مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی

 

 

چیزی نیست پریودم، شاید یه آهنگ رو نباید زیاد گوش میدادم، حرف دلم بود، درگیرم کرد، همه‌ی حالم به هم ریخته است، راه سکون دادن رو نمیدونم، گوش میدم هزاربار هزاربار، به هم ریخته منو، انگار درستتر میبینم، انگار گدازه‌های آتشفشانی‌ام کم کم دارد از زیر سنگهای ظاهرم بیرون میزند، یک اقیانوس آتش زیر خاکستر.. گاهی آدم درستتر اطرافش رو میبینه، وحشت میکنه بالاخره... مثل جرقه کبریتی در شب جنگل و چشم در چشم شیر و گرگ و پلنگ شدن..

 

 

 اصلا توقّف یعنی چی، این زشته اون زشته یعنی چی، زشت حال توئه، زشت این حالت مصیبت‌بار توئه، این تخته پاره‌ی بیحاصل رها بر موج توئه، این همه استخاره و استشاره یعنی چی، انجام بده، راهت رو بکش و برو، کسی برای تو نمی‌ایستد، یک صفحه صد صفحه یادگاری برای کسی مینویسی که میگذارد و میرود اصلا توقّف نمیکند تو که هستی، هم‌نشین بطالت و مزاح کسانی میشوی که تو را به چپ خودشان هم حساب نمیکنند.. چه میگویی، تو تجسّم بدبختی هستی بنده‌ی خدا..

 

 

همه دشمن منند، دروغ میگن دوست منند.. همین چندنفر هم بی‌محلّی از تو ببینند، ببینند نفعی برایشان نداری، جواب سلامت رو هم دیگه نمیدن.. دروغ میگن دوستتن، با تو هم صحبت میشن، من هیچ دوستی نداشتم هیچوقت و ندارم، من اصلا دوستی بلد نیستم، من بهتر است بمیرم.. 

 

 

 کی تحمّل تو را دارد پس از این دیوانه فلان کش؟ خاک بر سر تو اینگونه زیست میکنی، در میان این مردمان نصفه و نیمه... بی‌بهره‌ی خر..

 

 

بگذار در کون همه عروسی باشد از تباهی تو، ناراحتی تو، شکستن تو، مرگ تو، ادخال سرور در قلب مومنان ثواب داره... بگذار به حقارت تو دلخوش باشند این کوتوله‌های خود بزرگ پندار...

 

 

 من با جنون یک گام‌ فاصله دارم، از اینجا که منم، گور خودم که بمیرم، گور بابای شعر و شاعری، عشق و عاشقی.. یک گام فاصله چیز کمی نیست، چیز زیادی نیست _ دنبالت دویدم تا پیدات کردم_ هی دیوونه، خسته‌ام از این تلنگر به خودم، طعنه از دیگر، از این غرور نداشته، از این عزّت داشته، از این سکوت بی‌معنا، حرف بی‌معنا، زندگی بی‌معنا، تدیّن بی‌معنا، گذشته‌ی بی‌معنا، آینده‌ی بی‌معنا، از هیچ پوچ، غرور آن مرد خیکی، برادر استکان نعلبکی، از لبخند، از بی‌روحی لبخند، از رنگدانه‌ی غیض، غض بصر، دشت و دمن، مرد سحر، کار و خطر، مرد بیخطر، سحر سحر، سلام، خداحافظ نه، راهت را بکش و برو، خوب دور شو، جلوی تپش قلبت را بگیر، پنهان که هستی، بگذار به جای امن برسی، کلاه از سر بردار، زیر تریلی خیالاتی که نداری برو، قدم بردار، بمیر، بمان برو، کجا بیاط نیا، بمان، بمان، ببین، بنویس، ننویس، چشم بپوش، سکوت کن، بگذر بمان، مردک احمق مگر آدم نیستم؟ طفیلی این زندگی پوچ، سر در کاسه توالت و زباله، مردک مگر من انسان نیستم؟ بمیر بدر بخر ببر نزن بزن، بشنو و چیزی نگو، ببین و نخواه، بخواه و نبین، بگو و بنشین، بنشین و بخواه، مگر نیستم‌که هستم، مگر شب در من نیست که صبح را طلب میکنم، از کجا می‌آید وقتی من نیستم، هستم که میروم، جای امن اوّل، بعد خود پوسیده‌ی خاکستری‌ات باش، آفرین تو مرده‌ای... به جهنّم که زنده‌ای، به جهنّم که میمیری، به جهنّم که هیچی و پوچ و انتهای این راه تباهی..

 

 

این زندگی برای روح من کفاف نیست...

 

 

 حافظ چه رک و پوست کنده میگه: (شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست) جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت.. من هم به همه‌ی عزیزان و دوستان همین را میگویم، این بیت را خطاب بدیشان میگویم، قشنگ نیست غم خواستن برای دیگری ولی برای کسی که چشم دیدن شادی و خوشحالی غیر را ندارد، شاید چاره این باشد که خود به غم دچار شود که ببیند عالم غم چه شکلی است؛ البتّه نمیدانم، شاید اینکه شادی کسی را خوش نداشته باشی از این باشد که خودت به غم دچاری آنگونه که در حسرت قطره‌ای چشیدن از شیرینی شربت شادی هستی، سخن درست بگویم نمیتوانم دید /که می خورند حریفان و من نظاره کنم، تصوّر میکنم که منظور حافظ در اینجا بحث حسادت و خوش نداشتن حسودانه نیست، چیزی از جنس حس فقدان و دلسوزی برای خویشتن است، برای این من نیازمند نوعی غبطه خوردن چیز چندان غریبی نیست، اینکه ببینی و بدانی وجودت آگاه است و همچنان محتاج است، مشتاق است و هم‌چنان بی‌بهره.. گفت پیغامبر که چون کوبی دری، عاقبت زان در برون آید سری (!؟) .. در شرح حال عارفی می‌شنیدم که چهل سال در پی گنجنامه‌ی مقصود بود، طالب بود، سالک بود، آخر به یک کرشمه‌ی عنایت از هوش رفت، باید کشش باشد، آنقدر جانت را به خویش بخواهد، آنقدر این روح هوای پرواز بگیرد، مانند مرداری بی اختیار، چشم بسته از رسن بالا برود، دستی طناب را بالا بکشد تا عاقبت از چاه برون کشیده شود و در آغوش گرم محبوب تمام جان شود، خورشیدی شود سراسر گرمی، امّا تا آنزمان، ماه خورشیدنمایش ز پس پرده زلف،آفتابی است که در پیش سحابی دارد.. باید سبک شد تا مناعت پرواز زیر پر و بالت بیاید، باید چشم بر هر رقص گیسویی ببندی تا زلف یار تو را از سیاهی بی‌نیاز کند، شب و روزت نورانی شود اگر محبّت محبوب تو را، تمام تو را، قلبت را فکرت را خیالت را اقصا نقاط جانت را در بر بگیرد.. نمیدانم چه شد که این نوشته‌ام عرفونی شد :) خواستم از شادمانی واقعی بنویسم و از غم، مصراع حافظ به ذهنم خطور کرد، ولی شاید خوانش شعر کوتاهی از دکتر شفیعی کدکنی که درمضمون شادمانی عارف بود، در بالندگی معنا بی‌تاثیر نبود...

 

بعضی وقتا نمیدونم دارم پر میشم یا خالی میشم...!

 

 

 شب در من نفوذ کرده است.. چیزی تا صبح فردا از من باقی نخواهد ماند..