مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی

یا بخت من طریق مروت فروگذاشت، یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد...

شوخی نگر که مرغ دل بیقرار من، سودای دام عاشقی از سر بدر نکرد...

مابقی ابیات....

....

یادش بخیر قاصدک‌ها. آن قدیمترها بودند، حالا دیگر همانها هم نیستند... البته پیام کجاست، یار کجاست... قاصدک! تو مگر سبکبال نبودی؟ بیخیال نبودی؟ به من هم سری بزن، پیامی بیاور و شمیم مشاهده‌ای.. من مشتاق دیدار توام و آرزومند با تو پیوستن و به تو دلبستن، میخواهم خودم را به تو گره بزنم، مرا خواهی برد به آنجا که باید ببری... جداشدن ازاینجا که ایستاده‌ام، خودش شاهکاری است؛ اعجاز آمدنت و قدمهای معطرت را میخواهد..‌ میخواهم با کاروان لطافت و پاکی، به دشت یکرنگی سفر کنم. کجایی قاصدک!؟ صداقت نصیب تو باد... از یاد نرفته‌ای، عشق را به یاد ما بیاور...

می‌جست از سحاب امل رحمتی ولی، جز دیده‌اش معاینه بیرون نداد نم

در نیل‌غم فتاد و سپهرش به طنز گفت، الآن قد ندمت و ما ینفع الندم...


و به تو میگویم پس از آن خواب متلاطم که بعد از هربار پریدن لاینقطع ادامه‌دار و موج‌کش می‌خروشید: برخیز و بیا یکدم... یکبار به دلداری، تا ما که هواداریم، سر پیش تو اندازیم..

در جلسه‌ای بودم. معلم به دوستان میگفت که هزکدام دعایی بکنند. یک نفر برگشت به جای اینکه بگوید اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین گفت اللهم افسد کل صالح من امور المسلمین.. ما خندیدیم و خودش هم خندید ولی حالا فکر میکنم میبینم در عمل خیلی از ما اگر نخواهم بگویم همه‌مان بگونه‌ای رفتار میکنیم اغلب که انگار همین مدنظرمان و نتیجه عملمان است...


ما میخواستیم مصلح باشیم بیخبر از اینکه اول مفسد اول و آخر خود ماییم...

همه‌مان یک کرباسیم چون به هم متصلیم و یک رشته‌ایم...

چه کسی میگسلد و از نو می‌پیوندد؟ که خودش را بسازد و در پی خیرخواهی برآید؟


خدایا! بیشتر از آنکه در ناممکن کردن ممکن‌ها خودت را به ما نشان دهی، در ممکن‌کردن غیر‌ممکن‌ها خودت را به ما نشان بده...


گمان میکنم نه کسی آمده و نه کسی رفته، نه خانی سفره انداخته و نه خانی خون ما را در شیشه کرده... گمان میکنم همه چیز خوب است، من بی‌نهایت خوشبختم و نه نانی کپک‌زده و نه نمکی دز نمکدان گندیده و نه کاسه بشقابی بر سرم حراب شده... گمان میکنم دست تقدیر مرا به این نقطه رسانده و من به اشتباه قدم به این وادی نگذاشته‌ام... آه..


تا حال همینطور بوده است و از این پس هم همینگونه خواهد بود...

انتظار چیز خوبی نیست، توقع داشتن مفسد اخلاق است...

و من هم چنان همان که هستم،... ویل علیّ

نمیدانستم این دریا چه موج خونفشان دارد، نمیدانستم این وادی نشان در بی‌نشان دارد...

حال که خودم هستم میگویم که خسته‌ام.. مابقی خوبی‌ها برای شما..


یاالله، یا رب العالمین، یا رحمن الرحیم...




دیشب، در اصل دیروز صبح یه خوابی دیدم. خواب دیدم یه تار دستم‌ه، این تار اولش کوچیک بود و چوپش متحرک بود، نمیدونم یه طوری بود که وقتی از دوطرف میکشیدم بزرگ میشد. یه حس خیلی خوبی داشتم تو خواب. تا حالا در عالم واقعیت تار نگرفتم دستم ولی خیلی جالب بود چون انگار یه جوری بودم که مسلطم بر تار زدن. در خانه بودم و فضا هم نیمه روشن بودم. همینکه دست میبردم به سمت سیم یه صدای خوبی خارج میشد انگار که یه نغمه زیباست که یه تارزن حرفه‌ای داره میزنه. طولی نکشید ولی خیلی روح داشت اینقدری که وقتی الان هم دارم میگم ازش از اون حس‌ه هنوز به چشمان وجودم مونده... فقط یه اشکالی پیدا میشد. نمیدونم تار اشکال پیدا میکرد باز میشد نمیدونم من که حرفه‌ای نیستم تو این مسایل که چه جوری‌ ساختار تار ولی شاید به فهم خودم که تو خواب هم تجلی پیدا کرد این بود که ناکوک میشد و من سعی میکنم دوباره کوکش کنم و با یه دقت و اهتمامی میخواستم درست بشه که بتونم یک دل سیر تار بزنم ولی آخر هم نشد انگار و حسرتش به دلم موند.. البته یه سروصداها و حرفهای اندکی هم میشنیدم که بعضا از خانواده‌ هم بود که داره چیکار میکنه این پسر؟ ..‌ ولی دوام نداشت، شاید اگر همدمی بود تو خواب تار هم خراب نمیشد ولی خودم بودم و خودم که باید ساز باحال خودم رو کوک میکردم و روحم رو میزان... کاش خوابم اینقدر واضح میشد که فقط یه تصویر مات و تار از هیجان شورانگیز روحم نبود...


یعنی الآن کیا بیدارن؟ مهتاب خانوم هم بیداره؟.... شاید...

بی مهر رخت روز مرا نور نمانده‌ست

وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده‌ست

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم

دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده‌ست

میرفت خیال تو ز چشم من و میگفت

هیهات از این گوشه که معمور نمانده‌ست

وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت

از دولت هجر تو کنون دور نمانده‌ست

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید

دور از رخت این خسته رنجور نمانده‌ست

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن

چون صبر توان کرد که مقدور نمانده‌ست

در هجر تو گر چشم مرا آب روان است

گو خون جگر ریز که معذور نمانده‌ست

حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده

ماتم زده را داعیه سور نمانده‌ست.

وقتی خواب همونه، بیداری هم همون، خب که چی؟ کاش یه برنامه‌ای بود لااقل تو خواب، یه مطلبی یه حرفی یه دیداری یه ندایی نجوایی تکلمی انذاری ارشادی بشارتی چیزی.... وقتی که نخوابی خب بیداری حالت دیگه‌ای که نمیتونی باشی، اینقدر کش پیدا میکنه تا بالاخره به یک حیله‌ای کش و قوسی خوابت ببره... اینم یه کار بی‌اراده‌ای دیگه... تو نمیتونی نخوابی، نهایت ماجرا باید بخوابی و این چیزی است که هرروز تکرار میشه و میچرخه و هی میگرده و تو ثابت وایسادی و کله‌ات میچرخه همه چیز داره میچرخه.... پس خواب در اصل عدم بیداری‌ه، اونم چه بیداری‌ای که به دنبال یه بیداری خوب، روز میگذره تا مگر پیداش کنی و وقتی پیدا شد خوابت ببره، درحالیکه دستت تو پوست گردو میمونه و اونم چه گردویی... گردوی روی گنبد، سفره جنب معبد.... میان خواب ما با خواب انسان (میان آب ما با آب حیوان) درخت خربزه الله اکبر...

حافظ بد است حال پریشان تو ولی، بر روی زلف یار پریشانی‌ات نکوست...

اما خداوکیلی شعر برای آدم نون و آب نمیشه... حالم داره از هرچی شعر و شر و وره بهم میخوره...

آدم تا به چشم خودش نبینه نباید باور کنه...

یه ۵ تا دفتر شعر بود اینقدر اینها یکدست و شبیه بهم بودند، با تمام قوت و تر و تمیز بودنشون ولی کلا به بنای بی‌بنیان احساس شاعرانگی‌ام لرزه انداختن...شعر باید فراز و فرود، بالا و پایین، شادی و غم و حتی حال خوب و بد و اعصاب و بی‌اعصابی شاعر توش داد بزنه... حالم از این مزخرفات بی‌فایده داره بهم میخوره.‌‌ آدم بیل بزنه مهمل نبافه، شعر از چی میگی؟ تخیل تا جنبه واقعی یا محسوس و یا قابل لمسی نداشته باشه، به درد چی میخوره، نه انصافا به درد چی میخوره جز لای جرز؟!...

 از تهی سرشار، جویبار لحظه‌ها جاری‌ست...

گفتم به روز دیگری موکول نکنم آنچه از قلم افتاد، هرچند خسته‌ام... میگوید چه نیازی به این همه آسمان و ریسمان بافتن؟ هان! واقعا چه نیازی است؟ میگویم زندگی همین است؛ تو باید تکه‌های مختلف را بفهمی و بگیری و بهم وصل کنی. اما فهم، بی فهمیدن و نگریستن که نمیشود. ذات این زندگی این است و لذت واقعی هم در پی پیداکردن تکه‌های درست و زیبا برای ساختن یک منظره فوق العاده و تماشایی است. تو تماشایی شو، به اندیشه‌ات فرصت رهایی بده، لحظه‌هایت را بکر نگهدار، زندگی به بهترین شکل خودش درمی‌آید... الحاصل حرف زیاد است و حوصله اندک... بیان این مطلب خالی از لطف نبود؛ پرداختن به مصراع بعد که میگویم کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست... خب سوال پیش می‌آید: شمایی که میگویید این دوست همان معشوق است و طلب معاطفه سرشار از عشق راستین جوشان که دارد و به وضوح ابراز میشود بی کم و کاست و خالص و خلص، خب پس کردم جنایتی از کجا می‌آید؟ دوحالت است؛ یا این جنایت متوجه خود آن معشوق است و یا نیست. جدا از احتساب اینکه جنایت چه معنای تخریبی‌ای میتواند داشته باشد. اگر این جنایت متوجه معشوق است خب این چه عاشق وقیحی است که درابتدا می‌آید و طلب توجه و مهر از معشوق میکند و بعد انگار که به خاطرش آمده میگوید تازه آن جنایت هم امید دارم او ببخشاید... اگر هم که جنایت به شخص دیگری است، پس این معشوق چه کاره است که حالا بخواهد عفو بکند یا نکند؟.... بعد این سوال شاید جرقه‌ای معطوف به معلومات پیشین بزند در ذهن که آهان، پس این دوست که بیان شده یا پادشاهی مورد نظر است و یا حضرت قادر متعال پروردگار علیم... چرا که در مقیاس زمینی تنها پادشاه است که میتوانست نسبت به جرم مردم سرزمینش و زیردستانش مجازات تعیین کند و خود این مجازات را اجرا کند. حال اگر جرم حیثیت خصوصی داشت بگونه‌ای مصالحه کند بین شخص زیان‌دیده و دزد و از خزانه پر از فضه و ذهبش کیسه دینار و درهمی به مجنی‌علیه بدهد که از گناه مجرم بگذرد و حتی چشم‌پوشی کند و از گناه مجرم بگذرد و یا درحالتی دستش هم با دزد راهزن در یک کاسه باشد و درصدی از غنایم را مال خود کند. یک فردی که خانه‌اش را دزد میزد چه میکرد؟ یا دزد را میشناخت و یا نه. به محکمه میرفت و میگفت چه نشسته‌اید که خانه‌ام را دزد برد. ایهاالناس به دادم برسید من آن دزد را پیدا کنم و پیش قاضی و حاکم ببرم... منظور آنکه این محکمه و پادشاه بنابر طریق اولی قدرت رسیدگی به مظالم را داشت....... من اصلا وقتم را بیش از این تلف این قصه‌بافی‌ها نخواهم کرد، یک بیت از من بشنو و ادامه ماجرا: یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض، پادشاهی کامران بود از گدایی (گدایان) عار داشت...یار را پادشاهی میداند و خود را بنده کوچک او... میگوید ما که او را میخواهیم و می‌طلبیم چون او شایسته خواستن است، رابطه معکوس صادق نیست چون عیار ما یکی نیست... میخواهی به معنای تواضع بگیر، ولی تواضع چیزی است که از بیرون دیگران میبینند و می‌نماید، حرف عاشق از سر دودوتا چارتا نیست و نه حتی از روی اراده و آگاهی و تفکر به کنه مطلب. او با تمام وجود عشق میورزد و این ذات دوست‌داشتن مفرط است که حتی خود فرد هم بی‌اختیار و اراده نمیداند چه میکند و چرا اینگونه میخواهد... پس شما میخواهی مصداق این بیت را پادشاه بگیر، ولی کج‌سلیقگی است عزیز من... این نکته هم قابل اعتناست که اصولا زبان هنر، میخواهد شعر باشد یا سینما، زبان اغراق است.. چرا که شور احساسات فوران میکند و از جهت دیگر برای تاثیرگذاری هرچه بیشتر بتوان روان مخاطب، خواننده و بیننده را قلقلک داد، ما به وصول نتیجه و بارورشدن روح معنای اثر در مخاطب نزدیکتر شده‌ایم...

پادشاه تاج و تخت را چه کار به حریم والای عشق که درگه بسی بالاتر از عقل است، کسی آن آستان بوسد و اهل دل شود که جان در آستین دارد...

اما بحث دیگر درباب جنایت.. عاشق همیشه خودش را دربرابر معشوقش مسئول میداند حتی اگر واقف باشد که معشوق را بدو هیچ نیازی نیست.. اما به نوعی میخواهد برطرف کننده نیازها و حاجات و حتی هموم معشوق خودش باشد و حتی حاضر است دست به کاری بزند که از خود کم کند و بر معشوق اضافه کند حتی اگر این سبب همدم شدن با معشوق نشود چه بسا بر فاصله بیفزاید... عاشق صحت معشوقش را میخواهد، کمال معشوقش را میخواهد... بدین سبب رفنار عاشق نسبت به معشوق قاعده خاص خودش را دارد که به صورت طبیعی قابل فهم نیست. او گاه خود را سرزنش میکند به جهت کارهایی که نکرده است برای معشوق و این را ظلم به معشوقش میداند. او گاه خودش را تخطئه میکند  که من چه کردم؟ میتوانستم مثمر ثمر باشم میتوانستم کاری بکنم و نکرده‌ام؟ حتی اگر میگوید ظلمت نفسی آنهنگام است که عنایتی از معشوق به او رسیده و یا سعادت داستان قرین لطف معشوق است و خودش را جز معشوق نمیبیند و نمیخواهد و برای خودش قدر و منزلت آن مقداری قایل است که در جهت خدمت به معشوق و نزدیکی به او میگذرد و صرف شده است...  باری؛...

دانم که بگذرد ز سر جرم من که او، گرچه پری‌وش است ولیکن فرشته‌خوست

میگوید: بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم؛ یا رب مباد کس را مخدوم بی‌عنایت...

ادامه داستان برای بعد، والسلام.

دارم امید عاطفتی از جناب دوست....  شبیه به این آن غزل حافظ است که میگوید در ابتدای امر: سر ارادات ما و آستان حضرت دوست، که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست...

اما یک کلمه لطیفی و زیبایی در این مصراع هست؛ عاطفت. یکجای دیگر هم عاطفت به کار رفته است مثل اینکه میگوید: صنمی لشکریم غارت دین کرد و برفت، آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم... عاطفت شاه، یعنی این مرتبه و مقام‌شاهانه است که عنایتش به بنده و چاکرش عاطفت و لطف بزرگی است...

معنای سرراستش میشه محبت و مهربانی، ولی نه هر محبت و مهربانی‌ای؛ این محبت فرق میکند. او که مورد محبت قرار میگیرد با تمام وجود احساس نیاز و اشتیاق دارد به محبت آن شخص... و آن عزیز از سر تفضل و بزرگواری و کرامت و این درخواستی که میبیند از شخص محب خودش، او را مورد عنایت و ملاطفت قرار میدهد... بسیار کلمه شیرینی است...  و این امید آنجایی است که مقرون به واقعیت هم باشد؛ یعنی دور از انتظار نیست که آن عزیز بالاخره گوشه‌چشمی هم به سوی عاشق خود بیاندازد و به جهت عشق و ارادتی که به محضرش دارد مورد ملاطفت و معاطفه و مهر قرار دهد.... آن بیت حافظ که میگوید: سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه باک (یا چه شد)؛ ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود... این هم جای بحث دارد که در اینجا باز نمیکنم، ولی به نظرم میرسد و تصور میکنم که این معشوق داستانش با آن معشوق دارم امید عاطفتی، تفاوتهایی دارد... البته شاید آن عاطفه هم به جهت درخواست و نیاز و اشتیاق معشوق به عاشق باشد و امید هم محل پیدا میکند ولیکن عبارت جناب دوست و نوع چینش کلمات و مصراع بعد که میگوید کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست و در نهایت حسی که به من خواننده میدهد، به من میگوید این معشوق را مرتبتی والاتر است... ماجرا فقط عاطفه نیست، چه اینکه شاید یک نفر بگوید انسان محتمل است نسبت به خیلی‌ها نیاز داشته باشد و به مهرشان محتاج و مشتاق و به لطفشان امیدوار و لیکن معشوق و محبوب علی‌الاطلاق او آنطور که جانش را هم بخواهد برایشان فدا کند نباشند؛ یا حتی اگر حاضر به جانبازی هم باشد در ساحت عشقبازی‌ به معنای ادبی با آنها نیست... الحاصل من گمان میکنم در کلمه عاطفه یک عشق درونی و زلال و خالص مخفی است که در ظاهر با احترام و ارادت و امید به ظهور میرسد و این میتواند از کاملترین و خالصترین و بهترین عشق‌ها باشد...

من میگفتم‌شب عشق با این سیاهی نداره ترسی برام وقتی تو ماهی.

تو میگفتی آره من ماهم ولی تو اومدی آسمونت رو اشتباهی؛

اینم‌بمونه.......