مصطفاشیسم

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

اینجا یک حکومت خودکامه خودخواسته است

مصطفاشیسم

فرار معنا ندارد،
ما محکوم به زیستنیم...

بایگانی

- میگفت کسانی که زیر هشت سال بخوابن مریض میشن، البته یادم رفت نوجوونایی که

+ ساعت؛ خب

- یعنی چطور بگم احتمال گرفتاری به بیماری های اختلال روانی، به گمانم همین بود، آره بیشتره توشون...

+ خب

- حالا مثالش این بود که احتمالا زودرنج میشن و یادم نبود چی، این مهمه که بگم احتمال افسردگی هم بیشتره توشون

+ سرت رو از تو گوشی بردار، خب

- میشنوی چی میگم اصن؟ گل لقد میکنم؟

+ لگد، خب

- خب به جمالت؛ بیشعور آدم باش.. دیوونه تیمارستانی بگیر بتمرگ بخواب

+ خب

- بابا دهنم رو نگاه کن! جون تو، تو رو حضرت عباسی بابا سرویس شده چندبار دیگه سرویسش نکن

+ خیلی بی ادب شدی چندوقته، خب

- ای بابا خیار چنبر؛ بابا چیکار میکنی؟ تو چرا درست نمیشی؟ شکنجه گری، مریضی؟ فیلسوفم که نیستی؛ بابا ارسطو هم بعد راه رفتنش تو اون باغ کذایی می اومد مثل آدم، یعنی هرکسی به غیر از تو، می افتاد میکپید... اصن کپیدن رو صرف کن عمو ببینه

+ بکپ.. کافیه؟

_ خب

+ خب تو اذیت میشی برو بخواب، کی گفته بغل دست من بشینی از سقراط و مهملات بگی؛ بابا نه منو عذاب بده نه خودت رو

- خب

+ مریض! حقن مریضی... اگه گذاشتی من این فیلمه رو مثل آدم ببینم

- خب

+ خیلی دوست دارم مشنگ؛ بیا بابا کنار دست خودم بخواب دردت همینه نه؟

- فیلمه حالا به کجا رسید؟

+ وقت خوابه دیگه بخوابیم

- که بعد دوباره یواشکی روشن کنی خودت تا تهش رو تنها ببینی؟ زرنگی

+ ببینم چندسالته؟

- این کنترل رو میکنم تو ... دهنتا

+ والا تو همه این اختلالاتی که روانشناسا گفتن رو دارا هستی... حالا نشتی نداره این بیماری یعنی سرایت نمیکنه که؟

- میکپم نمیکپی کپاندی مرا...

+ خب... برای امشب بسه ویرگولنج درس

.

.

.


بادکنک هرچه بیشتر باد شود، هر چه دست و پا بیشتر بخورد، هر چه زیر و زبر گردد و...، هرچه بالاتر هم بخواهد برود، بادکنک برای والیبال بازی کردن نیست؛ باور کنیم بادکنک هم نشین لحظات لطیف ماست، نکند با هیجان زودگذر ناگهانی مان فرصت شادمانه زیستن را از او و خودمان بگیریم؛...            و آه حبابهای صابونی؛ آه! حبابهای زیبای کودکی، شما چه زود محو میشدید و ما دوباره میساختیمتان؛ شما را از دست نرفته میدانستیم یا فکرمیکردیم همیشه میتوان شما را داشت، اگر شما را درست کردیم بار دیگر نیز میتوانیم داشته باشیم؟ اندوه کجا و حافظه چندثانیه ای ما کجا.... آه! ای خانه های شنی، ای مکعبهای پلاستیکی، ای منچها مارپله ها فتح پرچم ها راز جنگل ها...! ما هزاران بار با شما آسوده و فارغ دل خوش بودیم و دل کنده از گذشته و آینده نفس کشیدیم و به پیروزی امیدوار بودیم... از چه بگویم؟ نه حوصله ای است و نه فرصتی.. بماند فعلا بافتنم.. شبهای سردتری در راه است...

تو اتوبوس بودم؛ همین برگشتنا؛ خسته جسما و روحا... بکوبم تو این شلوغی، در این خستگی مکرر هرروزی، پاشم برم به اون خراب شده که مرده شور ترکیبش رو ( به غیر از افراد داخلش ) ببرم ( لازم به ذکر است که من از همون ابتدا با معماری دانشکده مشکل داشتم؛ خیلی زمخت و دلگیر و تاریک درست شده انگار؛ نمیدونم شایدم اینطور نیست و ... ولی یه سر به دانشکده معماری بزنین میفهمین نورگیر بودن و دلباز بودن یعنی چی، حتی دستشویی اش...) داشتم میگفتم؛ دوتا نوجوون باحال و مشتی بودن با هم میگفتن و میخندیدن حالا چی میگفتن کاری ندارم ولی یکیشون خیلی قشنگ میخندید انصافا؛ بغلشونم یه جوون بود اونم با یه نفر؛ بعضا دهنش رو دم گوش اون همراهش میبرد و خنده روی لپش یه چال میکند... با خودم فکر کردم البته قبلا هم به این رسیده بودم، واقعا خندیدن و اونم خوب خندیدن و دلچسب خندیدن یه هنره، یه ویژگی و امتیازه و شاید نعمت؛ به خودم که نگاه میکنم واقعا بلد نیستم بخندم، اصن یه بی استعدادی ام که نگو؛ گرچه شاید لبخند رو لبم باشه و تو اوج عصبانیت خنده ام بگیره ولی... خنده هام بی جونه بی رنگه، شرم آلوده است، مایوسانه است، از سر محبت و احترامه، از رو ناچاری ه و الی آخر.... یادم نمیاد آخرین باری که قهقهه زدم کی بود، اوج فاجعه اما این نیست... گفتم یه بستنی خاکشیری چیزی بخورم گلوم باز بشه، اما دیدم نمیطلبه؛ نهایت تاثیرش گلو باز کردنه تازه با این دل درد چه بسا قوز بالا قوز باشه.. تنهایی مردن هم نمیچسبه... آب رو از کیفم درآوردم و بردم بالا؛ در این هوای گرم، آدم مثل آبخوردن آب میشه و ....


از آن بحث بیحاصل امروزی بسی ملولم؛ من که اهل بحث کردن نیستم طالبش هم نیستم امیدی هم معمولا بهش ندارم؛ نه حقیقتی روشن میشه نه مطلبی فهمیده میشه... اما نمیدونم چرا هربار از بحث کردن النهایه پشیمان شدم؛ چه از گفتن ها و چه بسیار از نگفتنها ... و چه تلخ است اینکه به سکوت سوق داده میشوی و میدهی خود را....

و به قول استاد امروزی مان ( که منو یاد سخنرانها انداخت ) جمله آخر رو بگم‌ و تموم ( میخوام یه چشمه از امید به زندگی رو نشونتون بدم ): ای کاش میمردم و این روزها رو نمیدیدم...

رحمت خدا بر هویج...

منت خدای را عزوجل.... جناب شاعر _ ادام الله ظله علی رووس الانام_ میگه: عشق آموخت به من نوع دگر خندیدن... خب خوش به حالش

خدانکنه، خدانکنه لحنمون جلو و پشت افراد تفاوت داشته باشه... یکی از چیزهایی که همیشه درباره خودم میترسیدم همین بوده؛ از خدا هم میخواستم همیشه با چنین افرادی هم روبرو نشم یا اگر میشم که ناگزیریم از برخورد با خصوصیات مختلف لااقل طرف مقابل خیلی ابرازاحساسات چندانی بهم نکنه، یعنی علقه ای ایجاد نشه که از یه طرف من احساس محبت و دین بهش داشته باشم و از طرف دیگه اون بنده خدا به زحمت بیفته در تخریب بیشتر و پشت حرف زدن و ...‌ حقیقتا خوب نیست غیبت کردن، واقعا زننده است و چقدر اذیت میشم وقتی در یه جمعی هستم که حرف زدنا و اشارات حاوی همین نگاه ما به دیگرانه... و امان از مسخره کردن، به خدا پناه باید برد... شوخی کردن هم آداب داره، زمان داره،... انسان است دیگر، یک شوخی که میکنی شاید جلوی تو احترامت رو هم نگاه داره، اما دل رنجه که میشه هیچ، این ناراحتی که رو که نمیگه هیچ، مجبور میشه یه جا دیگه تخلیه کنه... البته که باجنبه بودن هم خیلی مهم و باارزشه... درهرصورت.. اینقدر آه و ناله بر سر هم میکنیم که زیز خروارها تکرار این گرد و غبار عاقبت کوهی از ناراحتی و دلتنگی و ... دفن شویم... میگوید عصاره اخلاق این است: مرنج و مرنجان... و احساس میکنم ما هرچه بیشتر در این زندگی دچار این مطلب هستیم که بر دردها بیافزاییم و با کمال معذرت بر سر هم بشاشیم؛ این شاشیدن عین واقعیت و حقیقته وگرنه اگر کلمه معادل مودبانه ای بود جایگزین میکردم.... حرف بسیار است اما در عمل لنگیم... این حرفا از سر پند و نصیحت و آسودگی نیست بلکه دردودل ه؛ از سر درده؛ با که میتوان گفت، کسی نیست...

هرشب از فرط خستگی، آنگونه ام که گویی دوسه تا کوه را جابجا کرده ام که ای کاش کرده بودم یا حداقل به دوسه تا بزتپّه سواری داده ام؛ چه میدانم... با خودم میگویم با این حجم از خستگی و گسستگی و ضعف چگونه فردا از خواب برخواهم خواست؟ در این حالت انقطاع روح از بدن هر لحظه ممکن است ارتباط قطع شود، سیمی چیده شود و بومب منهدم کامل.... حالا چرا با این همه خستگی آدم خوابش نمیبرد؟ خستگیهای شیرینم آرزوست، تا خواب هم شیرمالی باشد وگرنه بی مایه این احساس فطیرم...

خوب که تاریک شد، وقتی همه به خواب رفتند، از سایه بیرون می آید! جثه ای بزرگ، هیبتی وحشتناک، عن قریب است مرا چرب و چیلی کند! انگار نه انگار، کسی وجود ندارد، گویی قدرتش مافوق همه چیز است... گاهی فکر میکنم اگر خدا هم به داد من برسد هم... کفر، تاریکی، عن قریب است ترس و یاس مرا لقمه چرب و چیلی کند و آممم بخورد.... من کجای ماجرا هستم؟ کجای سقوط؟ بگذار از بلندی خودم را رها کنم مگر این اژدها به پرواز درآید، از سرم بپرد، شاید از دور زیبا شود، آنوقت میتوانم تخیل کنم آنچیزی که در دور دور درحال اسمانی شدن است یک فرشته نجات است که به زودی به من میرسد، نه اژدهایی که خودم فراری اش دادم... ای اژدها اگر تو هم بروی من چه کنم؟...

... اگر در وجود خدا تردید مسخره ای هم باشد، خیلی دور است که در وجود شیطان تردیدی بتوان داشت؛ او هویداست، از در و دیوار این عالم شیطان میریزد....

اژدهای عزیز من! تند نرو! شیطان کجایش هویداست؟ یعنی تو میگویی وابستگی تو به من هم شیطانی است؟

... شیطان در فاصله ها حضور دارد؛ در سایه ها ظاهر میشود؛ شیطان درست زمانی که تو میخواهی به خواب بروی بیدار میشود، البته او همیشه بیدار است ولی سیمای تو در خواب برایش دلچسبتر است؛ شیطان عاشق خواب آلوده است...

... داری مرا میترسانی؛ یعنی او پیش ماست، درست پیش من و تو؟

... حال نه، اکنون تو بیدارتر از همیشه ای، فاصله ای بین ما نیست، ما درست درهمیم یکی، شیطان همان زمانی تو را تنها می یابد که تو خود را بیدار میپنداری؛...

یعنی حال تنها نیستم؟

مزخرف فعلا بسه بابا چی میگی.... چراغ روشن میشود.... چراغ خاموش میشود....

این برقتون اتصالی داره؟ فاز و نولش عوضی ه؟

هر چی عوض داره گله نداره...

با من صنما دل یکدله کن گر سر ننهم آنگه گله کن

ما را سری است با تو که ....

عشقت نه سرسری است که از سر به در شود...

بریم سرسره بازی؟

تاب تاب عباسی خدا منو نندازی

.... ما با همیم؛ متحد؛ یکپارچه؛ اژدها منم؛ اژدهای بیداری؛ اژدهای تاریکی....

ای کاکلی هی کاکلی..! لیلی لی لی لالا لیلی! هی کاکلی دی کاکلی! چیزی بگو رمزی ببین...

تصور کن خواب تو را به شدت در برگرفته گویی از شدت عطش خوابیدن، بیداری ات تخته چوبی متلاطم و غرق در امواج بیهوش شدن است... ناگهان از قضا سوسکی در کنار دستت شاخکی تکان میدهد و خرناسه آرامش غره شیری میشود و تو که گوشه چشمی هنوز بیداری، گویی برق سه فاز گرفته به طرفه العینی هزارچشم حضور و بیداری میشوی، ترس تو را هوشیارتر از بیداری میکند، مویرگ های مغزت تسمه میسوزانند و مردمک چشمانت تا دماغ و گوشت کش می آید و... ؛ انگار نه انگار که تو خوابت می آمده، همه چی میپرد همه چی ... قصه زندگی هم همین است؛ یک سوسک مگر چیست؟ مگر چه جثه ای دارد و کجای زندگی تو را گرفته؟ دغدغه ای است مساله ای است؟ نه؛ ولی ناگهان بر سرت نازل میشود؛ تو را مبعوث میکند، خواه تو قدر بدان نیکو برانگیز و یا هم چنان با خماری و سستی و خمولی درآمیز... والسلام

( این نوشته حاوی الفاظ رکیک نوشته و نانوشته است: تذکر پوزشی آموزشی)


ابلح کصافط! تنها نمیشوی؟ به وقت تنهایی با خودت هستی؟ به خودت نمی آیی؟ با خودت بهم نمیزنی؟ چه چیزی را؟ خودت را.... به وقت گرسنگی که دلت سخت قار و قور میکند، معده ات با روده ات کنار نمی آید، به فکر این می افتی که چگونه این صدا و احساس فروکش کند...؛ تو گرسنه نمی مانی، تو بر گرسنگی ات نمی افزایی یعنی نمی توانی و ناخودآگاه نمیخواهی... اما چگونه است که سالهاست درد تنهایی را به دوش میکشی، هرلحظه بر تنهایی ات می افزایی و چاره ای نمیکنی؟ به سرچشمه وحدت رسیدن و به بال سیمرغ پیوستن پیشکش، تو را به دیگران نه_ گرچه دیگران هم آری و راه از همه شدن است نه من ماندن_ تو را به خودت چه نفعی رسیده است؟ به خودت نمیرسی، به خودت نمی آیی...

قبضی است و بسطی...انبساط خاطری است و انقباضی... انقباض آنی است و انبساط آنی.‌..

این زندگی بی دریغ ماست؛ انسان است و قبض و بسط همانطور که عالم چون طوماری حیات را میپیچد و باز میکند... اما طریقه عرفان مطلبی دیگر است... روزگاری انبساط خاطر روزی هرروزم بود و حال انقباض قوت غالب شبانه ام... انسان است دیگر؛ اما تا انسانیت فقط چریده ام و بیحاصل دویده ام، منِ حیوانِ لاغراندام...