تو همونی که نبودن با تو یک نفس توی هر لحظه هراس منه.. ؛ احسان
- ۰ نظر
- ۲۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۳:۰۰
تو همونی که نبودن با تو یک نفس توی هر لحظه هراس منه.. ؛ احسان
گریه را به مستی بهانه کردم... چقدر سوزناک و جانگداز میخواند.. خدایش بیامرزد.. یک به یک میروند و جمع ما از اهل فرهنگ تهیتر میشود...
زندگی من به دور تند درجازدن در فلاکت پسرفت افتاده است!
من عهد و پیمان با هیچکس نبستم که خود را فدای دنیاطلبی این و آن بکنم... من آرام یافته در فضای خلا، سکوتی بیپایان، دیگر میدانم آن روی سکّه، شلوغی و پلیدی چه شکلی است و دیگر این شلوغی برایم بیاندازه رخوتانگیز است و چیزی که برای تو جذّاب است برای من نه و چیزی که برای تو مهیّج و از خود بیخود کننده برای من چیزی پیش پا افتاده.. آتش بزن هستیات را، اعتقاد نداشتهات را، اعتبارت را حیثیّتت را، تو اصلا چیزی نداشتهای، رها کن چیزی را که نداشتهای و نخواهی داشت، آرامش و بلوا، سکون و هیاهو، لبخند و آغوش، زیبایی شب، روشنی سپیده، خنکای عصر و لذّت حاصل از طلوع آفتاب در وقت ظهر وقتی در حجرهات راضی از تلاشی که داشتهای و تحصیل حلال خودت را باد میزنی، حلالت همهی آنچه نداشتهای، حرامت همهی آنچه داشتهای، همهی اینها بازی است، ادابازی است، شعارزدگی است، هیچ چیز در پس این زندگی نکبتبار نیست، هیچ معنایی هویدا نیست، روز از پی شب، شب از پی روز، راهت را برو، رها کن مرا، بخند، رها کن مرا، بگذار برای تنهایی وقت و نیمهوقت، بدوقتی بیداری شبهایم عقربهها را دنبال کنم و در دوربینها به دنبال زنی مثل تو باشم، همراه مردی یک لاقبا و آسمان جل، بگذار به آن سگ آزاد در پیادهرو غبطه بخورم، بگذار مرگ را در حسرت زیستن به انتظار بنشینم و حال که نمیتوانم از تو دل بکنم از همه کس و همه چیز دل بکنم، بگذار تلافی زمانه را سر خودم درآورم، بگذار روی صندلیام بنشینم و تمام تلاشم باز ماندن پلکهایم به روی سیاهی کتاب باشد، کتابی پر از حرفهای ناگفتهی بیمعنی، زندگیای پر از واژههای مغلق...
هیچکس به حرفهای ما گوش نمیدهد، برای همین بهتر است سکوت کنیم و انتظار شنیده شدن از کسی نداشته باشیم... الیوم بر تو واجب است سکوت، به هر صورت که برایت متصوّر و میّسر است بایست خفقان را بر خودت حاکم کنی، اگر از راه عادی نمیتوانی، حتّی المقدور دستت را جلوی دهانت بگیر و اینگونه سکوت کن...
خستهام و یک گام تا این یقین که زندگی هیچوقت روی خوشش را به امثال ما مردم نشان نخواهد داد...
و حقیقتا اینگونهام که از حرف زدن احساس میکنم که روحم چرکین و سنگین میشود، هرقدر که حرفم ناحق هم نباشد و هرچند اندک باشد... احساس من به حرف زدن این است و چقدر سکوت در نظر من تقدّس دارد..
و من میدانم که عمرم را تباه کردهام ولی اینکه چرا، نمیدانم!
و این موضوع عجیب و غریبی است به نظرم، اینکه در نوع خانوادههای ایرانی که لااقل میشناسم، پدر و مادر ایرانی یک شکل بیتفاوتی ( و منطق خشک) خاصّی نسبت به فرزندانشان دارند؛ بهتر بگویم، نسبت به ناراحتی و دپرس بودن فرزند خود (شما بگو فسردگی) هیچ واکنش محسوس و مفیدی از خود بروز نمیدهند، برعکس در قبال شادمانی و یا به نوعی شیش و بش زدن فرزند خود گاه احساس نگرانی میکنند که تو چه میکنی به چه مشغولی و یک گارد عجیبی میگیرند بعضا و ژست طلایهدار سپاه الله بودن (در این خصوص به ویژه مادران) که ای فرزند یاد خدا و قبر و قیامت میکنی و به ظواهر وظایف دینیات پایبندی یا نه.. انگار ناف ما بچّه مسلمانها را به نوحه و حالت بکاء بریدهاند و هر کسی که بخواهد کمی نرمالتر (عادّی تر) رفتار کند انگ روشنفکری و یا سستی در دین به پیشانیاش میخورد.. این موضوعی است که سالها محلّ فکر و بحث من و دوستان ایّام مدرسه و بعد از آنم بوده است.. این در کجای سنّت ما و تربیت جمعی ما و حافظهی تاریخی و لسانی ماست که نوع خانوادههای ایرانی، مذهبی و غیر مذهبی، سنّتی و حتّی در گونههای مدرن که نسبت به سلامت روان و حقّ فرزند در داشتن زندگی پرنشاط و شادمان هیچ عنایت مطلوبی نمیشود. هر چقدر هم والدین با دید باز و بینش روشن باشند باز هم در قبال یاد دادن این مطلب اقبالی ندارند که فرزند تنها خود مسئول رفتار و گفتار و انتخاب مسیر زندگی خویش است و خانواده جز یک نیروی حمایتی و مستشاری نیست.. تنها باز گذاشتن عرصه برای فرزند کافی نیست، سکوت در اکثر موارد به بیتفاوتی و بیاهمیّتی هم میتواند معنا شود، به خصوص که چگونه سکوت کردن و نگاه کردن و واگذاری عرصه انتخاب توسط والدین یادگیری نشده باشد؛ والدین نه تنها وظیفه دارند فرزند را در قبال انتخابهایش آزاد بگذارند (چون این آزادی است که آزادگی حقیقی و راه رسیدن به حقیقت را ممکن میسازد) که باید همه جوره او را حمایت کنند و به او قوّت قلب بدهند و زمینه مسئولیّتپذیری را در او بیانگیزند و آرامش و طمانینه را در وجود او به ودیعه نهند....
عمر به بیحاصلی گذشت و من بعد هم به بیحاصلی میگذرد...