مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی

 

 

درست یکسال از سربازی گذشت! سال قبل در چنین روزی اعزام شدم به شهر کوه‌های سر به فلک کشیده و سرسختو سنگی دیار فرهاد، کرمانشاه!

 

 

 

دل دادمش به مژده و خجلت همی‌ برم

زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست

شکر خدا که از مدد بخت کارساز

بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست، حافظ

 

 

میدانم، خودم هم میدانم که میتوانم مظهر تجلّی حضرت حق باشم، یکپارچه نور بشوم، نه آنکه نام و نشانی از من بماند که تمام خضوع شوم و این سبکی مرا تا آستان عرش الاهی ببرد، این را گاه مکاشفه کرده‌ام و بعینه مشاهده کرده‌ام، در لحظاتی از خلوت و ظهور خیر در جلوت و چه در قامت و قیامت ابدان و عیون دیگری، انسان محل نزول روح الامین بشود کم کاری نیست ولی امان از بعضی زمان و مکانها و دست لطف و چشم عنایت الاهی... امّا چه کنیم..!

 

 

هیچوقت هیچ چیز درست نمیشه، بپا خرابترش نکنی..!

 

از خیر نامه‌هایی که نوشتم، گذشتم...

 

 

 به مهاجرت فکر کنم؟ من گاهی به این فکر میکنم چطور خودم رو نفله کنم...

 

 

خدایا من بی‌ارزش را چرا آفریدی؟ که چی بشه؟ نه اینکه خودم را، دیگران را نیز، فعلا ولی مساله درباره‌ی فهم این مطلب نسبت به خودمه...

 

 

 من "یک انسان بدبخت به ظاهر افسرده که تمام تلاشش این استکه روی پای خودش بایستد" بیش نیستم!

 

 

راهی به بیرون نیست،
راهی به درون نشانم بده!

 

 

 در همه این سالها کم و بیش در فشار روحی زیسته‌ام و دریغ از یک گشایش و بهبود جدّی! همه چیز سر نیمچه مجرایی بوده است انگار که صرفا زنده بمانم! یک منفذ کوچک از نور که تنها روز را از شب تمییز دهم... امروز عصر با خودم فکر میکردم که آخر چه؟ چرا اینطور و به کدام سو و کجا ختم خواهد شد این زندگی؟ یک غم عجیب و یک درد جانسوز که کجدار و مریض نفس گیر میشود و بعد لحظاتی جاندار با شعله‌ای دامن‌گیر، یک سستی و خستگی که بعید میدانم از کرونا باشد، یک کسالت یک مرگ همیشگی که با من قدم میزند، یک هوشیاری مرموز و احساساتی خالص از هر شادی حواس پرت کننده‌ای که یادم نرود حال بدم را..  زمانی که شیفت نگهبانی دارم و در پادگان میمانم بارها میشود که فکر میکنم، به این زمانی که یخزده و انگار علایم حیات منجمدشده هیچ نشانه‌ای از خود نمی‌نمایند.. هوا سرد است، پتو به دور خودم میپیچم امّا سرما به استخوان رسیده، حتّی گرمازده هم که میشوی باز به استخوان میرسد، اصلا دوره کار با استخوان داشتن و کارد به اسخوان رساندن است! آه خدا! آه خدا! چه نعمات و امکاناتی، چه فراوانی و نفسهای بیشماری، هرز است؟ به هرزه میرود این عمر یا حاصل زندگی همین مقاومت دربرابر ابتلا و بلاست؟! کلمه‌ای برای بیان احساساتم نمی‌یابم، محرم نمی‌یابم، احساس میکنم آنچه را میخواهم بگویم یا به مجرّد ظاهر شدن حقیر می‌نماید و تمسخر میشود یا درک نمیشود یا که اعتمادی به آن نمیرود! آه، یک سکوت هرز گنگ، یک تبعید ابدی، این عجز بیهوده‌ی بی‌معنی، با خودم فکر کردم که انگار تا ابدالآباد سهم من از زندگی همین است، حال نقش من چیست؟ این چیزی است که وصول به آن و فهمیدنش یک درد مضاعفی است! خوب باید بود هر چند به ظاهر بد بنماییم یا باید خوب نشان داد و در خفا سعی در محو بدی‌ها نمود؟ اصلا چیزی عوض میشود؟ این زندگی از در مهر وارد میشود؟ شک دارم...!