دلم خاء و نون شاء دا زغ صاده ساء قاف یاء کاف جائی
- ۰ نظر
- ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۳۰
خدایا قلب مرا سختتر از سنگ کن؛ مرا نیازمند هر کس و ناکسی کن آنچنانکه از فرط خواستن به مذلّت و خواری بیفتم؛ بذر کینه از من را در قلب تک تک بندگانت بنشان؛ صورتم را آنقدر زشت کن که از دیدن رویم همگان حالشان بهم بخورد و خلقم را آنچنان تنگ و سینه ام را آنقدر کوچک و بسته قرار بده که همه را از دور خود پراکنده کنم؛ قوه تخیل را از من بگیر تا وقتم را به شعرگفتن هدر ندهم و از آسودن در پناه هنر و لذت شاعرانه و عاشقانه زیستن بی بهره باشم؛ وانگهی امید را از من به تمامی بستان و به من جرئت بده تا خود را نیست و نابود و محو کنم ....
اما اگر شنیدی صدای مرا و خواستی استجابت کنی حرف مرا وارونه کن ...
فرموده ای از امیرمومنان علی علیه السلام در مترو دیدم؛ مدتهاست بعضا در ذهنم میچرخد...مضمون: "" اگر کسی بسیار به گناهی فکر کند، عاقبت گرفتار آن گناه خواهد شد""... فکر تو را سوق میدهد به سمت و سوی خویش و تو چه بخواهی چه نخواهی انگیزه ات اراده میسازد و اراده به تو فوت میبخشد... البته روایت دیگری هم باز از حضرت علی علیه السلام کنار این فرموده می آید که در اینجا نمیگویم چه چیزی است.... حال فکر تو کجا واقعیت میبخشد و به واقعیت میرسد؟ دعا چگونه است؟ آن هم وقتی پای خدا و رحمت و بخشندگی او درمیان می آید... میخواهم ولی ببش از این چیزی نمیگویم که المعنی فی بطن شاعر...
خیلی دوست دارم که فکر کنم من غیر از دیگرانم، اما من هم مانند دیگران عادی ام؛ دچار آلودگیها دلبستگیها دغدغه ها ناراحتیها خواسته ها و... خدایا تو خود کفایتم کن که صبرم بریده.. اگر قرار است این گاری کج شود تو خودت درشکه چی را سالم نگهدار... خدایا من از دروغ ریا نفرت میترسم؛ من با تمام وجود دربرابر تو خاشع و خاضعم و در برابر بندگانت متواضع... نگذار افسارگیخته عنان تدبیر و تحمل را رها کنم... خدایا من هم آدمم...
در جمع دوستان قدیمی بود... حرفها و کنایه ها... تنهایی و سرافکندگی و نامانوسی... کاش میشد بگویم؛ کاش ...حرفی نیست اما من بنده معمولی و ساده تو فقط میخواهم ببینم و حس کنم و بفهمم که تو میدانی و میبینی... حرفی نیست... سرپوش میگذارم بر دل ، لگام میزنم بر دهان و دست و پای اراده را میشکنم؛ فقط ...
عصری ه حالم بد بود، خواب آلودگی و بیحالی بعد از صرف ناهار به گونه ای عجیب بر من مستولی شد. گفتم ساعتی مگر بیاسایم... چه چیزهایی دیدم در همین مدت قلیل؛ اصلا این تصاویر این اتفاقات عجیب از کجا شکل میگیرد؟ خانه هایی با معماری بسیار زیبا و جالب و قدیمی؛ تصاویر نو از آدم ها محله ها و...خواب مبهمی بود؛ سراسر خیال؛ پریشانی و آشفتگی نبود که حال بخواهیم بگوییم چه بسا به قول معروف از سنگینی معده و یا ...است چون واقعا پرخوری هم نکردم و سنگین هم نبودم... و سردردی که متصل به بیداری حادث شد...
گاهی فکر میکنم در جواب کسی که به آدم فحش و ناسزا میگوید و بی ادبی میکند، وظیفه اخلاقی ما این است که جواب او را به صورت تلطیف شده بدهیم؛ گاهی سکوت ، قیافه حق به جانب و جملات کوتاه و متین و گهربار دقیقا کار نمک بر زخم و اسفند بر آتش را برای شخص مقابل میکند؛ اگر او دشمن ماست خب چه کنیم هست اما ما که دشمنی نباید بکنیم؛ سکوت و گذشت و بزرگواری هرچند سخت است اما تنها راه برطرف شدن سایه شر و مصالحه ماجراست... اگر طرف نمیفهمد که وارد جدل شدن هیچ نتیجه به دردبخور و مفیدی نخواهد داشت ( و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما) و اگر صرفا مساله ناراحتی و برداشت اشتباه و یا عصبانیت موضعی است که ما باید کمک کنیم که اوضاع بهتر شود نه با مداخله و پاسخ وضع را بدتر کنیم... و اگر طرف دوست مان است که اصلا واجب است که ما جواب بدی را خوبی بدهیم....
همه اینها صحیح ولی واقعا سخت است... گاهی گمان میکنم نباید خوب بود تا نکند خوبی مان کسی را اذیت کند... این چه بلاتکلیفی است؟ فلسفه درمیماند و اخلاق میزاید...
... "" در کف ندارم سنگ من ، با کس ندارمجنگ من
با کس نگیرم تنگ من ، زیرا خوشم چون گلستان ... جناب مولانا... البته قبل و بعد این بیت از خشم هم سخن میگوید که قابل تامل است و فرصتی برای دقت باید...
یعنی روابط محترمانه در عین صداقت و صمیمیت و حفظ حریم خصوصی ؛ تعبیر و تعریف خودساخته است... شنیدید میگویند در یک منطقه کشورهای همسایه از هم جدا نیستند و رشد و امنیت و اوضاع هر کدام نسبت به هم اهمیت دارد و موثر؟ حتی در این قرن بیست و یکم همه جوامع و کشورها با هم درارتباطند و این دنیا به عبارتی چون دهکده ای شده که سرنوشت همه به هم مرتبط شده.... حال ما انسانها هم همینگونه ایم؛ اگر بدانیم حال خوب و بد دیگران حال بد و خوب ما هم هست، اگر بدانیم ما گریزی از هم نداریم و رفتارمان به خودمان بازمیگردد، بدخواهی دیگری را نمیکنیم، غیبتو تهمت و دروغ نمیگوییم ریا نمیورزیم حسادت و دشمنی و زیاده طلبی و اوقات تلخی نمیکنیم و...
خب باید حق بدهیم یکجاهایی برای سلامتی و صداقت احساسات و روابطمون ارتباطاتمون شکل دیپلماتیک و رسمی بگیرند؛ چاره ای هم نیست این رسمی بودن و به نوعی عادی تر بودن... نمیگم اخمالو بودن ولی خب یک جور حالت شیک و رسمی... قاعده احترام هم بر همین اصل منطقی بودن و عقلانی بودن اینگونه برخورد استوار است... هر چه هست چاره ای نیست.. انسان یعنی پیدایش تضاد منافع.. ما انسانیم و امکانات و توانایی هایمان هم محدود؛ چه بخواهیم چه نخواهیم نمیتوانیم غمخوار همه باشیم، ما نمیتوانیم آنگونه که باید پاسخگوی همه احساسات دیگران باشیم.. خب لاجرم انسانهای محدودی رو در زندگیمون وارد میکنیم بنابر توانایی و قدرت تعامل مان و شخصیت برون گرا و درون گرای مان... مساله اینجاست که چه در روابط محدود و صمیمی مان با آشنایان مان که باید حس خودخواهی و طلبکاری را در قدم اول کنار بگذاریم، در روابط عمومی مان نیز صداقت و احترام حرف اول را میزند... در هر صورت...
من آن مقدار که یادم می آید از همان کودکی و ابتدایی ، حتی در دوستی هایم با هم سن و سالان یک نوع پوشیدگی و حفظ حریم و حرمت رو رعایت میکردم؛ هرچند احساسات دوستانه ام همیشه به گونه ای عمیق بوده اما چه بسا به دلیل شخصیت ذاتی خودم که به نوعی کم رویی و خجالت چاشنی آن است، نشده است که در ظاهر و در ابراز بیرونی منجر و منتج به افعال و اقوال پرحجم و صریح و بارز شود... اصلا من خودم به شخص ه طوری هستم که مصاحبت شاید خیلی زودتر از دیگران باعث ایجاد علقه و پیوند و احساس عاطفی در من میکند؛ البته عجیب این است که همین آشنایی و همین احساس که گاهی به گونه ای میشود که مثلا خیلی زود به طرف مقابل اعتماد میکنم و با نگاهی خوش بیانه او را مینگرم و گمان میکنم او حتما خیر مرا میخواهد و انسان خوبی است و صادق است و متظاهر و ریاکار نیست و برادر من است و در حکم خواهر و در مقام دوستدار من است، با همه این وجود تاثیرگذاری ام نسبت به آن فرد چه بسا خیلی نباشد؛ اصلا یک مقاومت درونی دارم و گاهی احساس میکنم این روحیه ایرانی کنارآمدن با همه در من به گونه ای جالب و اصیل شکل گرفته است... اصلا این اعتقاد را هم دارم که خیلی مسایل و افراد را نباید جدی گرفت و اصلا قاعده از این در بشنو از اون در بده بیرون و ببین و مخواه به صورت کلی درست است..... ما همه انسانیم و ممکن الخطا و ...با این همه به نوعی اعتراف میکنمکه هرچند اهل واکنش نشان دادن نیستم ولی به نوعی خیلی حساس و احساسی ام؛ و اگر ناراحتی ای پدید بیاید این ناراحتی را از دوش فردی که مرا ناراحت کرده برمیدارم و به پشت خویش میگذارم؛ این باعث میشود که در طول مدت این ناراحتی ها تلمبار شود و چون اصولا اهل درد و دل کردن نیستم و نمیخواهم از درد و دل من کسی ناراحت شود و گاه میترسم حرفهایم جنبه ناشکری بگیرد و یا گفتن حرفی که هیچ بهره و کمکی به من نخواهد داشت و کرد را قبیح میدانم ، فلذا گاهی میترکد و ترس من از این انفجارها و فوران ها نیست؛ لکن میترسم از رسوب ناراحتی ها و دغدغه ها که به شگل گرگی کینه ورز در اعماق وجود انسان پنجه دری میکند و فکرت و انصاف و تحمل و اعتدال را مضمحل میسازد ... مثلا میگویند طرف کلا آدم ناراحتی ه از این بابت ه؛ استایل و سبک و شکل فرد میشود نارضایتی ناراحتی و غرزدن و نق زدن و... و مابقی حرفها...
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا / گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر ... این رو اون عزیز تا حالا چندبار خونده... تو اون برنامه کذایی پیش استادشون و عزیزم اون استاد عزیز ... والسلام
حالم از خودم همتون تک تک تون به هم میخوره.. برید به جهنم به درک به نار سقر همین الان
تف به منی که دلبسته محبت شما بودم.. بود و نبودتون از این پس هیچ فرقی نمیکنه همینطور که من بود و نبودم هیچ فرقی نمیکنه... کاش هویج بودم رنده میشدم تو سالادتون میرفتم لااقل زیر دندون مبارکتون من رو حس میکردین.هرچند از هویجم حالم به هم میخوره.. تمام فحشای عالمم نثارتون کنم کمه.. من احمق ابله ساده لوح عوضی که فکر میکردم یه نیم جو معرفت تو تن نکبت این مردم هنوز مونده... والسلام
""... خدایا؛ ناامیدم کن ، خردم کن ، مرا به خاک سیاه بنشان...
آنوقت اگر میخواستی و به صلاح بود دوباره زنده کن ، از نو بساز و روسفیدم کن ...