مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی

گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی‌تو، زیر لب خنده‌زنان گفت که دیوانه کیست...

فلش بک: (! فلش‌بک؟ بله؛ پس چی،..‌اصلن هر غزل حافظ یک فیلم باشکوه تماشایی است... و هر بیتش و گاه مصراعش یک سکانس و گاه هر دو بیتش یک اپیزود... حالا زیاد سخت نگیر؛ یه چیز گفتم دورهمی...)

یا رب این شمع دل‌افروز ز کاشانه کیست...

... باز پرسید خدا را که به پروانه کیست

...می‌دهد هرکسش افسونی و معلوم نشد، که دل نازک او مایل افسانه کیست

یارب این شاه‌وشِ ماه‌رخِ زهره‌جبین، در یکتای که و گوهر یکدانه کیست...


مابقی ابیات و مصراع‌ها...

من المبلغ عنی الی سعاد سلامی... بار دیگر سلام، تا همیشه سلام...

سلام عزیز من...

...

کجایی پاسخ سلام من؟... و زندگی بی‌کلام من... و عشق تمام من... 

...

کاش دلتنگی را چاره‌ای بود... خدایا... بگو چه کنم؟! بیش از این طاقت ندارم.. یا جانم بستان یا من...

کاش بیش از این یارای سخن گفتن بود و کاش سکوت‌شیرین بی‌درد نصیبم میشد... باشد.. ساکت باید شوم‌ و باشم... تاب و توان ندارم، پس چه کنم؟

ما ز یاران چشم یاری داشتیم، خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم

تا درخت دوستی کی بر دهد، حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم...


مابقی ابیات...

این نکته حائز اهمیت است، اینکه میگوید خود غلط بود، نه فقط بدین جهت است دوستان رسم وفا را نگه نداشتند یا جفایی کردند یا گلایه‌‌ای باشد که نتیجه بدهد ما از دوستی یاران برگشته‌ایم و آنان دوستان خوبی نبوده‌اند و از این حرفها، بلکه این ابراز پشیمانی و اقرار به اشتباه و پنداشت غلط برمیگردد به آن انتظاری که در دل مصراع اول خوابیده است؛ چشم یاری داشتن در مواقعی است که عرصه بر انسان سخت میشود و به نوعی توقع دارد که یاری‌ای رسد، انسان در مضیقه است و فشار و سخت در این التهاب که چه باید بکند. حال اگر به هر دلیلی، غفلت، بازی ایام و بالاخره نتیجه رفتار خود انسان، مسیر نجاتی روبروی چشم او نمایان نشود و فرشته نجاتی کنار او ظاهر نشود و در آخر لطف یاران همراه نشود، یک حس دلسردی در انسان پدید می‌آید و یک احساس گسستگی درونی که آغازش از همین تنگ شدن ساحت کون و مکان و بسته شدن مجرای نفکر و رهایی روح است..‌ خلاصه کلام اینکه قاعده طبیعی این است که انسان از آنان که دوست دارد انتظار محبت داشته باشد ولیکن این را باید دانست که اولا این ما هستیم که با رفتارمان به دیگران یاد میدهیم که  چگونه با ما رفتار کنند و دودیگر آنکه اخلاقی بودن و اخلاقی شدن در این است که انسان بی‌چشم‌داشت خیر رساند و دوست بدارد و سوم اینکه کوتاهی‌های خودمان در قبال دیگران را به خاطر آوریم و به این حقیقت باور داشته باشیم که ما هم عیوب فراوانی داریم که دیگران با بزرگواری بر آنها چشم‌پوشی میکنند و چهارم اینکه بازی ایام و راضی بودن به خواست خداوند و قایل بودن به اینکه انسان ممکن‌الخطاست و ما بایست به هم خوبی کنیم به خاطر ذات خوبی و دوست بداریم برای نفس زیبایی دوست داشتن و چشم‌پوشی کنیم و خیرخواه هم باشیم تا به سمت کمال قدم بگذاریم... مابقی حرفها بماند...

.. پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار، غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

راز درون پرده چه داند فلک خموش، ای مدعی نزاع تو با پرده‌دار چیست...


البته که، هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار، کس را وقوف نیست که انجام کار چیست...

مابقی ابیات... کاش میشد روی ابیات این غزل با هم سخنی داشته باشیم که مطالب عرفانی و حکمی خوبی میشود استخراج کرد... مثل بقیه شعرها که آوردم و گفتم... اما وقت خوش یعنی چه؟ از کجا میاد، چطور درست میشه...؟



خیرندیده یعنی چی؟ خیر یعنی چی، دیدن و ندیدن یعنی چی...؟ به کی میگن؟ اصلن گفتنش خوبه، یه حقیقتی‌ه یا نه بیشتر یه فحش‌ه؟ چه کسی میگه، برای چی میگه، از روی چی و چه احساسی میگه؟... کسی به من نگفته‌ها، به ذهنم افتاد که خدایی نکرده نکنه منم شاملش بشم، والا...

..ای‌دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش، پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را...

راز درون پرده ز رندان مست پرس، کاین حال نیست زاهد عالیمقام را ...


مابقی ابیات...

نه؛ این قوز بالا قوز نیست، این تیر خلاص‌ه... نمیشه جمعش کرد، مسببش هم خودتی، چاره‌ای هم نداره، کمکی هم نیست مساله، تو فکر کن باشه، چطوری؟ تمام... فقط گندخوردن در چه ابعادی خدا میدونه... این دم آخری‌ها، مثل همیشه، یه دونه دعا میشه کرد؟ عوضش چی میشه، چی میده؟... حالا تو این وضعیت بدن هم اتوماتیک ول میده؛ یه حالتی‌ه گرفتم دوساعت هم از شدت فشار روحی نعش شدم که بلکه بپره، نمیپره که... روحا و جسما خراب، چقدر خواستنی‌ام من، واقعا پِرفِکت ( perfect ) ..

یه کله هم نیست تاییدم کنه، این چه وضعیه تو رو حضرت عباس...


...مست است یار و یاد حریفان نمیکند، یادش بخیر ساقی مسکین‌نواز من...

حافظ ز غصه سوخت بگو حالش ای صبا، با شاه دوست‌پرور دشمن گداز من

مابقی ابیات...


این زندگی نکبت کی تموم میشه، من نکبت راحت بشم...

کمر کوه کم است از کمر مور اینجا، ناامید از در رحمت مشو ای باده‌پرست

بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد، زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست..


مابقی ابیات...

... نمی‌خورید زمانی غم وفاداران، ز بی‌وفایی دور زمانه یاد آرید

کمنددولت اگر چند سرکشیده رود، ز همرهان به سر تازیانه یاد آرید..


مابقی ابیات...

یه طنز تلخی پشت این غزل هست، بخونید مشهوده...

... در پاش فتاده‌ام به زاری، آیا بود آنکه دست گیرد
در بحر فتاده‌ام چو ماهی، آیا بود آنکه شست گیرد...

مابقی ابیات..

مختصر و مفید، واقعا...

...دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت، الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود..

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ؛ یارب این قلب‌شناسی ز که آموخته بود"


مابقی ابیات...