مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی

 

 

چیزی که سنایی میگوید، باطن و حقیقت و مبیّن این عبارت از قرآن شریف است که، ولا تلقوا بایدیکم الی التّهلکه... "عاشق نشوید اگر توانید، تا در غم عاشقی نمانید".. انگار که نگاهش به آن عبارت بوده.. 

 

 

زندگی، هر کدام از ما را به سبک خودمان گرفتار کرده است، هر کدام از ما را از یک راه بخصوص کیش و مات کرده است.. پاشنه آشیل ما را می‌داند، چیزی که حتّی خودمان هم خوب نمی‌دانیم که اگر بدانیم هم باز شکار آن صیّادیم!...

 

 

 هرگونه درددل با خانواده به تخریب، به آتش کشیده شدن، طعنه و شماتت می‌انجامد.. اصلا طوری که گمان میکنی یک کلمه (همین من) همان گرایی است که ستون پنجم به دشمن می‌دهد تا منطقه را با دقّت زیر آتش توپ و خمپاره بگیرد :)

 

 

گاهی حاضری درد نابودی را تحمّل کنی و مورد شماتت قرار نگیری..‌ به این میگویند استیصال حاصل از تنهایی.. این تحمّل از خود نابودی مخرّب‌تر است..

 

 

‌فعّالیّت مفید (لااقل) برای من، نسبت به یک هدف جمعی و آرمانی بزرگتر از حصار تنهایی خودم تعریف میشود. البتّه شدیدا به خلوت مثبت و اهمیّت آن چه به ذات آن و چه مقدّمه‌سازی‌اش برای آن فعّالیّت مفید که گفتم معتقدم.. و من چندی است که از هر نظر در یک خلوت ابدی مرگبار مانده‌ام، هر چقدر هم به دنبال شکستن دیوار و ساختن یک پنجره و بزرگتر کردن دریچه به ابدیّت از این زندان خوش آب و رنگ باشم، باز هم در سرم هوای پریدن به سوی بوی لاله‌های وحشی و در دماغم دست شستن در جوی موی گندمزار می‌تراود...

 

 

 هیچ چیز به اندازه یک مرگ دفعتاً حالم را خوب نمیکند.. این کیلومترشمار که اینگونه دیوانه‌وار کنتر می‌اندازد باید صفر شود و از اوّل به شماره درآید.. باید قطع تعلّق کرد از همه چیز، شاید معنی موتوا قبل ان تموتوا همین است... نیاز به یک حماسه‌ی شورانگیز دارم که به این بیابان جانم قدری آفتاب بپاشد، باشد تنی از ورطه‌ی ابتذال تکرار ملال‌انگیز این روزها و شب‌هایم بیرون کشم.. خسته‌ام، در جستجویم و نمیدانم چیست و کجاست و چرا اینقدر بی‌محابا و مشتاق... میروم، گاهی میخواهم بشنوم، رو به هر سو میکنم سکوت در و دیوار و مجسّمه‌های بلا ارواح است.. چگونه امید به زنده بودن را در خودم زنده نگه دارم (!) حال آنکه همه را در نفاق و تظاهر می‌بینم.. با خودم عهد کردم کمتر چشم در چشم این مردمان کنم، کمتر رو در روی این مردمان نامردم شوم.. خدایا! مرگم را سهل و آسان کن و اگر فرصت عمری به دستم داده‌ای، مرا از فواید آن مغتنم کن!

 

 

پاکان ستم ز دور فلک بیشتر کشند

گندم چو پاک گشت خورد زخم آسیا

کوه غمی که در دل من پا فشرده است

صائب شود ز سایه او نیلگون، سما..

 

 

اگر در مقام مواجهه با من قدرشناس می‌بودی، حال امروز من اینگونه نبود... امّا نگران نباش که این معامله با دیگر کس نخواهم کرد... 

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد

که چون شکنج ورق‌های غنچه تو بر توست

نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس

بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست... هر چه هست و بود دیگر بگذریم اگر جای گذری و راه گذاری باشد.. هر چه بود گذشت و هر چه هست میگذرد، بر سر تو و در دل تو...

ماییم در هیچ صوابی نزده

با تو نفسی به هیچ بابی نزده

افسوس که در خاک شوم باد به دست

بر آتش سودای تو آبی نزده...

 

 

 هر کاری میکنیم غیر از زندگی و به هر چیز شبیهیم غیر از زندگان... شب هنگام سرباز خسته و سساع چونان سایه‌اش آرام گام برمی‌داشت و وسعت غمهایش را وجب میکرد.. سر پلّه‌ی ورودی خانه نشسته بود، پیرزنی فرتوت و لاغر  و کوتاه جثّه که قسمتی از ران پایش از زیر چادر کهنه‌ی خاکستری‌اش مشهود بود. ناگهان در آن هیاهوی شب که پرنده نیز پر نمیزد، به مجرّد نزدیک شدن سرباز، عزم فریاد و نفرین کرد حال آنکه چهار دست و پا به زمین چسبیده بود: خدا ویران کند این ویرانه کشور را که داد زندگی را از من و ما ستانده است." سرباز قصد نگریستن به او را نداشت امّا ناگهان چیزی درون او جنبید، برگشت و شاید به ادب نیم نگاهی به آن عجوزه کرد. هیبت وارفته و شکسته‌ی پیرزن تمام هیکل ناامید سرباز را فتح کرد، از ترس سر برگرداند، چندقدم برداشت، لرزه‌ای به وجودش فتاد، هوا آنقدرها هم سرد نبود...

 

 

و هیچ چیز نیست که جبران مافات کند و من بعد نیز چاره‌ای جز صبر و خاموشی نیست...

 

قالا ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین...