مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی

 

 

بعید میدونم کسی از بودن با من و در کنار من بودن واقعا حال بکنه، تا الان هرکسی هم که اندک پیوندی خورده زلفش با من یا از جبر موقعیّتی بوده یا حسب اتّفاق و خب دوری هم به همین شکل صورت گرفته، یا از بی‌کسی بوده یا پیدا نکردن انسان معتمد، نمیگویم من خوبم ولی احساس خوبی نیست این احساس ناکافی بودن یا عدم همزبانی مستقیم، احساس خوبی نیست این دوری‌های بلندمدّت، احساس خوبی نیست این عزلت‌گزینی‌ها و احساس خوبی نیست آشنایی با کسانی که باید یک قسمت از وجودت را ازشان پنهان کنی تا همین چند صباحی که در کنارشان هستی تو را پذیرا باشند و برای تو نیز لحظات اندکی راحتتر بگذرد _کسانی که فرداروز حتّی یادت هم نمیکنند چه برسد که به دنبالت باشند_ حال آنکه باید یک مواظبت هم داشته باشی که دلبسته آنها و شرایطی که به هر تقدیر برایت عادت میشود نشوی و این یعنی حفظ مداوم فاصله‌ها که انرژی فوق العاده‌ای به انسان تحمیل میکند.. کلّا احساس خوبی و من از این بابت سخت سرخورده و دلسردم، حقیقت ماجرا این است...

 

 بازیگری که جدیدا مورد توجّهم است Bob Odenkirk باب ادینکیرک! صورت جدّی و نگاه نافذ و  بازی خوب و شخصیّت قابل توجّهی دارد! در عین جدیّت میتواند طنّاز باشد و من اصولا از این نوع شخصیّت‌ها خوشم می‌آید. شوخ طبعی از عمق نگاه آدمی و رسوخ فکر او در همه چیز نشات میگیرد حال آنکه لودگی از سطحی‌نگری و بساطت و فرومایگی فرد خبر میدهد...

 

 

وقتی اون گاله‌ی مبارکت رو بیشتر از اینکه ببندی باز میذاری اینطور میشه که با یک نیم خط حرف الکی میره روی اعصاب آدم.. مرده شور تک تکتون.. دمخور شدن با چون شمایی خود عذاب دوعالم است..

 

 

 هر شبی که از راه میرسد، به خودم نگاه میکنم، تعجّب میکنم که هنوز زنده‌ام ولی زنده‌ام، زندگی نکرده‌ام ولی عجیب زنده‌ام، هنوز سرپا هستم، هنوز مانند یک جنگجو شمشیر در نیام دارم، چرا و چگونه نمیدانم ولی زنده‌ام، در مرگ غوطه میخورم و جاودانه از نیستی جدایم، سر به زیرم و سرسخت، شرمنده‌ام ولی محتاج دیگری نیستم، در راه مانده‌ام ولی درمانده نیستم، درمانده‌ام ولی هنوز به مسیرم ادامه میدهم، مقصد نامعلوم ولی به چپ و راست التفاتی نمیکنم، تا چشم کار میکند از علف و جنبنده خالی میبینم این دشت را ولی یکّه‌تاز تنهایی خویشم... من چه هستم خدا نمیدانم...!

 

 

 اینقدر از نظر روحی و فکری خسته‌ام که اگر بلایی هم سر خودم بیاورم جای تعجّب ندارد..

 

 

خسته‌ام، از این حس مزخرفی که دارم و نمیدانم که چه حس مزخرفی دارم خسته‌ام، به جای روی سر این و آن اینجا که میتوانم غر بزنم نمیتوانم؟

 

 

در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد، وقت است که همچون مه تابان به درآیی...

 

 

 خدایا من بنده‌ی ناشکرت تو را در نعماتت دیدم، مرا در این شدّت رها نکن.. زندگی همینه یا راه رو کلا دارم اشتباه میرم؟! خسته‌ام از این شبها، از صبح فردا، بگذار نسیّا منسیّا باشم، بگذار محو شوم، هیچ نمیخواهم، میخواهم ولی دیگر نمیخواهم، بگذار به حال خودم باشم، آه که چقدر جاهل و ساده‌دلم، من هیچ نمیدانم، من هیچ بلد نیستم حتّی سخن گفتن با تو و جایگاه تو، دقیقا برای چه چیزی مرا آفریده‌ای؟! حالم از این ژست فیلسوف مداری بهم میخورد، سوال من ژست نیست درد من است، مرا میبینی؟ تمام درد مرا؟ میبینی و هیچ نمیگویی؟ بیکار نیستی ولی مگر بیکار بودی که آفریدی مرا؟ حوصله خواندن ندارم، این مردمان شوق خواندن را از من گرفته‌اند، شوق دیدن ندارم، این مردمان حوصله‌ی نگریستن را از من گرفته‌اند.. من _احساسم این است_ من دیگر هیچ ندارم، یک لاقبای تمام و شاید بتوانم بگویم به مقام گر نبود جامه اطلس تو را دلق کهن ساتر تن بس تو را رسیده‌ام، گزافه نمیگویم و نمیخواهم از این تعبیر نمدی از تقدّس برای خودم دست و پا کنم.. امّا چه فایده؟!...

 

 

میخوام درددلهام رو یه جا خالی کنم، حرفام رو کفریاتم رو ولی جایی ندارم... نمیشه نوشت، میشه ولی.. بگذریم.. کاش میشد برای همیشه این آه سینه‌ام را دفن کنم حتّی اگر به قیمت دفن کردن جانم تمام شود..

 

 

 اگر دیروز درست بودم، امروز خراب نبودم.. خسته‌ام چه کنم، ولی ادامه میدم...