مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی

 

 

 من یک انسان مزخرفم و جز مزخرف محض چیزی نمیگم..

 

:اطلت الغیاب

 

 همراه بسیار است، اما همدمی نیست
مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست
دلبسته اندوه دامنگیر خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمی نیست...

 

 

 

یاد بعضی نفرات روشنم می‌دارد..

 به نظرم یکی از زیباترین شعرهایی است که در باب دوستی و رفاقت گفته شده..

 

 

کاش این حال بد به یک نحوی خوب میشد، نمیدانم چگونه ولی در هر صورت به یک نحوی خوب بشود... این را برای خودم تنها نمیگویم، حال همه‌ی مردم، حالی که همه‌ی ما به نوعی گرفتارش هستیم..

 

 

 شاید وقتش باشد که بگویم دیگر از دوست داشتن انسانها ناامیدم... و این چیزی است که مرا از مابقی عمری که در پی دارم می‌ترساند...

 

 

 یک عکس قدیمی دونفره را با چه شوقی از این آلبوم سوت و کور خودم که یک عکس خوب از خودم در آن نیست بیرون کشیده‌ام، به خاطر وجودش در عکس و به خاطر حال خوب خودم با یک رباعی که در حین مطالعه شبانگاهی به چشمم آمده در شبکه اجتماعی به اشتراک گذاشته‌ام، یک کاره می‌آید میگوید بردار، حالا به هر دلیلی... کل خلاف ما یک نخ سیگار گاه به گاه است، بود، الان که اصلا فرصت عرض اندامی نداریم، تمام دهن کجی ما به زمانه و نهایت مسخره‌بازی‌مان یک نخ سیگار است که ابدا ابایی نداریم از اینکه این و آن و اکبر و اصغر بداند، بداند که بداند، آنوقت... مرده‌شور این زندگی نکبتی، مرده‌شور این آزادی عاریتی، و وای به حال رفاقتی که به اندازه جوی ارزش ندارد... هم چنین ضدّحالی در هم چنین شبی، حقّاً که انسان را سیر میکند از وجود داشتن و حضور، این ترس از زیستن که حقّاً زیستن نام دارد به چه ارزد... آنقدر خسته‌ام، نمیدانم، شده است که از فرط دیده نشدن، از فرط حرف برای گفتن داشتن، از فرط احساس تجربه نشده، از فرط زندگی هدر رفته، از فرط شعری که در سینه‌ات دفن میکنی، از فرط خیالی که اصلا نمیگذاری رخ بنمایند، بخواهی نخواهی چه میدانم جایی داد بزنی نه، یک سکوت ممتد داشته باشی که لااقل یکنفر بشنود و هیچکس نشنود... میخواهم همه خوبی‌ها را با همه‌ی خوبان، با همه‌ی آنان که دوستشان دارم و دوست می‌پندارم‌شان تجربه کنم ولی هیهات از فاصله و انشقاق این و آن که هیچکس نیست برای من زیر سقفی برود که ارتفاعش تا آسمان فاصله‌ای به اندازه‌ی نور مهتاب دارد.. هیچکس برای حرف تو تره هم خرد نمیکند.. چه عرض کنم، میدانم از کاه کوه ساختم ولی گاهی میخواهی از یک گردنه بگذری حتّی به غلط، درد فروخفته رو بگویی حتّی با صدایی ناکوک.. کسی دستت را بگیرد بی‌انتظار جواب...

 

 

 از فرط خستگی خوابم نمیبرد... روحاً و جسماً...

 

 

 

کز دیو و دد ملولم و... از خویشتن ملولم و... 

 

 

 در دنیا و زمانه‌ای زندگی میکنیم که آدم فکر میکنه رسیدن به خیلی چیزها اونقدرا هم نمی‌ارزه... خیلی اهداف خیلی خیالات و آرزوها خیلی مال و منال و دارایی و رتبه‌ها، دل خوش سیری چند در اصل، وقتی که از پی هر داشتنی از دست دادنی است، وقتی حرص و طمع انسان حد یقف ندارد و کلا اینها بماند، که چی حالا!؟ کلا زندگی به چه می‌ارزد؟! خودمون رو گنده میبینیم، چنگ میزنیم به این خوشی‌های حبابی که این دنیای بیرحم هرروز راحتتر میترکوندشون، یاایهاالانسان ما غرک بربک الکریم، یه حرف اینه، یه حرف ما که دربرابر هم شاخ و شونه میکشیم، در واقعیت نشد در عالم خیال و مجاز.. چی میشه بعدش؟ میفتی تلف میشی دیگه، همه‌مون میشیم، ذرّه ذرّه گام به گام...

 

 

 از صبح باید برم پادگان دوروز شیفت باشم... گفتم این هم از شبهای چشم‌انتظاری و فشار مضاعف بماند به یادگار در دفتر خاطرات...