مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی

وقتی به دنیا میای فکر میکنی فقط پدر و مادرت آدمن... یه مقدار که بزرگتر میشی میبینی نه، فقط پدر و مادرت آدم نیستن... خیلی بزرگ میشی تعجب میکنی؛ میبینی با یه مشت توله سگ طرفی...

جواب این مردم فقط شکلکه، در پاسخ به حرف و اداشون باید فقط شکلک دربیاری... اگه خوششون اومد و خندیدن که چه خوب، اگر هم بدشون اومد که چه بهتر، از دور و اطرافت پراکنده میشن، شک نکن به دردنخوراشونن... جواب‌ه به خدا... ( به دردنخوراشونن، کلمه رو حال کردی، ها:))

کاش دلخوشی‌های ساده‌ی کوچیک، خود زندگی بودند، خود خود زندگی...

....

هیچوقت یادم نمیره شبهای تنهایی رو... اول شبایی که هلک و هلک می‌افتادم تو این خیابونای شلوغ که بلکه یه راهی رو انتخاب کنم که برای حال اونروزم بهتر باشه.. اگه کسی از من بپرسه راه رسیدن به خونه ( نه خونه دوست و ...) چیه، من اول میگم بستگی داره؛ بعد شروع میکنم تک‌تک راه‌هایی که خودم قدم به قدم کشفشون کردم، اونم نه با یه همراه، نه تو یه روز بارونی که تو سیاهی و تاریکی شب، نه با حالت سرخوشی که در بدترین حالات دلتنگی، همون شبایی که از شدت خستگی دوتا پاهام از نوک انگشت تا اون بالا کوفته کوبیده گوشکوبیده بودن، همون نگاه‌های ضدحال مردم تو اتوبوس، همون فضای حال بهم زن و خفه مترو که نفسم بالا نمی‌اومد، همون پیاده‌روی ناگزیر کشیده‌شدن به تک تک فکرای بی‌صاحاب که از نبود یه ماشین که جلوی پام بایستد، منی که دیگه آدرس همه‌جا رو میگفتم تا مگر یه مسیر رو بره آقای راننده و آقای راننده دلش با من یکی نبود؛ من بودم و هیچ... میدونی، مسخره است اگه حاصل همه اینا همون بیخوابی‌های هرشب‌ه بوده باشه... لوس‌ه، نچسبه.... 

هرچیزی رو یادم بره، غروبایی رو یادم نمیره که مقارن با اذان، که از گلدسته‌ها و مناره‌های امامزاده صالح یه رنگی میداد به دل عبوس خاکستریم، من این مصطفای بیچاره دست و پا بسته که عقلش به هیچ چیز قد نمیداد و بیعرضه‌ترین آدم بود، نمیدونست چیکار کنه اما میگفت برم نمازم رو همون اولش بخونم شاید یه نظر به ما کرد اوس کریم، که دلم رو سبک کرد دوتا بال گذاشت رو شونه‌ام گفت بپر مصطفی‌جون هیچ کسی حواسش به تو نباشه من حواسم به تو هست صدات رو میشنوم چشمم باهاته میبینمت میفهممت دارمت، دلشکسته نباش ناراحت نباش، من صدات میکنم... میرفتم همون مسجد خلوت نیمه روشن که آروم آروم تو حال و هوای خودم آستینم رو بالا بزنم یه آبی به صورتم بزنم بعد با سر آستین خیسی اشکام رو بگیرم که آب وضو خشک شده بود ولی چشمم تر مونده بود... میرفتم آهسته آهسته، همین مصطفای آرام_ و به قول اون رفیق، اسلوموشن که انگار به چپم هم نیست که دنیا اینطوری‌ه و من هویجتر از این حرفام، ولی اینطورا هم نیست که اگه بدونه در من چه آشوبی‌ه به طوفان‌بودن دریا شک میکنه_ بلند میشدم تمام عجز میشدم دربرابر خودش که داری منو؟ ادعا و خواهشی نیست ولی نشون بده که هستی، نشون بده به من سراپا خواهش برای وجود نازنین خود خودت....... بعد مینشستم باز، ذکری فکری یادی حالی مگر شعری به روح لطیف آزرده‌ام خطور کنه، که یه شهاب از آسمون من هم رد بشه... گفتم لطیف، نه اینکه فکر کنی از خودم تعریف کردم، نه به مولا، جنسش همینه، جنس روح همه ما لطیفه، دلای همه ما رقیق‌ه، حواسمون به خودمون باید باشه.....


امشبم حالم همونطوره؛... امشبم از یه راه دیگه اومدم، که مدتهاست گذرم به گلدسته و مناجات و حالش نیفتاده... افتادم.. هوا شدید مه بود، دلم شدید مه بود، نوری نمی‌دیدم هوا تاریک بود، جایی رو نمی‌دیدم، چشمام نمیخواست چیزی رو ببینه، چشمام چیزی رو نمیدید، چشمام چیزی رو نمیخواد ببینه.... امشب هم رسیدم به خونه... انگار دویدم که به چیزی برنخورم اما اینطور نیست؛ پس چرا امشبم پاهام خیلی درد میکنه؟ ...

کیه که بدونه... کیه که ندونه...

شاید به زودی.. پرده از رازی برداشتم، سخن از حقیقتی گفتم که نامردان کتمانش میکنند...

شاید به همین زودی‌ها منی که آه در بساط ندارم، سفره دلم را باز کردم تا خودتان به چشمتان ببینید که چه گوهرها و خنجرهایی بر قلبم هویداست...

شاید به همین زودی‌ها آهی کشیدم که کوه تا کوه را بپوشد و آسمان را فراگیرد...

خواهید فهمید که لاغراندامان هم میتوانند پهلوان باشند..

خواهید فهمید که آنان که چیزی را برای از دست دادن ندارند آزاده‌مردان دوعالمند...

خواهید فهمید که عشق درد میزاید و درد مرد میسازد...

خواهید فهمید که نالیدن آغاز پریدن است...

شاید به همین زودی‌ها خودم را از بلندای دیدگان تاریکتان پرواز دادم تا ببینید من معرفت صبح را برایتان نوید خواهم داد...

شاید به همین زودی‌ها فهمیدید ای انسانها که پسر انسان از شما بود...

من خودم را به تیغه سکوت بسته بودم، حال مستانه پارچه را از دستانم میگشایم و به چشمانم میبندم و روبروی بهت خاکسارانه شما سرود شجاعت را فریاد خواهم کرد.... و شما این لطف را خواهید کرد و مرا وقیحانه به گلوله‌هایتان گلباران میکنید...

به زودی خواهم فهماند به شمایانی که دوست داشتنتان بوی لجن گرفته، که دوست داشتن چون چشمه‌ای است که زلال میجوشد ولی به دست بی‌کفایت دیدگان هوس‌آلودتان آبی متعفن میشود...

من خواهم مرد و شما شاید به زودی بفهمید که من هم چون شما زنده بوده‌ام، هرچند بسان شما زندگی نکردم...

شاید از اضطرابی گفتم که تاب و توان می‌رباید و یک شیر را هم بی یال و دم و اشکم میگرداند...

شاید به زودی بگویم از آنچه سینه‌ام را در هم فشرد و عقلم را اندوهناک کرد و دیدگان را از فرط کابوس‌دیدن شبانه‌روز آزرد و رنگ عافیت از اندیشه و رویایم سترد...

شاید به زودی از گم‌گشتگی گفتم تا مگر نقطه نوری از محبت در صحرای قلبتان برای خودم پیدا کردم...

....

کاش یه قوه‌ای بود تو چشمامون که وقتی داشتیم این جزوات و مطالب رو میخوندیم، کلمات جملات پاراگراف‌هایی که بیشتر ضعف داشتیم پررنگ میشدن.. نورانی میشدن های لایت میشدن نمیدونم هرچی.. بعد اونوقت اگر میشد کنار صفحه تو حاشیه یه علامت می‌اومد که این سوال میاد ازش که چه بهتر:)...


ای کاش درمورد چیزهایی میشد حرف زد که قابل بیان نیستن.. درمورد چیزهایی فکر کرد که نتیجه‌اش نامعلوم‌ه و در عین حال شاد بود..‌ کاش فکرکردن نهایتی داشت، جواب میداد اما نمیده.. یعنی اون موقع‌هایی که میخوای برعکس نمیده، نمیخواد که بده.. بعضی چیزا فقط فکرکردنی‌ان، انگار هستن که فقط فکرت رو مشغول کنن.. اینجاست که آدم میگه بابا ول کن فکرکردن رو تعطیل کن این عقل لامصبو که به هیچ صراطی مستقیم نیست.. این عقل ناراحتو.. ناراحت تشکیل میشه از نا بعلاوه راحت اما متضاد راحت نیست.. مثل ناخوانا و خوانا نیست، ناسالم و سالم، ناکارآمد و کارآمد، نازا و بزا و ‌.‌‌. ناراحت متضاد خوشحال‌ه؛ البته تو دبستان و مدرسه بهمون اینطور میگفتن ولی الآن که فکر میکنم میبینم نه واقعا اینطور نیست.. شاید مخالف هم باشن مثل رنگ سیاه و سفید، ولی متضاد نیستند.. ولی همین بحث تفاوت مخالف و متضاد هم خودش مفصل‌ه ها... حالا؛ ناراحت کسی که راحت نیست، میشه یه نفر که اندوهناک‌ه غم داره، یه هم چنین تصویری از یه آدم میاد تو ذهنمون دیگه... راحتی هم نعمتی‌ه، بخدا، قبول نداری بهش فکر کن..‌مخلص

( البته شاید این ناراحتی بدین معناست که فرد در اون لحظه و حال احساس عذاب میکند، نسبت به خودش و یا امر خارجی و....)


حالا راحت از چی میاد؟ راح،... معناش چیه معادل فارسی‌اش، معنای لفظی و اصطلاحی‌اش..؟

ایولا مستراح، هم خانواده بافرهنگ‌شه...

کسی چه کار به تو دارد آخر؟ ریشه باشی میگویند گندیده‌ای، شاخه باشی میگویند کجی، میوه باشی میگویند ما تبریم چوب میخواهیم... آخر چه کسی با تو کار دارد چغندر؟

...مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب
که در پی است ز هر سویت آه بیداری...
نثار خاک رهت نقد جان من هرچند
که نیست نقد روان را بر تو مقداری
...سرم برفت و زمانی ز سر نرفت این کار
دلم گرفت و نبودت غم‌گرفتاری...

آه غصه غم شادی شادمانی چه فرقی میکند وقتی عنایتی با تو نباشد... 
تظاهر به چه باید کرد وقتی نه نشانه‌ای است و التفاتی و نه تفقدی و پاسخی...
همان بهتر که گل در دهان بگیری و یاوه نگویی پسرک مزخرف مبتذل..‌ جاهل احمق.. بیچاره نفهم ظاهربین کودن.. بتمرگ سر جایت روزه سکوت بگیر که الحق حق توست.. انزوا و عزلت و تاریکی و حرمان و سکوت و محرومیت و دلتنگی.. پسرک نفهم زبان نفهم.. بچش که این روزی توست و این کاسه دریوزگی‌ات...
هرچه به خودم نثار کنم کم گفته‌ام پس بگذارید در این امر تنها و فرید، فرصت خودسوزی را داشته باشم... احتیاج این کاسه دریوزگی، کوزه آب و طغار و نان ماست، آبروی ما به صددر ریخته است، لقمه نانی که در انبان ماست، مور را مانیم کاندر لانه‌ها، روز باران هر نمی طوفان ماست...
معذرت معذرت معذرت...

خوشا جیک‌جیک مستانه به وقت زمستان و خوشا دل بهاری داشتن بهنگام زمستان...

اما زمستان محسناتی هم دارد؛ مثل آنکه بیرنگی نیمه دیگر حقیقت است...

همیشه این سوال برایم مطرح بوده است که سرما یعنی نبود انرژی و گرما؟ یا اصل با سردی و رخوت است و سکوت و سرما و  داغی و شعله‌ور بودن و هیجان و فریاد و گرما مساله‌ای فرعی؟ آیا سرما معادل سپیدی و گرما معادل رنگارنگی است؟ از دل سرما چه چیز زاییده میشود و از دل گرما چه چیز؟ آیا هردو نمیتوانند درعین تمایز اصل باشند؟ اصلا اصل یعنی چی؟ ... اجتناب از زمستان ممکن است؟ آیا زمستان جلوه‌ای از بهار است؟ آیا تابستان و زمستان تنگاتنگ هم‌آغوش نیستند؟...... بحث درباره زمستان اندیشه بهاری میطلبد حتی بیش از آنکه بخواهیم درباره بهار سخن بگوییم...

شبیه چه روزی است این شبهای سیاه؟

و یبقی وجه ربّک ذوالجلال و الاکرام...

و بی گمان همه چیز در تغییر و تحول است... ستاره رفتنی است، برگ می‌افتد و پرنده مردنی است...

و قسم به برق چشمانت، نگاه تو ماندنی است...