران فارغند از یاد من، از من ایشان را هزاران یاد باد...

من نمیخواستم دل کسی رو بشکنم، کسی رو ناراحت کنم، وجودم عذاب‌آور و زجرآور برای کسی باشه؛ نمیخواستم به درد نخور و بی‌فایده و بلااثر باشم.. خدای تو خود شاهدی که من خودم را از اینکه برتر از کسی بدانم برحذر داشتم و می‌دارم، خدایا تو خود شاهدی که من از رنجاندن و رنجیدن فرار کردم... خدایا! شرم را کوتاه کن، سایه شرم را از سر خلقت کم کن، سایه رحمتت را بر سرم بکش و مرا کمال ببخش... 


آیا خاطره مهمتر است یا آرزو؟ زور کدام بر کدام میچربد؟ هر کدام از کجا و کدام بعد انسان نشات میگیرند؟ چه نسبتی با هم دارند؟ و ...


آهنگ رندوم اول متن: آهنگ قدیمی، شد خزان گلشن آشنایی...

آهنگ رندوم آخر متن: رفتم بار سفر بستم، علیرضا قربانی

آهنگ شاد هم دارما نمیدونم چرا یه دفعه اینطوری درمیاد:) انگار میطلبه و خودش متناسب به حال و هوا انتخاب میشه...

یه زمانهایی نمیشه هیچ چیز گوش بدی؛ نه عاشقانه، نه غم‌انگیز، نه حماسی نه سنتی نه صنعتی نه پاپ نه راک نه جاز نه لودگی نه وطنی نه ایرونی اون‌ورآبی نه خارجی انگلیسی لاتینی نه ساده نه شکلاتی نه خامه‌ای نه عارفانه نه ... هیچی و از هیچکی.. هرکدوم یه جات رو انگولک میکنه، وقتی حالت گرگ و میش‌ه، قلقلکم کتک برات میشه...

این زندگی وحشتناکتر و عجیبتر از اون چیزی بود که من فکر میکردم...  الآن که اینها رو مینویسم یک ذره پاهام درد نمیکنه با اینکه تا تجریش یه ضرب پیاده رفتم و تازه بعدش هم دوباره پیاده رفتم؛ اما وقتی تو ماشین نشستم که شریعتی رو با تموم شلوغی‌اش سیر و سیاحت کنم و از مترو فرار کنم و یه کمی چراغ ببینم مردم رو ببینم خودم رو ببینم چیزی گوش بدم، بقدری تنگم گرفت که همه چیز برام سخت شد. موندن و سریع رسیدن، زمان از دست رفته و فرصت ماشینی که توش نشستم... وقتی پیاده‌روی میکردم یک‌ذره احساس خستگی و اذیت نکردم، ناراحت نبودم چون این حالت رو دوست داشتم، چون میخواستم.. تازه اگه خیلی تا خونه راه نبود میخواستم تا خونه رو قدم به قدم گز کنم و برم و نسبت به خودم میدونم که یقینا خسته نمیشدم.. لاجرم از ماشین پیاده شدم چون دیدم فرهنگسرای ارسباران شاید گزینه خوبی برای شاشیدن باشه... وضویی هم گرفتم بلکه نمازم رو هم بخونم ولی خب قراری بود با رفیق دیرین که دیر هم شده بود و قرار بعدی معلوم نبود به چه تاریخی موکول بشه... جدا از اینکه همکلاسی دبستان و رفیق حال این رفیقم هم بود و سلام و علیکی کردیم و اینکه گفت تو همیشه ایام همین استایل آرام بودن و مودب بودن و ... رو داری و حرفها و ماجراهای دیگه امروز که اگه بخوام دقیق همه‌اش رو بگم طومار طویلی میشه...

خسته نشدم چون فکر میکردم دارم خودم رو جلو میبرم؛ در اون شلوغی من یه نفرم برای خودم و چه حسی بهتر از اینکه آدم حس کنه که او هم یکی‌ست مانند بقیه؟!

به زور بار آشغال پلاستیک و ضایعات رو به دوش میکشید.. گفتم آخه چه بار سنگینی‌ه که به دوشش میکشه؟ چرا، چطوری آخه؟ دوستی گفت چون زندگی سخته.. خیلی حالم بد شد، هوا سرد بود ولی من یه جور دیگه لرزیدم، ترسیدم... زندگی؟!! وقتی داشتیم از خط عابر رد میشدیم یه نگاه به اونطرف یعنی خیابون پایینی کردم، او هم به ما نگاهی کرد، نگاهی مات و غیرشفاف.. او سریعتر از ما راه میرفت...

حرف بسیار است...

آهنگ رندوم اول متن: آرزوها، محمد نوری

آهنگ رندوم آحر متن: شب عاشقان بیدل، حسام‌الدین سراج ؛ خیلی وقت بود نشنیده بودم؛ شاید از تابستان سال قبل... چه چیزایی یاد آدم میندازه نیم وجب آهنگ...


شعر برای محمدکاظم کاظمی است.. من هم چیزی گفته بودم خیلی قبل در این فضا و با استفاده از این مصراع که...

ای فسنجان عزیز من! ای بزرگوار و عزیزتر از جان! آنهنگام که به نزدت آمدم و دیدم تو را که ترش‌رو بودی و با چهره درهم‌کشیده که روغن شرم از صورتت میریخت، بسیار اندوهناک و آزرده‌خاطر شدم..

ای فسنجان! تو خود میدانی که من تا چه اندازه تو را دوست دارم، حتی بیشتر از قرمه‌سبزی مامان‌پز؛ دعا میکنم که زندگی هماره به کامت شیرین باشد، وجود نغز پر از مغزت شکوفا شود و چشمانت تا سقف آسمان پابرجاست درخشان از ستاره‌‌‌های آلویی باشد..

به امید آنروز که تو را ببینم که چونان کودکی پر‌جنب و جوش و روان و همچون جوانی خوش رنگ و رو و بانشاط و مانند پیر کهنسالی جاافتاده و سرشار از گفتنی‌ها و خوردنی‌های روحی هستی...

خیلی دوستت دارم؛ من به قربان تو ای فسنجان...

خام‌ کام بار سین رم نان نون کار کاف هار هاین گاف و نه شید شین دار دال....

گرفتمش با یه حالت معذبی گفتا غمت سرآید... گفتم ای عجب دروغگویی هستی تو، خریط فنی تو... امشبم میگذره ولی وای به حال فردا..‌ نه، داره کم‌کم یه چیزایی تو وجودم تکون میخوره؛ شاید تازه دارم یه کم یاد میگیرم مرد باشم؛ منظورم اینه که، نه بذار صریح حرف بزنم، نه ولش کن اینکه جدیت و وحشی بودن و بی‌تفاوت بودن و و و از نشونه‌های یه مرد این دوره و زمونه است... باید خوشگل هم البته باشی، خوش بر و رو و قد و بالا و باشگاه رفته و زبان انگلیسی بلد و حتی‌الامکان یه گیتاری کیبوردی پیانویی هم مسلط... اه که چقدر حالم بهم خورد از این حرفایی که شنیدم؛ از خودم و احیانا نگاه بقیه؛ شکاک‌تر شدم بی‌اعتمادتر دارم میشم، وضع خوبی نیست. کراش کراش فلاش..(کاش میشد بی‌پرده و یه کم بی‌ادبانه حرف بزنم)... میگفت مردم گاون؛ سرت رو که پیششون خم کنی شاخت میزنن.. یه جاهایی تواضع کنی نمیگن آفرین چه آدم خوبی‌ه نه بابا تاج سرین، فکر میکنن خودشون ازت بالاترن، کله تو هم کاسه توالت ته حیاطشون... نادیده‌ات میگیرن میگن طرف به‌دردنخوره این کاره نیست این چیه بابا کپلت رو جمع کن عمو؛ هرچی از دهنشون در بیاد میگن پرتت میکنند کنار سطل آشغال دیوار طویله‌شون... میشنید تواضع تنها صفتی‌ه که بهش حسادت نمیشه؛ چرا بشه آخه تو این دوره و زمونه؟! کله‌ت خب، چیز میشه دیگه، سینه‌تم شاخی...

کاف‌ه دل دال رد یا ریس تپ یام یا نون فائر سین تا دال

یعنی اینقدر حال بهم زن بودم و هستم، اینقدر ترسناک که از من فرار کنند که محبت و مهربانی‌ام هم جزایش سنگ زدن باشد که بهترین حالت برخورد با من نادیده گرفتن من باشد؟ من که توقعی از هیچ کس ندارم و مطمئنم ۹۹ درصد افرادی هم که امروز دور و برم هستند و جواب سلام میدهند و احیانا اظهار محبت فرداروزی زود یا دیر نه یادی از من میکنند و نه چیزی.. وقتی شایسته دوست داشته شدن نباشی وقتی وجودت حال خوب کن نباشد وقتی چیزی نداشته باشی که دیگران به تو نیازمند شوند، چرا باید وقت گرانبهایشان را به پای وجود بی‌ارزشت هدر دهند؟ وابستگی و دلبستگی چه معنایی پیدا میکند وقتی مزیتی در تو نیست؟.. تفو بر تو و خاک دوعالمی بر فرق سرت که نه متصل به راستی و نه چپ و نه در میانه خدایی که بندگی تو را به خودش بچسبد.. انسان اینقدر تهی، بیحاصل، بیفایده، پست، وحشتناک، حال بهم زن...؟! تو حتی حالت از خودت هم بهم میخورد چه انتظاری از بقیه.. و بدان و آگاه باش که روزهای فلاکت‌بار تنهایی و مذلت بیشتری در انتظار توست وقتی امروزت این است.. تو شایسته هیچ چیز نیستی، اعتنا به تو در حد اعتنا به مردار سگی جذامی هم به‌جا نیست..‌ خاک بر سرت که نه آیین مهر میدانی و نه طریق زهر و هوس... تفو بر تو و ای کاش با این حرفها از حجم ناراحتی و نفرتت کاسته میشد.. غبار ره بنشید ولی سواری نیست...

چه روزهای غمباری است... مترو بودم، چقدر چهره‌ها وحشتناک بود برایم.. من از این ساعات میترسم و چیزی نیست که رهایی‌ام دهد... ای کاش کور بودم کر بودم لال بودم و فردی بی‌اراده و تحرک..‌ چرا باید ای‌کاش‌هایم تا این حد ناامیدوارانه باشد؟ نه آرزویی دارم، نه خواسته‌ای دارم.. من هیچ نمیخواهم... آن مصطفای قانع راضی خوش‌باش به چه وضع شکسته حقارت‌باری افتاده است.. ای کاش میشد سفر کرد، گذشت و رفت.. ای کاش ما را خاصیتی بود سوای بودن این لحظه‌مان، حسنی که هنوز نقاب از رویش کنار نزده باشیم و تازه هویدایش کنیم که اول به خودمان بفهمانیم که هنوز چیزی هست که ما را به خودمان دلخوش کند... نمیدانم چه بگویم و چه بخواهم.. کاش این اوضاع خیلی زود عوض شود.. چرا اینگونه شد.. چرا به این سمت آمدم.. چرا اینقدر دست بسته و خسته‌ام.. چرا سرافکنده‌ام.. خدایا! به تو هم چشم امیدی ندارم، چون قرار نیست معجزه‌ای اتفاق بیفتد.. حداقلش این است که لیس للانسان الا ما سعی.. تو هم بار حال بد مرا به دوش نخواهی کشید... دستی به یاری و قلبی به همدلی کجاست.. من نمیخواستم اینگونه شوم و اینگونه شود..

ما درد پنهان با یار گفتیم؛ نتوان نهفتن درد از طبیبان...

مابقی ابیات.. ما بقی غزلها.. ما بقی رمان‌ها.. چقدر گفتن کفایت میکند؟ و چقدر نگفتن چاره‌ساز است... من هیچ نمیدانم...