مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی

 

 

 این چندتار مو که در ریشم تنیده است آبروی من است..‌این چندتار مویی که هرروز انگار یکی به تعدادشان اضافه میشود، در آینه خوب میبینمشان، گواه خوبی است که من هنوز سر خم نکرده‌ام.. هنوز به ذلّت به پای این زمانه‌ی غدّار نیفتاده‌ام که بخواهم منّت هر دون‌پایه‌ای را بکشم.. اگر غصّه‌ای است برای خودم، اگر دردی است و اگر زخمی، نوش جانم، حلاوتی است بر کامم، شوری است در روحم، هر تار مو بال سپید فرشته‌ای است که به دورم می‌پیچد، من خوشبختم از این پیری زودرس و از این سوختن، پخته‌ی خامی‌ام که هر تار مو گواهی است بر سوختن پر سیمرغ، من متصّل به عالم کشفم، من زنده‌ام هنوز و در برابر این زندگی استوار مانده‌ام مانند کوه و به هیچ نسیمی خواه از جانب یمن خواه از جانب دمشق دل خوش نکرده‌ام.. چشم من نه به روبرو است و نه به پس، چشم من به آسمان است و هر تار مو گواه این است که ماه‌تر میشوم، به ماهم به عشقم نزدیکتر میشوم.. مرگ من در زندگی و جوانی من در پیری است و من به این شکستگی و این آینه‌ی صادق افتخار میکنم!

 

 

به خدا گفتم اگر این روزه‌ای که گرفتم امروز ثوابی دارد در پیشگاه تو هر چند کم، به مرتبه‌ی بلند خوبانت از تو میخواهم حالم را خوب کنی، حال خوبی که هیچوقت دگرگون نشود و تا آخر عمرم به روشنی و تلالو و رنگ‌روز اوّل بماند.. به جای ثواب یک روز روزه‌ای که گرفتم حال خوب ابدی میخواهم، چه خوش اشتها و بچه عقل :) از خدا یعنی برنمیاد؟! چرا برنمیاد، این همه آرزوی مادّی کردیم، یکبار هم آرزوی روحی و دلی، بالاخره شعورمون رسید مشکل کار شاید یه چیز دیگه است، چیز کمیه این؟! خدا بر عقل و شعورت بیفزاید ای بچّه...

 

 

گاهی با خودم میگویم خوشا آنان که در زندگی تمام هم‌شان یکچیز است، آن آهنگر، آن بزاز، آن نقّاش، آن نانوا و آن ورزشکار یک رشته‌ی خاص ورزشی ... آن راننده‌ای که تمام کاری که میکند گرفتن فرمان در دو دستش و راندن در جاده است.. سر و کلّه زدن با کلمات انسان را پیر میکند، هر دم دنیایی دیگر و غربتی نو و وحشتی جدید..

 

 

 کدام در بزنم چاره از کجا جویم، که گشته‌ام ز غم و جور روزگار ملول... درست نوشتم حافظ شعرت رو؟! درست نوشتی حالم را چون!

 

 

ترس برادر مرگ است؛ ما از زندگی میترسیم! 

 

 

 یکساعت زنده‌ایم، هزار ساعت مرده... یک دقیقه‌ سرزنده‌ایم، هزار سال آشفته.. یه لحظه آزاده‌ایم، هزار روز برده... یکروز امیدواریم، هزار شب سر در گریبان.. زیر منگنه، پشت ماسک، عقب حسرت، نفس میکشیم و آرزوهای کوتاه و پستمان را نشخوار میکنیم..

 

 

 برای من یک شمع پرنور که تنها اطراف خودش را روشن میکند امّا به خوبی و با نهایت سوز و گداز بهتر و باارزش‌تر است از آن چراغ خُرد بی‌رمقی که یک محوّطه‌ی وسیع لم‌یزرع را روشن میکند امّا کم‌جان و دلگیر...

 

 

آنقدر فرصت زیستن نداشته‌ایم، حوصله‌ی مردن را نداریم...!

 

 

 ایکاش آدمی با دردهایش تنها بود.. ردّپای غریبه‌ها در خلوت به منزله‌ی تکانی است به کشتی نوح در طوفان سهمگین بلا..

 

 

خدایا! تمام لذّت و همّ و غم من را در علم و فهم حقایق و مطالعه و کتاب و نوشتن قرار بده... من مرد لذّتهای دنیایی نیستم و نه میخواهم باشم.. دنیا بالذات بد نیست، منظورم ذوب در آن و زبانه کشیدن هر چه بیشتر میل نسبت به آن است که این تکثیر ریشه‌ی حرص در جان آدمی جز تباهی استعداد رشد در انسان و پوشیده شدن‌ دیدگان او پشت شاخ و برگهای پرمیوه و فریبنده‌ی التذاذ پوچی نیست.. خدایا! میخواهم عمرم را وقف حقیقت معرفت و معرفت حقیقی کنم، دستم را بگیر..