مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی

برای اینکه بفهمی باید بچشی؛ راه دیگه ای برای فهمیدنش نیست؛ ذائقه الیقین معادل عین الیقین دراینجا به نوعی مقدم بر علم الیقین میشه؛ هر چی حالا بیان بهت بگن عزیز شورش کردیا، مگه تو کتت میره؛ مگه کک میگزدت جناب کبک؛ نمیفهمی که نمیفهمی؛ خب چیکارت کنن؟ قاعده تساهل و تسامح کارساز نیست؛ باید یه کشیده بخوابونن تو صورتت بهت بگن مردک این آش ه شوربای تو هلیم زقوم ه؛ بابا نمیشه تحملش کرد نمیشه خوردش نمیشه چشیدش؛ آشپزجان یا نپز یا وقتی میپزی به فکر سر سفره رفتن و خوردنش هم‌باش.... فایده نداره که نداره؛ اینجا تلاقی و ملازمت و چه بسا یکی شدن حق الیقین با دومرتبه قبلی ه؛ حق مطلب چیه حالا؟ بزنی زیر دیگ کل ماجرا و من جری پخش بشه روی زمین؛ اینطوری معرفت سلبی به انتفاء موضوع پیدا میشه؛ اصلا یُقذَف فی قلبک حقیقه (مامانیّ)... بزنی زیرش؟ خرج داره به مولا؛ بازی قاعده داره، یه عمر چیندی بزنی رو میز بازی بعد هیچی به هیچی؟ مهره ها حرکتشون رو کردن حریف و همدم گرمابه و گلستان باش، حرف مرد یکی ه شلوار مرد یکی ه پس چی؟... وقتی مختلّ المشاعر شدی، وقتی نمیتونی بفهمی، تا اطلاع ثانوی، برو کنار بشین بعباره اخری بتمرگ... پس شو خطر کن ز کام شیر بجوی؟! وقتی همه چی رو با هم هم میزنی، از هول تو دیگ میفتی، از ترس بیمزگی به جای نمک آرد هم میریزی، دیگه آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه معنا نداره....چی میگی تو؟ عاقبت روزی بیابی کام را! جد و اجتهد حتی وصل یا حصل یا بلغ مرتبه الاجتهاد... چی میگی تو؟ کوفت کوفته تبریزی دوست دارم از نوع آلوی برغان وسطش و تخم مرغ تو دلش... هوا پس و حرامیان در پیش.... این آقا چی میگه همه اش این وسط؟ دیشب یه ساعت عقلا رو کشیدن عقب؟ پری رو تو کابوست دیدی و دیو را در ماستت و ماه را در سیاهه قهوه ... چی میگه همه اش؟ قاطی پاختی پاختا!! میگه دهنش یاختی پاختا!! تو آخه پاختی یاختا؟! 

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات ؟! مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش... بالاخره سرشکستنک داره...

جام می و خون دل هریک به کسی دادند / در دایره قسمت اوضاع چنین باشد...

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر ... شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد ..‌ در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود ... صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد ....

تو خونه مون یه ساعت هست که یه ربع جلوست؛ به نوعی ساعت اصلی تو هال ه؛ خیلی وقته، چندساله... اینکه چرا اینطوری هست هم حکمت و فلسفه داره؛ حتی تو عقب و جلو کشیدن ساعت و از کارافتادن و دوباره تنظیمش، احتساب این یه ربع فراموش نمیشه... فلسفه اصلیشم جالبه؛ برمیگرده به قدیم و زمان دانش آموزبودن، به خصوص زمانیکه راهنمایی بودم و صبح ها باید پیاده میرفتم مدرسه...البته کلا راهنمایی و دبیرستان اینطوری بود و حالا پسافلان هم اینگونه است.. خود این راه مدرسه و خونه هم ماجراها داره؛ طریقیاتی است؛ مدرسه مون که حساس بود نسبت حضور به موقع دانش آموز؛ ساعت 7:00 یا هفت و پنج دقیقه و یا هفت و ده دقیقه زنگ میخورد حدودا یکی دودقیقه یه چیزی پخش میشد و همه فرصت داشتند سریع و منظم تو صف بایستن؛ حالا اگه اون چیزی که پخش میشد تموم میرفت کسی حق نداشت بیاد وارد صف بشه؛ اونایی هم که از در مدرسه وارد شده بودن ولی بدشانس ثانیه ها شده بودن باید پشت خط مشخص اون سمت حیاط جلوی در وایمیسادن ( می ایستادندی) حالا باز میگم ماجراها بود سرهمین صبح ها و منم به خصوص بی بهره نبودم و هم چنین در بازگشت به خانه.... این یه ربع شاید یه عمل محرک بود برای زودتر جنبیدن و به موقع بودن و به فکر بودن و منظم تر شدن؛ یه عامل استرس زای بابا بجنب دیرنشه... تمرین on time بودن...... و...


بعضی وقتا فکر میکنم شاید اگه میرفتیم جلو سفر میکردیم تو زمان مطلع میشدیم از چندقدم جلوتر، شاید حال و احوالمون، نگاهمون، اولویتامون و ....مون تفاوت میکرد؛ انصافا حرفها دارم سر این مطلب؛ دالانی پررمز و قصه داره فکرکردن بهش؛ گاهی هم شده تو فرصت مکالمات و محاورات با دوستان پیش کشیدم؛ منم ذهن جوّال خیال سیّال و سری که بوی قرمه سبزی میدهد و زبانی که سرخ است و دلی که چون ریگ بیابان تفتیده است و پایی که چون خیار رنده شده تاب و توان شوخ طبعی و ملاحت را کم و بیش از دست میدهد و توصیفات دیگر که قابل بیان نیست...

گرفتی چی میگم؟ این تن بمیره اگه بدونم چی میگم...

ما بیغمان مست دل از دست داده ایم...

یاد ماجرایی افتادم که سر تفسیر غزلی از حافظ، در کلاس فارسی عمومی ترم اول پیش آمد؛ دیالوگی که بین من و دکترطباطیایی درگرفت. اینکه غزل چه بود نمیگویم و اینکه من چه گفتم و استاد چه گفت که برایم از روز روشنتر است هم نمیگویم؛ نمیگم از این بابت که سوء برداشت و شائبه ای پیش نیاد در ادامه؛ غرضم در اصل تصاویری هستند که همواره میمانند و گاه به گاه مانند حلقه عکس جلوی چشمان ذهن ظاهر میشوند؛ هم چنین اتفاقات و  مکالماتی که باقی میمانند مابقی الدهر و مابقی الانسان بالحقیقه و الاصاله... و اینکه... اظهر من الشمس فی رابعه النهار...

خاک دوعالمی بر سر من.. میخواهی بشنو میخواهی نشنو؛ میخواهی باور بکن میخواهی باور نکن... اما به دل نگیر... دوش می آمد و رخساره برافروخته بود...

نمیدانم بعد از چه مدت بود؛ اینکه لای کتابها بچرخم و مانند عطش زده ای دست به قفسه خاک خورده ای ببرم و میوه ای چاق یا لاغر بچینم و با شوق و ذوق به لبهایم نزدیک کنم و با لذت عطرش را ببویم و با دستانم به دو نیم تقسیم کنم؛ نیمی را به سینه بگیرم و نیمی را به چشمان عاشق و شیدایم...
میخواستم بگویم خیلی وقت بود این چنین نشده بودم؛ وقتی امروز او مرا به پشت قفسه ها برد و خلوت نورانی فرزانگی و شیدایی را به من نشان داد حقیقتا سر از پا نشناختم؛ ای کاش زودتر می یافتمت، ای کاش زودتر شیفته ات میشدم، ای کاش زودتر جرئت با تو بودن را به رگهای قلبم میپاشیدم... در زیرزمین خانه پدربزرگ که حوضی دارد با همان متانت و زیبایی خانه های قدیمی، آن اطاق آخری که پنجره هایش نور به منبر دنج صداقت و محبت میدهند، پر است از کتابهایی که سالیانی است کسی احوالشان را نپرسبده؛ قفسه های تا سقف آسمان طلب سرکشیده که دستانت را بی اختیار به گل باطراوت دانستن دراز میکنند....و قاب عکسی قدی از پدربزرگ پدربزرگ با هیبتی دلنشین و لبخندی بر صورت... باشد... میرفتم میگشتم و کتابهای جدید کشف میکردم؛ کتابهایی گاه نادر و جالب که مرا به خود فرامیخواندند و چشمانم به لحظه ای برق میزد و جانم شعله ور به آتش کشیده میشد... میدانستند؛ میگفتند زیرزمین است در اطاق کتابها.... گاهی هم از من میپرسید پدربزرگ که چیز جدیدی نیافتی و شکوه ملیح پدر‌ به پدربزرگ که این مصطفا تمام کتابخانه را خالی کرد و مادر که این کتابها را گوشه اتاق روی هم تلنبار میکنی که چه؛ اینها خاک دارند میکروب دارند هر وقت میخواستی بخوانی برو همانجا بخوان دیگر نه کتابخانه ات جا دارد نه کمد نه اتاقت و نه کنج کنج خانه جای جاسازی کتاب است.....

گاهی هم میشود که اینگونه فکرهایی میکنم؛ اما قوت غالبم این روزها دیگری است؛ این روزها از شوق دانستن به آسودگی و فراغت ندانستن پناه میبرم...
اما فکر که میکنم، خیلی از کتابها را هنوز نخوانده ام و وجودم چون همان کتابخانه مظلوم خاک میخورد..
هنوز خیلی چیزها را نمیدانم... خیلی کارها را بلد نیستم..
بگذار جمله ای عاشقانه از من شاعر بیعرضه نادان هم بخوانی؛ راه دوری نمیرود: میخواهم ندانم، نفهمم نبینم، کتابی را که تو کلماتش را نگفته ای... میترسم سادگی دوست داشتن در میانه گردوخاک ندانستنها گم کنم؛ وقتی میخوانم و نمیفهمم، میبینم و هم چنان نمیخوانم... بگذار تو را بخوانم بگذار تو را بفهمم بگذار تو را ببینم بگذار تو را کشف کنم و بگذار تو را بدانم....

پیش دانشگاهی کتابخانه رفتن فرصت آسودگی و فراغتم بود؛ از همان دبستان اینگونه بود...
و گفتنش خالی از لطف نیست علاقه ای که به آنتونی گیدنز به عنوان یک جامعه شناس پیدا کردم؛ و رفیق و برادرم علیرضاخان بهتر از دیگران میداند من چه میگویم؛ آن خاطرات و مصاحبتها...نمیگویم خیلی چیزی ازش خواندم و ادعایی ندارم ولی به هر صورت خیالها و آرمان و اهداف و آرزوهاست که جوانی به دنبال خود می آورد... کالج لندن؛ احتمالا محیطی آرام؛ مطالعه؛ تفکر؛ سخن و اندیشه.... دوست داشتم بیشتر آشنا شوم و بیشتر از او بخوانم و شاید هنوز هدیه گرفتن آثار او چشم روشنی خوبی برای من باشد... گاهی یک انسان یک اتفاق یک نگاه خود هدیه بزرگی است ... قدردان هدایای الاهی باشیم...

هم چنان شعله ور دالی هستم در آغوش شینی؛ اگر تو ندانی اگر تو نبینی... الاهی همیشه خوب باشی عزیز دل من...
که ما ؛ بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم...
تمام جان ناقابلم، عرضم، عمرم فدای یک سر تار محبت دوستان... عزت زیاد
ایص باگ ربگ ذر یب رساح لر و دالا رس
قاصا هم است کابا ره رس ربا ز ار باما نوند
میخواهم بنویسم؛ خیلی. اما پیش از آن نیاز به گوش دادن دارم؛ گوش دادن... آن بزرگ میگفت حقیقت برای همیشه پشت الفاظ پنهان خواهد ماند؛ و ما هر چه بخواهیم با کلمات آشکارتر و پیداترش کنیم نهان تر و پوشیده تر خواهد شد... چه چیز قشنگی خواهد بود.. اما برای ما که سیرتمان اسیر صورت افعال و اقوال مان نامتوازن و بدشکل است، حقیقت دردانه ای است باارزش ولی چه بسا در نگاه نخست نامانوس..و این کام ماست که تلخ است.. گفت پیغمبر که عینای ینام، لاینام القلب عن رب الانام / چشم تو بیدار و دل رفته به خواب، چشم من خفته دلم در فتح باب... و خواب و بیداری اگر خواستنی باشد شیرین است و اگر شیرین باشد خواستنی است.... در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت... در اندرون من خسته دل ندانم کیست؛ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست... چه چیز هست که قابل می افتد؟... زبانم لال...الاهی خوب.. و نفسی علی زفراتها محبوسه... دعاگو هستم.. هرچند وجودی کالعدم اما به دل نگیر... خدایا چه زمانی حسن نیت مرا نشان خواهی داد؟ و مرا فدای خودت خواهی کرد؟ چه وقت از بند غم و ترس و یاس رهایی خواهی داد؟ من که قانعم من که محتاطم و خوددار.. چه وقت مفید فایده خواهم بود... من آماده ام؛ تا امروز تو خواسته ای و از این پس نیز تو میخواهی... اما سخن من نیز به گزافه نیست؛ از آن لطف بی پایانت و قدرت بی انتهایت چیزی کم‌نمیشود... چه وقت من نخواهم و تو بخواهی ام و بخواهی برایم؟... به خودت قسم...‌نمیدانم بگویم یا نگویم؟ از مرتبه الوهیت پایین نیا؛ خدایی کن؛ نگذار در چشمانم از خدایی بیفتی... دلت می آید او که دلخوشی اش به توست آه و ناله و نفرین و غصه به خودش نثار کند؟ بازی فلک اینگونه است؟ به کدام سمت میبری ما را؛ تو که یک آسمان سرتری از ما... بنویسم؟ تاکجا! قلم بشکند و جوهر از تاب بیفتد...منت خدای را عزوجل... آخر سر هم : ... و جُمع الشمس و القمر، یقول الانسان یومئذ این المفر...

خدایا من جز تو کسی را ندارم؛ و تو خود شاهدی که من بر این حرف معترفم و معتقد؛ ...

سخت است اینکه بگویم کاش میمردم و این روزها را نمیدیدم... شاید کسی نفهمد. خودم هم نمیفهمم. موجود عجیبی ام. اما چه کسی میداند من چه میگویم؟... وقتی دلم با عقلم هماهنگ نیست. مگر این دو با هم هماهنگند؟ مقال ادب و حکمت نیست؛ وقتی با درماندگی ام راههای متصورم را منتهی به شکست میبینم؛ از هر طرف که بروم، به حرف هرکدام که گوش بدهم، انگار باخته ام... این درد افسردگی شاید باشد اما بیشتر درد لالمانی است... ای کاش امروز روز آخر باشد... چه کسی حرفهای مرا میخواند و چه کسی حرفهای مرا میفهمد..‌ چه سکوت مرگ آوری و چه ملال بی انتهایی... نشاط و شادی این مردمان به کوتاهی فکرهای شان و زشتی خیالهایشان است.... میگویم این مردمان، مگر من جزوی از این مردمان نیستم؟ آری؛ اگر تا دیروز نبودم از امروز هستم؛ ولی بخدا این آشنایی ها بوی غربت و دوری میدهد، نه محبت و نزدیکی... کن فی الناس و لاتکن معهم... و من به این نقطه رسیده ام، نقطه جداشدن از زمین، چه پرواز و چه سقوط... گمان میکردم دوست داشتن چیز مهمی است و من از پس دوست داشتن برمی آیم، اما تو به من ثابت کردی ناتوانی و کوچکی ام را؛ و جز تو کسی نمیتواند مرا کمک کند؛ انتظاری ندارم ولی کمک به من، کمک به تالاب افتاده ای نیست که کارش تمام است و مرگش حتمی؛ لااقل برای تو اینگونه نیست... کم صبر شده ام و مضطرب و عجول...من چیزی ندارم؛ من هیچ ندارم؛ اما این هیچ گفتن من خالی از لطف هم نیست؛ من قلبی دارم که با تمام آنچه که تا امروز از بی محبتی ها و نامرادی ها دیده است هنوز گرم و مهربان میتپد؛ هنوز روحی دارم بلندپرواز که در قالب تکرار نمیگنجد و میخواهد پرواز کند؛ و من حقیقتی امیدوار دارم که میخواهد به سمت خوبی ها بدود و در دشت سبز آسودگی دست دوستان و نادوستانش گرفته غلط بزند و وجودش را به عطر یاسمن آغشته کند..... من هنوز هستم؛ خدای من مگذار بودنم به بهای بی اعتباری تو در نزد چشمانم باشد؛ من هنوز به دعای مادربزرگم و لبخند پدربزرگم ایمان دارم؛ خدایا بگذار ساده بمانم؛ خدایا لذت محبت کردن و محبت دیدن را چاشنی همیشگی لحظه هایم کن؛ خدایا نگذار از خوب شدن و بهتر بودن ناامید شوم؛ خدایا دستم را رها نکن، منو از خودت جدا نکن، که راه دوری نروم... خدایا نگذار دوست داشتن برایم مسخره بیاید.... صدای پرنده ای را میشنوم که بال میزند... دوستت دارم

بسم الله الرحمن الرحیم؛ لاحول و لاقوه الا بالله العلی العظیم

یاایهاالانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه


گاهی فکر میکنم خوب بودن استثناست؛ خوبی کردن از سادگی ه؛ پاک بودن از بیعرضگی ه...

میگفت: در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است / ورنه هر گبری به پیری میشود پرهیزکار...

میگوید: پارسایی و سلامت هوسم بود ولی / شیوه ای میکند آن نرگس فتان که مپرس؛ حافظ


اولین بار از فونبال شنیدم؛ یک پاس تو عمق، یه فرار رو به جلو خوب و توی دروازه...

"ففرّوا الی الله انّی لکم منه نذیر مبین"...

والسلام‌ الی موعد آخر

..." بود آیا که در میکده ها بگشایند / گره از کار فروبسته ما بگشایند "...

بدینوسیله از خداوند منان میخواهم که در دل هر انکس که رنجیده و ناراحت کرده ام بیندازد که مرا ببخشاید؛ به هر که ظلم کرده ام از من درگذرد؛ در حق هرکسی کوتاهی کرده ام محبتش و بزرگی اش را از من دریغ نکند؛ و از حدا میخواهم‌ که به من قوتی دهد که جبران مافات کنم و از این پس اخلاق و منش مرا اصلاح کند... هرچند انسان شدن چه مشکل آدم شدن محال است...

خیلی دوست داشتم در اخلاق چون پیامبر باشم، سعی ام هم همیشه بر همین بوده است کم و بیش؛ اما انگار از من برنمی آید؛ البته که آب دریا را اگر نتوان کشید، هم به قدر تشنگی باید چشید؛ بحث تاسی و پیروی و تشبه و تقلید حتی المقدور است... از خودم مایوسم‌و به شدت ناامید؛ حالت عجیبی از تنفر نسبت به خودم احساس میکنم؛ گاهی فکر میکنم باید از همه از این دیار دور شوم تا بدی و تعفنم به کسی سرایت نکند؛ چون بمبی که از محل خطر دور میکنند؛ خیرم به هیچ کس نمیرسد؛ کاری از من برنمی آید؛ مستاصلم درمانده ام نمبدانم چه کنم؛ فکر میکنم از من بدتر وجود ندارد؛ از من بیعرضه تر و به دردنخورتر وجود ندارد؛ از این چندسال عمرم پشیمانم؛ هرآنچه کرده ام‌ و داده ام و حس کرده ام هدر و غیرواقعی؛ هم چنان منتظر یک اتفاق خوب و معجزه ام اما خودم اذعان دارم به بطلان این گمان و راسختر از این اعتقاد انگار در من وجود ندارد؛ اصلا نمیخواهم بنویسم و از نوشتن در اینجا هم ابا دارم و بدم‌می آید و کاری عبث میدانم؛ از همه قطع امید کرده ام؛ از خودم قطع امید کرده ام؛ حتی به خدا مشکوکم؛ از دست خدا ناراحتم؛ اما با این وجود هنوز انسانها را دوست دارم؛ میخواهم مثل دیگری باشم و با این وجود میخواهم مثل هیچ کسی نباشم؛ فکر میکنم‌کسی درکم نمیکند و وجود آزاردهنده ای دارم؛ سلام ها و محبت های دیگران هم از سر تخفیف و ترحم است نه علاقه و دوست داشتن و عزت... همه اینها را میگویم‌و بیشتر و میخواهم اینها این حرفها از من نباشد؛ من اعلام برائت میکنم؛ این حرفها نشان از ناراحتی است و من تک تک این جملات را تکذیب میکنم و اصولا خیلی مسخره و خنده دارند، چرا که من هنوز زنده ام، هنوز نفس میکشم و هنوز امیدوارم...