مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی

 

 

 امروز دربرخورد با عصبانیّت بی‌مورد و متلکهای یک عزیز غریبه‌ای فقط سکوت کردم و احترام گذاشتم. الحق که میگویند شربتی گواراتر از فروبردن خشم نیست همینه. البتّه که آن بنده‌خدا هم بعد معذرت‌خواهی و تشکّر کرد..

 

 

مولا ما رو بطلب..

 

 

گاهی احساس میکنم دربرابرم تا چشم کار میکند ابتذال است و چیزی جز ابتذال باقی نمانده است. نمیگویم عقابی بر فراز آسمان که همانند کرکسی که روی تخته سنگی چمباتمه زده و نگاه ماسیده‌اش را به ابتذال دوخته، گویا هیچ احساسی جز نگریستن به آنسو، لاشه‌ی ابتذال، ندارد و انگار جایی بهتر از اینجا نمیشناسد، با این تفاوت که او مترصّد فرصتی است تا شکمی از عزا دربیاورد و من آنقدری سیر هستم که از دست و پنجه به ابتذال آلوده‌تر کردن احتراز کنم؛ سیر از ابتذال امروز و دیروز، سیر از ابتذال فردای همیشگی و سیر از بودن در و نگریستن به و دویدن تا و غصّه خوردن از دست ابتذال...

 

 

 شب از میانه گذشته است و هم چنان باقی است...

 

 

یه وقتایی یجور حوصله‌ی آدم سر میره که حوصله‌ی هیچکاری رو نداره، حتّی اون کارایی که انجام میداد که حوصله‌اش سر نره یا کارایی که مفیدن و مقابل حوصله‌ی سر رفته، زیر گاز رو هم کم کنی باز حوصله هه سر رفته و گندش رو میزنه به گاز، جمعه یکی از اون وقتایی است که بسیار مستعد عملیات روانی حوصله سر بری روی آدمه، به خصوص اگر بدونی از فرداش یعنی شنبه دوباره آش و کاسه همونه، روزای دوست نداشتنی دیگری انتظارت رو میکشه، روزایی که تو هیچ تمرکز و اراده‌ای روشون نداری، روزایی که بی‌اختیار و میل تو به اشکال گوناگون درمیان تا اعصابت رو به صد و بیست روش سامورایی مورد عنایت قرار بدن، شاید اگر جمعه بود و خودش زیاد مشکلی نبود، مشکل بیشتر در پس از جمعه است.. جمعه هر چقدر هم دلتنگ باشی و بشی، حوصله‌ات سر بره، به کارات نرسی و شب غمت بگیره ولی باز یه روز بوده که تو گذروندیش، تویی و مشکلاتت، امّا روزای بعد اینطور نیست، تویی و هزارتا مخاطره‌ای که میتونه دامنگیرت بشه، اونوقت برای فرار دلتنگی باید با فاجعه سر یه خم بگیری، باید از صدتا دام بگذری فقط برای اینکه کمتر تو دام بمونی و گرفتار بیحوصلگی بیشتر بشی..

 

 

خدایا! ما برای تو، خیلی از سختی‌ها را بر خود آسان کردیم؛ تو هم به فضل و کرمت بر ما آسان بگیر...

 

 

گاهی به سرم میزند نباشم، اصولا هیچ نمودی نداشته باشم، این خیلی حسّ بدی دارد و به آدم میدهد، یک صدای چندشی که هم میخواهی به آن گوش دهی و هم با خودت فکر میکنی و به خودت میگویی که چه که چه شود، حاصلش چه، برای چه، بعد چه! زندگی در دومتر در متر برای وقتی است که انسان از نفس بیفتد، محصور یک چاردیواری ماندن، حال در واقعیت ظاهر و چه در ذهن یعنی چه؟! اینکه ردای اجی مجی لاترجی‌ای بپوشی که دیده نشوی و غیب شوی فکر بچه‌گانه و ساده‌انگارانه‌ای است، مشکل اینجاست که تو باید به دیدگانت یاد دهی که هر چیزی را نبینی و از خیلی چیزها بگذری و ندیده انگاری و صفح جمیل کنی، چه در رابطه با غیر و دیگری و چه در رابطه‌ی با خویش و خودی..

 

 

هنگامه‌ی حیرانی است، خود را به که بسپاریم؟!.. دردا که هدر دادیم، آن ذات گرامی را..

 

 

همه‌مون یه گه واحدیم. هیچکس امامزاده‌ نیست، اگر هم امامزاده‌ای باشه بالای کوهه!

 

 

 دیگه برا خوب بودن و خوب شدن دیر شده، قیف نیا..!