میدونم که میتونم ولی نمیتونم! حالم خوش نیست...!
- ۰ نظر
- ۲۷ مرداد ۰۰ ، ۱۸:۰۰
میدونم کرونا هست، حال هیچکدوممون چندان به قاعده نیست، سربازی حسابی انرژیبره بیشتر از نظر تومخی و روحی شاید ولی همه اینا به کنار، من روم نمیشه دوستام رو ببینم انگار، روم نمیشه بگم بیاین ببینمتون، روم نمیشه چیکار کنم، روم نمیشه حتی زنگ بزنم روم نمیشه حال و احوال بپرسم، عذر تقصیر برای این حالت که نمیدونم چطور باید شرحش کنم، چیزی مهمی نیست ابدا ولی خب... نیاز به تمدّد اعصاب دارم، به یک سفر خوب، به یک روز طی کردن بی استرس، شاد بودن با چیزای کوچیک و با هم بودنها، میخوام خودم بشم و طرد نشم، حال بدم باشه و حال خوب بگیرم، حال خوب بودم و واکنشش رو ببینم، نیاز دارم به کار مفید و از اون مهمتر احساس مفید بودن، من معذرتخواهی به خیلیا بدهکارم، از اون بیشتر به خانوادهام به دوستانم به رفقام که اونطور که باید نتونستم و نشد محبّت و احساسم رو بهشون نشون بدم، همیشه خدا احساس بد گناهکار بودن رو میکنم، چه باشم و چه نباشم، چه باشیم و چه نباشیم، کافی هستیم برای هم نه؟! قبول دارید میتونیم کافی باشیم برای هم؟ احساس میکنم خیلی دورم، هر کسی یه قاره و جغرافیای دیگه است، نمیدونم، این حرفها بماند به یادگار، وگرنه که به حرف چیزی درست نمیشه ولی خب همینش هم خیلیا نمیگن، دوست دارم تو یه خونه توی یه دشت سبز یا جایی با درختهای بلند تبریزی یا کاج باشم، تنها، دور از خانواده، دور از زندگیای که دیگران تحمیل میکنند بهم به اسم اجبار و تحمیل و خدمت... میخوام مثل فلاسفه یونان برای خودم قدم بزنم، مثل عرفای مسلمان تو حال خودم باشم، مثل یه اروپایی لذتهای ساده و زودگذر داشته باشم، مثل یه آمریکایی لااقل از اینکه کسی جرات نمیکنه به کشورم حمله کنه خاطرم آسوده باشه و مثل خیلیا توی خیلی از جاهای این عالم دنبال شناخت خودم باشم و بازتعریف ایدهآلهام و عمیق کردن دوستیهام و پاسداشت زندگی، مشغول نباشم به غصّه خوردن برای سرزمین و اقلیم و هموطن و همسایهام، میخوام یه ذره خودخواه باشم، میخوام میخوام و حیف که میخوام...!
دریافت
حجم: 4.09 مگابایت
کنار سطل زباله ایستاد و جرعه پایانی بطری آب را سرکشید. دست راستش را در راستای سطل گرفت و مانند بازیکن حرفهای که بخواهد توپ را مغزی به حلقه بیندازد پرتاب کرد، بومب، تاریکی شب لرزید! خواست به راهش ادامه دهد دوقدم جلوتر نجوایی به گوشش رسید: آقا آقا!" صورتش را برگرداند به چپ و کیسهای زباله را سر کوچه دید، مردی چند قدم پایینتر روی سکوی یک خانه نشسته بود، بهتر بگویم پلاسیده بود: خدا از بزرگی کمت نکنه جوون، یک کمکی به ما بکن!" ببخشید پولی ندارم! این را گفت و یادش آمد یک اسکناس را در جیبش گذاشته بود، بی درنگ از جیبش درآورد به سمت مرد حرکت کرد: بفرمایید!" خدا خیرت بده خدا سلامتی بده خدا خانوادهات را برایت حفظ کند، جوان رو برگرداند تا پیرمرد را بیش از این اندوهگین و شرمنده و به تکلّف درآمده نبیند امّا ناگهان ایستاد و به رسم ادب و هم کلامی انگار بار دیگر رو به او کرد تا گفتهاش را با سکوت محترمانه بشنود و از تنهایی شبانهاش قدری بکاهد! به راستی چه عجلهای بود در رسیدن! وقتی رسیدنی در کار نبود جز در راه ماندنی بیرغبت و بیهدف! تاریکی خانه با خیابان چه فرقی میکند وقتی خورشید به کوچهی ما سری نمیزند! : به هر چی آرزو داری برسی الاهی! این را پیرمرد گفت! پیر کارکشتهای که بهتر میدانست دنیا آرزوکش است و انسان تا انتها نمیفهمد آرزویی در کار نبوده! در دلش نجوا کرد: من که آرزویی ندارم، من هیچ آرزویی ندارم! و خودش را و پیرمرد را به دستان مهربان و عیبپوش شب سپرد، در خلوت ناشکیب کوچهها آرزویی نبود....!
دندان به جگر بگیر لامصب، تنها بمان ولی استوار، خلوت غمگین خودت را حفظ کن و به این مردمان پناه نبر، خدا را بخوان ولی چیزی از او نخواه، دندان به جگر بگیر لامصب، روزی خواهی مرد، روزی راحت خواهی شد...
کاش کسی را دوست نمیداشتی تا حال که به محبّت دیگری احساس نیاز کنی! (این تا جمله رو منفی میکرد یا مثبت؟!)
بالاخره یه روز نوبت سکوت بیدغدغهی ما هم میرسه.. تحمّل کن، این روزا میگذره..
تا اطّلاع ثانوی در اینجا چیزی نمینویسم.. باید ننویسم، چیزی نگویم، بلکه خلوتهایم عمیقتر، جانم آرامتر شود و بتوانم بهتر با خودم و خیالات آشفتهام کنار بیایم.. باید تنهایی را و تنهاییام را نه یکبار که صدبار با خودم دوره کنم و به خودم بقبولانم که سکوت بهترین چیز است.. کلماتی که یکبار برای تولّدشان جانت را گرفتهاند و یکبار برای نقش بستن همیشگیشان.. باید خیلی چیزها را باور کنم من جمله خودم را، باید با خیلی چیزها کنار بیایم من جمله خودم... چه بگویم که خود پیداست، دردآلود است برای کسی مثل من که از نوشتن دست بکشم چون مدّتهاست دستم به خوب نوشتن و از چیزهای خوب نوشتن خیلی به حرکت نمیافتد. اگر چیزی است حرکت به جلو نیست، تلاش برای اثبات نمردگی است؛ اینکه اندک رمقی هم چنان در تو هست و این دیگر برایم چندان دلخوش کننده و کافی نیست.. فهمیدهام که حرکت به میانسالی از کمکم فهم پیدا کردن به واژهی سکوت و تنهایی ویژهی هر انسان رقم میخورد، میفهمی که یک سکوت عمیقی تمام کهکشان را فرا گرفته و خیلی از بلواها و دویدنها جز تلاشی نافرجام و مذبوحانه و بچگانه نیست، این درحالی است که انگار خدا به حالتی انسانوار (!) جهان را به نظاره نشسته است.. بس است، خود مشخّص است که از چه میگویم و از هیچ میگویم و نمیگویم و نمیگویم و ترجیح میدهم که نگویم.. بس است داد و بیداد کردن بر سر خویش، وقتی باوری نیست، ناباوریای معنی ندارد!... آنقدر خستهام که حال رخنهکردن در تنظیمات افکارم را ندارم، اینکه چرخدنده را جلویش را بگیری و حرکتش را وارونه کنی... به کدام سمت میروم، میرویم، حقّا که نمیدانم به چه امیدی زیست میکنیم.. من نگاهم سیاه نیست، خاکستری نیست، من مدّتهاست نگاهم دیگر رنگ ندارد، اگر چیزی هم مشاهده میشود انگار رنگ تصنّعی است که از اعماق وجودم استخراجشان میکنم، از خونم، شیرهی جانم و به در و دیوار حرفهای دلم و سرم میزنم... رنگی که فرو میریزد.. من عاشق نوشتنم امّا بگذریم، ایکاش روزی را بیابم، صبحی را در آغوش بکشم که دیگر پس از آن، نه حرفم را اصلاح میکنم، شاید شبی دیگر بیاید که بشود از چیزهای خوب و زیبایی گفت که به ذهن مجسّم شده و جهان ذهن منفک از جهان بیرون نیست.. شاید روزی بیاید که بتوان بی دغدغه و ترس و اضطراب نوشت.. شاید شبی بیاید که اگر خسته هم باشی، لذّت شب نشینی را به خواب بسپاری چون ایمان داری که صبحی نو، دلانگیز و روشن سر خواهد رسید که روزت را بسازد و جانت را شیدا کند. شاید...
ایکاش کسی با تو مهربان بود بی آنکه تو با او مهربان باشی...
میدونم حرف بچگانهایه ولی میخوام از همه چیز و همه کس ببرم.. تو این مدّت هم مقدّماتش خواسته و ناخواسته جور شده، یعنی مدل جدیدی نیست در صورت عزم بر اینگونه زیستن، فقط باید قید حضور رو بزنم، یک غیبت و نبودن صددرصدی، جالب اینجاست که میدونم جز خودم کسی ضرر نخواهد کرد و این احتمالا باعث تمام شدن تمام راههای احتمالی وصول به نتیجه و موّفقیّت درآینده برایم خواهد شد، یک بنبست کامل در یک جامعهی بنبستی البتّه، نمیگم با مردم مرتبط نخواهم بود دیگر ولی خب.. خیلی دوست داشتم کار به صحنهی حماسی میکشید در زندگیام و من یک پهلوان کارآزموده میبودم که بیش از آنکه به حریفان نشان بدهم ناز شصتم را، به خودم اثبات میکردم ابّهتم را ولی نمیدانم چرا از میان همهی داستانها انگار نگاهم میرود سمت اصحاب کهف، آنان که دل بریدند از دنیا و خدا آنها را سوا کرد ولی تو بگو راه چیست و عنایت الهی کجاست تا من هم دل خوش کنم به این حرفها! در حد عزیز مصر شدن هم نیستم که تحمّل دوری و چاه و غربت کنم و باز بدانم دست الهی همراه من است، چه در زندان چه در کاخ! پس این داستانها برای چه کسی است؟! همینکه دل خوش کنیم که در این زندگی پست با امیال پستمان چیزی فراتر و والاتر وجود دارد؟ آیا این مثالها فحشی به من و امثال من نیست به ناباوری و خمودیمان؟! نمیدانم، حماسه حماسه، حماسه نه در آن شور و خروش، حماسه در سکوت حماسه در یقین حماسه در عزم جزم، حماسه در خوبی بی چشمداشت، حماسه در تنهایی، تک رفتن ولی پیوسته بودن با نیروی تام و تمام کیهانی، میدانم، شعاری است ولی میشود از قالب شعار به منصه ظهور رسید... کاش میشد سینهام دردش آرام گیرد، من روز به روز فرصت تغییر را دارم از دست میدهم، چیزی در درونم جان میدهد و گمان نمیکنم برای روح و قلبی که مرده است دیگر مدد الهی هم کاری بکند! نفس مسیحایی را بهل، آن آیتی است برای خود او، اعجازی برای باور، معجزه به امری دست یافتنی اگر تبدیل میشد که دیگر معجزه نبود، کار خدا روی حساب و کتاب و برنامهاش اکثرا بلندمدّت است، سبط پیامبرش را، دردانهی آفرینشش را با لب تشنه و با تمامی قساوت و بیرحمی و نامردی آنگونه کشتند، آنوقت خدا تنها نظاره کرد و علی الظاهر نه چیزی فیالفور کن فیکون شد و نه صحرا دهان گشود که سپاه وحشیان مزیّن به نام دین را ببلعد. سر فرصت، به مرور همهی شان لوث وجودشان از صحنهی روزگار به گونهای محو شد و جز نام زشت و عاقبت سوء چیزی برایشان نماند و حتّی دنیا به ایشان وفا نکرد، بلی.. ولی آنهم روی حساب و کتاب و روی چارچوب زمانی و قاعدهی این عالم پیش رفت.. گمان میکنم اگر چیزی قرار است فرق کند و به نوعی پارتیبازی صورت گیرد آن سمت است، وگرنه که این دنیا همه یکی هستیم و در یک موقعیّت، زرنگ آنکه خیر کثیر و ابدی را به جهان فانی از دست ندهد؛ یک دانشمند هر چقدر هم خوب وقتی نمیخواهد شارلاتان باشد و دنبال پول پارو نکردن احتمال اینکه با فقر یا لااقل زندگیای متوسّط از نظر مالی و امکانات سر کند در او بالاست... قاعده دارد این دنیا، اگر بخواهی خارج از چارچوب بازی کنی نتیجهاش را میبینی، بله، خود خدا گفته که آنها که طالب دنیا هستند و ساعی در این راه را به مرادشان میرساند.. همهی ما نتیجهی اعمالمان را میبینیم، دیر یا زود.. چرا به اینجا رسید حرفم نمیدانم ولی این اخلاق من بوده که همیشه خودم را در خلوت موعظه کنم و برای خودم بالای منبر بروم، حال نمودی پیدا کرد شاید.. در کل این فکر حاصل از انقطاع نیست، وجه دیگر نخواستن است!..
گاهی با خودم میگم کاش این روزای گه، روزای خالی از هر چیز زودتر بگذره ولی یهو تند به خودم نهیب میزنم که اگر گذشت و روزای گهتری اومد یا نه شرایط چندان تغییر نکرد چی؟ اصلا هر چی اگر به همین روزایی که گذشته ازت و عمری که گذشته و خیلی چیزا باز بشینی غصّه بخوری چی؟ آدم چی میدونه چی به چیه، چی تو دلشه چی تو مغزشه چی پیش میاد، من تازه نمیدونم دقیقا چی رفته به سرم چه برسه بخوام آیندهنگری کنم، آخ که چه موجود ضعیفیه این انسان..!